یه خاطره/بهش گفتم حاضرم … بخورم ولی شراب نه…

سلام نازنینانم!/خخخ
خوبین واللاه؟!.
هیچی دیگه، همینجوری زد به کلّم تا بیام و بنویسم خاطره ای رو که دقیقاً مال آخرین امتحان نوبت ما قبل پایانی دانشگاهمه، شاید واسه ی شمام جالب باشه:

واقعیت این بود که بعد از امتحان، مسرور و شادمانه از تموم شدن ترم و خلاصه اون امتحانای کوفتی که نه تنها دلم براشون تنگ نشده، که حتی هنوز شبها و صبح ها، خودمو تو برزخشون حس میکنم و خدا میدونه وقتایی که از خواب بیدار میشم و میفهمم که داشتم خواب میدیدم، اصلاً دلم میخواد از خوشحالی جییییغ بکشم!/خخخ.
خلاصه اینکه یه حس مریضین این امتحانا و رفتنشون اینقد شیرینه که آدم حس میکنه تازه از مامان جونش متولد شده!.
سرتونو درد نیارم.
نشسته بودم تو تاکسی بین شهری و داشتم از اوز، محل دانشگاهم به خونه برمیگشتم که بحث رفت سمت گیر دادن پلیس به راننده ها و خلاصه سرعت مجاز و این چیزا.
یکی از بغل دستیام گفت: واللا یه کاری کردن که دیگه شوتیامونم نمیتونن تند برن، چه برسه به خودمون.
پرسیدم شوتی؟.
شوتی دیگه چیه؟.
نمیدونم تا حالا واسه تون پیش اومده یه وقتایی که شما به خاطر اطلاع نداشتن از یه سری فسق و فجورای اونچنانی یه سؤالی میکنین که یه جمع به شوت بودن شما بخندن و سرزنشتون کنن که هههه اینو باش؟.
دقیقاً همونجوری خندید و گفت: شوتی به ماشینایی گفته میشه که بارشون مشروبه و با سرعت از جاده عبور میکنن تا پلیس نتونه بهشون گیر بده.

حالا منظورش رو فهمیده بودم؛ میخواست بگه حتی ماشینای حمل مشروبات الکلی هم که از همه سریعتر میرن، تو این شرایط به وجود اومده نمیتونن با سرعت مسیر جاده رو طی کنن.
باز مث خنگولیهای از همه جا بیخبر ازش پرسیدم، ینی واقعاً اینقده راحت مشروبات الکلی تو این مملکت جا به جا میشن؟!.
باز خندید و گفت: مگه چیه؟؛ شرابو که دیگه همه مون میخوریم.

خییییلی بهم برخورد.
مطمئناً یارو منو هم جزء خودشون حساب کرده بود!.
فوری عصبانی شدم و گفتم: بی زحمت منو جزء خودتون به حساب نیارین!؛ من یکی حاضرم … بخورم ولی شراب نخورم!.
هیچی خلاصه؛ اون بنده ی خدا ساکت شد و آقای راننده که معلوم بود که از اون بچه تهرونیای پر رو بود، شروع کرد از زر زدن اضافی و از این گفت که یه بار تو همین جاده اطلاعات بهش گیر داده که چرا حمل مشروب میکرده و خلاصه بردنش اطلاعات و دیده که خود اطلاعاتیها هم هر کدوم یکی از همینا تو دستشونه و دارن یواشکی میبرن یه گوشه تا بخورن و وقتی که او اعتراض کرده که خب اگه این بده، چرا خودتون میخورین؟؛ بعضیاشون لبخند زدن و بی توجه به او، رفتن دنبال شراب خوردن یواشکی خودشون و …

آخرش قصه شو اینجور تموم کرد که من تو نهاد بالا دستیشون یه آشنا داشتم و خب نه اینکه بچه ی تهرانم؟، این شده که از بالا تونستم دهنشونو ببندم و و و…

نمیدونم اون بابا، تا حالا تو عمرش از نزدیک مشروب الکلی دیده بود یا اینکه اصلاً اون زمانی که داشت رانندگی میکرد و این جفنگیات رو به هم میدوخت، مست بود یا حالت عادی داشت اما اینو دیگه با همه ی شهرستانی بودنم خوب میدونستم و حالا هم خوب میدونم که اولاً از کسایی که ادعا میکنن بچه تهرونین، نود در صدشون قطعاً دروغ میگن و خب، معلومه که طبعاً بقیه ی حرفاشونم زر زیادیه.
از اون ده در صدی هم که واقعاً بچه تهرونین، یه در صد قابل توجهشون خدا وکیلی بچه پر رون و این دیگه یه چیزیه که حتی خود بچه تهرونیا هم باید باید قبولش کنن.
میدونین، من با اینجور آدما کم سر و کله نزدم.
البته اینجور نیست که مثلاً رفته باشم با تک تک بچه تهرونیا صحبت کرده باشم و بتونم دقیقاً به شما بگم و اینجا بنویسم که چنتا بچه تهرونی مؤدب داریم و چنتا بچه تهرونی بچه پر رو ولی وقتی من با چندین مورد سر و کله زدم، ینی اینکه نمیشه گفت فقط همینایی که من دیدمشون بچه پر رون و بقیه خوبن.
البته این بچه پر روبازی فقط مختص تهرونیا نیست و مثلاً خیلی وقتا که خود ما بچه شهرستانیا هم یه روستایی سر و ساده ی بی شیله پیله میبینیم، دقیقاً تبدیل میشیم به همون بچه پر رویی که خودمون از بچه تهرونیا سراغ داریم/اینو هیچ کاریش نمیشه کرد خخخ.

