پهلوانان جهان اسلام/قسمت دوم

«سلمان فارسی»

از روزبه ایرانی تا سلمان محمدی

بسم الله الرحمن الرحیم.

اشاره

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله با اعجاز اخلاقی خویش، اصحابی تربیت کرد که برخی از آن ها توانستند بر قلوب حکمرانی کنند.آگاهی از زندگی و جلوه های رفتاری و فضایل این بزرگواران، برای پویندگان این صراط مستقیم، ایجاد انگیزه می کند. سلمان فارسی ازجمله اصحاب خاص پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به شمار می رود که در این نوشتار به اختصار به بعضی از زوایای زندگی او پرداخته شده است. امید است این مقدار از عرض ارادت، مقبول واقع شود.

مکتب حیات بخش اسلام، همیشه برای حقیقت جویان، الگوها و نمادهایی را معرفی می کند، تا کسی در مسیر پرفراز و نشیب سلوک معنوی سرگردان نماند.

یکی از برجسته ترین این نمونه ها، سلمان فارسی است. او که میان یاران حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله همچون خورشید فروزان و ماه تابان می درخشید؛ همو که بهشت، مشتاق او بود۱ و لقمان حکیمِ امت اسلام معرفی شد.۲

سراسر زندگانی این صحابی با عظمت، دربرگیرنده نکات با ارزشی است؛ اما به سبب هدف ویژه این نشریه، نوشتار حاضر فقط به زوایای اخلاقی او پرداخته و در این باره نیز به اشاره ای مختصر به اهم مسائل بسنده شده است.

در جستجوی نور

درباره تولد و زندگی پیش از اسلام حضرت سلمان، نقل های تاریخی متعدد وارد شده است که فقط به یک نقل اکتفا می کنیم:

ابن عباس گوید: سلمان برای من گفت:

من مردی پارسی زبان، از اطراف اصفهان، از دهی بنام «جی»۳ بودم کیش من کیش مجوس بود و در آن کیش، کوشش بسیاری داشتم، تا آنجا که به خدمتکاری آتشکده مجوسیان درآمدم.

و پدر من دهقان (یعنی بزرگ) آن قریه بود و پدرم مرا از هر کس بیشتر دوست می داشت. این علاقه چنان زیاد شد تا به حدی که مرا مانند زنان در خانه زندانی کرد و نمی گذاشت از او جدا شوم.

پدرم، مزرعه بزرگی داشت -که هر روزه برای سرکشی کارها و زراعت بدان جا می رفت- روزی به سبب کاری که در امور ساختمانی داشت، نتوانست به آنجا رود و به من گفت: «امروز نمی توانم به مزرعه بروم. تو امروز به جای من برای سرکشی مزرعه برو» و دستوراتی هم به من داد و به دنبال آن دستورات گفت: «مبادا جایی بمانی و باز نیایی که دوری تو بر من ناگوارتر از نابودی مزرعه است و خواب و خوراک مرا خواهی گرفت و فکرم را به خود مشغول خواهی ساخت».

به سوی مزرعه به راه افتادم. عبورم به کلیسایی که متعلق به نصارا [= مسیحیان] بود افتاد. صدای آنان را که مشغول به نماز بودند، شنیدم. نزد آنان رفتم، تا از نزدیک اعمال ایشان را ببینم. چون کار ایشان را مشاهده کردم، پیش خود گفتم: «به خدا دین ایشان بهتر از دین ما است»، آن روز را تا غروب نزد ایشان ماندم و به مزرعه پدرم نرفتم. از آن ها پرسیدم: «اصل این دین در کجاست؟» گفتند: «در شام است».

شب هنگام به نزد پدرم بازگشتم که از نیامدن من پریشان شده بود و مرا نکوهش کرد. من نیز شرح ماجرا را برایش گفتم.

پدرم گفت: «دین تو و دین پدرانت بهتر از دین آن ها است!» گفتم: «به خدا سوگند دین آن ها بهتر از دین ما است».

پدرم از تزلزل عقیده من بیمناک شده قید و بندی به پایم بست و مرا در خانه زندانی کرد.

سفر به شام

سلمان گوید: «من به نصارا پیغام دادم که دین شما را پذیرفته ام و هر گاه کاروانی از شام این جا آمد، مرا خبر کنید».

روزی به من خبر دادند کاروانی از تجار نصارا به شهر آمده اند. هر طور بود، قید و بند را از پای خود باز کردم و به آن ها ملحق شده و به شام رفتم. آنجا به جست و جو پرداخته و پرسیدم: «داناترین شخص در این دین کیست؟» گفتند: «کشیش بزرگ کلیسا».

سلمان گوید: نزد او رفته و گفتم: «… میل دارم در این کلیسا پیش تو بمانم و خدمت تو را انجام دهم». از تو درس دین بیاموزم و با تو نماز گزارم». کشیش پذیرفت.

نزدش بودم، تا اینکه مرگش فرا رسید. پس از مرگ او، به مردم گفتم: «او، مرد بدی بود. به شما دستور می داد صدقه بدهید؛ ولی همه را برای خود نگه می داشت و دیناری از آن ها را به مستمندان و فقرا نمی داد». گفتند: «دلیل تو چیست؟» گفتم: «از پول هایی که او انباشته است، خبر دارم و حاضرم جای آن را به شما نشان دهم». من جای آن ها را به آنان نشان دادم. آن ها جسد او را بر دار کشیده و سنگسارش کردند.