بگذریم.
من که حتی یکی از حرفاشو باور نکردم.
اولاً چرا باید اطلاعاتیها تو محل کارشون شراب سفارش بدن یا خودمونیش، زهر مار کنن؟!.
حالا این هیچی، چرا باید دقیقاً چنین غلطی رو جلوی چشمای کسی مرتکب بشن که به همین بهانه بردنش اونجا؟!.
یا اصلاً چرا او باید چنین داستان مزخرفی رو برای ما تعریف کنه؟.
آیا غیر از این بوده که دیده من و مسافر بغل دستیم که روی صندلیهای عقب ماشینش نشستیم و داریم در این مورد بحث میکنیم؛ این شر و ورا رو به هم بافته؟.

بقیه ی راه رو تا خنج، (بخشی در تقریباً شصت کیلومتری شهرستانمون قیر و کارزین) خوابیدم و بعد با یه سواری دیگه به خونه برگشتم و عشق کردم از اینکه امتحاناتم تموم شدن و به جز دو کتاب دیگه که باید یکی دو ماه بعد امتحان میدادم، برای همیشه از شر امتحانات دانشگاه راحت شدم.

نزدیکیای عید نوروز، یه شب که داشتم تو خیابون قدم میزدم، یه صدای آشنایی منو به طرف خودش خوند.
آقای حسنی، خوبی؟.
دست روی سینه به طرفش رفتم و سلام کردم.
انگار خودش بود؛ همون همسفر بغل دستیم که میگفت: این روزا دیگه همه مون شراب میخوریم.
میگفت که از طرف یه نفر دیگه آدرس خونه مونو پیدا کرده و داشته میومده طرفم.
از دیدنش اظهار خوشحالی کردم و احوالش رو پرسیدم.
بعد از اینجور صحبتا، ازم پرسید: تو واقعاً خدا رو دوست داری؟.
گفتم آره که دوستش دارم.
گفت: ینی اینکه تو رو نابینات کرده ازش ناراحت نیستی؟.
گفتم، ببین؛ اینکه من نابینا هستم و نابینایی چیز خوبی نیست درست ولی اگه یه جایی تو زندگیم سراغ داشتم که به پیشرفت و موفقیتم مربوط میشد و خدا با نابینا کردنم زمینه ی پیشرفتمو ازم گرفته باشه و به جاش کمکم نکرده باشه، حرف شما درسته ولی وقتی هر جایی که از خدا کمک خواستم، دستمو گرفته و رها نکرده، چرا باید ازش ناراحت باشم؟.
گفت: ینی میشه بنده ای باشه که از خدا ناراحت نباشه؟.
گفتم آره که میشه.
چرا اصلاً بنده ای باید از خدا ناراحت باشه وقتی هرچی داره و نداره از خداست؟.
اصلاً مگه میشه بنده ای به خودش اجازه بده که از خدا ناراحت باشه؛ وقتی خدا این همه به اون لطف داره؟!.
گفت: باشه، از دیدنت خیلی خوشحال شدم.
یه کمی در مورد خدا و خوبیاش واسش صحبت کردم ولی احساسم میگه که او اصلاً به حرفام گوش نداد؛ چون قشنگ معلوم بود که رفت تو فکر و دیگه هیجان نداشت.
تشکر کرد و شماره ی تلفنم رو گرفت و «برای همیشه!» رفت که رفت/خخخ.
این خخخ (نشونه ی خنده) واسه ی اینه که یاد خاطره ی وزیر اطلاعات دولت روحانی مچکریم افتادم که یکی از نزدیکان دولت از قول او تعریف میکرد که یه بار یه زنی به اشتباه شماره ی موبایل اینو اشتباهی میگیره و یکی دو بار بهش زنگ میزنه و بار آخر اینم خودشو معرفی میکنه و میگه که محمود علوی هستش، وزیر اطلاعات.
اون زنه هم بنده ی خدا از ترس گوشی رو قطع میکنه و چند دقیقه بعد هم که احتمالاً وزیر محترم تازه دوزاری کجش میفته که بنده ی خدا زن مردم از ترس مرد، خخخ احتمالاً عذاب وجدان میگیره و زنگ میزنه به شماره ی اون بنده ی خدا تا بهش اطمینان بده مشکلی واسش پیش نمیاد ولی به قول خودش متوجه میشه که اون زنه «برای همیشه! خخخ» گوشیشو خاموش کرده!!!..
میفهمین؟، «برای همیشه!/خخخ»…

چند روز قبل داشتم باز با خودم ماجرای برگشتن اون روز از دانشگاهم رو مرور میکردم که رفتم تو فکر:
ینی حرف درستی زدم که گفتم، حاضرم … بخورم ولی شراب نخورم؟.
به این نتیجه رسیدم که فارغ از مؤدبانه بودن یا نبودن حرفم، جمله ی بسیااار حکیمانه ای فرمودم/خخخ.
آخه میدونین، اگه … نجسه، خب شراب هم نجسه!/خخخ.
اگه خوردن … حرومه، خوردن شراب هم حرومه!/خخخ.
اگه … کثیفه، خب شراب هم کثیفه!/خخخ ولی
ولی کجا کسی که … میخوره ممکنه جوری مست بشه که حتی با ناموس خودشم … خلاصه آره؟!.
کی کسی که … میخوره ممکنه بزنه یکی رو بکشه؟!.
کی دیده کسی … بخوره و چهره ی واقعی خودشو نشون بده و اسرار شدیداً مگوی خودش و خونوادش رو افشا کنه؟!.
کجای روایات دینی ما هست، کسی که … میخوره تا چهل روز نمازش قبول نیست و دعاش مستجاب نمیشه؟!.
البته کسی که شراب میخوره، باید نمازش رو قضا نکنه و بخونه ولی روایات ما میگن که تا چهل روز نمازش قبول نمیشه!.
کی گفته که فرد … خوار، تا مدتها اگه به هرجا پا بذاره اونجا نجسه و حتی حق وارد شدن به مساجد و زیارتگاههای مقدس رو نداره؟!.

کجا تو احکام دینی ما اومده که با پیرهن فرد … خوار نماز خوندن کراهت داره؟! و و و؟!…

خلاصه من که هر جور حساب کردم، نه اینکه … خوردن کار درست و عقلانی ای باشه ولی اگه قرار به این بذارن که آدم مخیر باشه … بخوره یا شراب؟، همون … خوردن صد جور شرف داره به مشروبات الکلی ای که ظاهراً بعضی از آدما راحت میخورنش! و بعدش هم با افتخار همه جا هم جاااار میزنن که آآآآی ما شراب میخوریم!/خخخ…

درباره خادم پايگاه

به نام خداي امام و شهدا. اسمم محمد حسنيه. تاريخ تولدم، سي و يك خرداد هزار و سيصد و شصت و هشته. يعني دقيقا هيوده روز بعد از رحلت امام به عرش سفر كرده به دنيا اومدم!. خودم كه فكر ميكنم خداوند منو به خاطر خدمت به نايب امام زمانم، امام خامنه اي به اين دنيا فرستاده. نابينام. لیسانس تاریخ از دانشگاه پيام نور شهرستان اوز استان فارس. از اونجايي كه عشقم امام و شهدا و رهبر قهرمان، بصير، صبور و ابلفضليم امام خامنه اي بوده و هست، تصميم به انتخاب اين رشته ي دانشگاهي گرفتم و الآن هم تو اين پايگاه در خدمت شمام. من هميشه اين احساس رو داشته و دارم كه اگه ما تاريخو بخونيم و به ديگران هم ياد آور بشيم، ميتونيم جواب خيلي از مسؤوليتها، از جمله داشتن تعهد نسبت به حفظ ارزشها و پاسداري از اين انقلاب عزيز، كه حاصل خون شهداي عزيز‌مون و خون دلهاي بهترين مردم تاريخ بشريته، يعني مردم تاريخساز و حماسه آفرين ايران سربلند رو بديم. اميدوارم تو انجام اين وظيفه، به ياري خدا و تلاش فردي خودم، به علاوه ي ديدگاه هاي مصلحانه ي شما بازديد كننده هاي فهيم و باشور و شعور موفق باشم... راه های ارتباط با این کمترین: ایمیل: mohammad.hassani90@gmail.com شماره ی تماس: 09175586066 آیدی اسکایپ: mohammad.hassani68 ما همان نسل جوانيم كه ثابت كرديم، در ره عشق، جگردارتر از صد مرديم. هر‌كجا بوي خميني به سر افتد ما را، دور سيد علي خامنه اي ميگرديم...
این نوشته در احکام فقهی, ادبيات, حرف دل, خنده دار, فرهنگي, متفرقه, مذهبي, نقد ارسال و , , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.
70 بازدید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پربازدیدهای هفته

مطالب پربازدید