سپس مرد روحانی دیگری را به جایش در کلیسا گذاردند و من به خدمتگذاری او مشغول شدم. او مردی پارسا و زاهد بود و کسی را از او پرهیزکارتر و زاهدتر ندیده بودم و شب و روزش به عبادت می گذشت. بسیار به او علاقه مند شدم و او را دوست داشتم، تا این که مرگ او نیز فرا رسید. به او گفتم: «بعد از خود مرا به که وا می گذاری؟» گفت: «ای فرزند! مردم عوض شده اند و بسیاری از دستورات دینی را از دست داده اند. من کسی را سراغ ندارم که طبق وظایف مذهبی عمل کند، جز مردی که در موصل است؛ پس تو به نزد او برو».

…کشیش موصلی نیز پیش از مرگ، کشیش اهل نصیبین۴ را به سلمان معرفی کرد و او نیز پیش از مرگ، او را به کشیشی در عموریه حواله داد. سلمان درباره کشیش اهل عموریه۵ می گوید:

او نیز مرد نیکی بود و به روش کشیشان پیشین، روزگار می گذرانید. سرانجام مرگ او نیز فرا رسید از او راهنمایی خواستم. گفت: «به خدا! کسی را سراغ ندارم که تو را به او معرفی کنم؛ ولی همین اندازه به تو بگویم: زمان بعثت آن پیغمبری که به دین ابراهیم علیه السلام مبعوث شود، نزدیک شده است؛ آن پیغمبری که میان عرب ظهور کند و به سرزمینی مهاجرت کند که اطرافش را زمین هایی که پر از سنگ های سیاه است، فرا گرفته و آن سرزمین، نخل های خرمای بسیاری دارد. آن پیغمبر، دارای علائم و نشانه هایی است: هدیه را می پذیرد، از صدقه نمی خورد، میان دو کتفش مهر نبوت است. اگر بتوانی بدان سرزمین بروی، زود برو».

ورود به مدینه طیبه

سلمان گوید: پس از مرگش، مدتی در عموریه ماندم، تا به کاروانی از تجار عرب از قبیله کلب برخوردم. به آن ها گفتم: «مرا به سرزمین عرب ببرید. در عوض، این گاو و گوسفندهایی را که دارم به شما می دهم». آن ها پذیرفتند؛ ولی چون به سرزمین وادی القری رسیدیم، به من ستم کرده و مرا به عنوان برده و غلام به مردی یهودی فروختند. تا اینکه پسر عموی آن مرد یهودی که از یهود بنی قریظه بود، آنجا آمد و مرا از او خرید، به مدینه آورد. به خدا سوگند! تا چشمم به آن شهر خورد، نشانی ها را دریافتم و دانستم که اینجا همان سرزمینی است که کشیش نصرانی به من خبر داده بود.

نزد او ماندم و در این خلال، رسول خدا صلی الله علیه و آله در مکه مبعوث شده بود و من که به صورت بردگی زندگی می کردم، هیچ گونه اطلاعی از بعثت آن حضرت نداشتم، تا اینکه آن حضرت به مدینه هجرت فرمود. روزی که مشغول کار بودم، ناگاه پسر عموی اربابم با عجله وارد باغ شده و گفت:

«خدا طائفه بنی قیله۶ را بکشد! اینها در قُبا۷ دور مردی را که امروز از مکه آمده است، گرفته اند و می گویند: این مرد پیغمبر است». سلمان گوید: «همین که این سخن را شنیدم، لرزه بر اندامم افتاد. از درخت، پایین آمده به آن مرد گفتم: «چه گفتی؟» اربابم از این سؤال خشمگین شده، سیلی محکمی به گوشم زد و گفت: «این کارها به تو چه؟ به کار خودت مشغول باش!».

نخستین دیـدار

سلمان گوید: سبدی از خرما که برای خود جمع کرده بودم. شام آن روز که فرا رسید، آن را برداشته، نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله بردم و عرضه داشتم: «شنیده ام مرد صالحی هستی و همراهانت نیز مردمانی غریب و نیازمند. مقداری صدقه نزد من بود، آن را نزد شما آوردم» و آنچه همراه داشتم پیش آن حضرت نهادم. آن جناب به اصحاب خود رو کرده فرمود: «بخورید» ولی؛ خودش از آن استفاده نکرد. پیش خود گفتم: «این یک نشـانه».

چند روزی گذشت تا رسول خدا صلی الله علیه و آله وارد مدینه شد. من نیز دوباره چیزی تهیه کرده نزد آن حضرت آمدم و گفتم: «چون دیدم از صدقه استفاده نمی کنید، اینک سبدی از خرما به عنوان هدیه آورده ام، تا از آن میل فرمایی». دیدم رسول خدا صلی الله علیه و آله خودش خورد و به اصحاب نیز دستور داد بخورند. با خود گفتم: «این دو نشانه».

طولی نکشید او را در تشییع جنازه به سوی بقیع یافتم. اصحابش گرداگرد او را گرفته بودند. عرض ادب کردم و پشت سرش حرکت می کردم. منتظر آن بودم که عبا کنار رود و خال میان کتفش را ببینم. او متوجه شد به دنبال چه می گردم؛ عبا را از دوش افکند و من آنچه می خواستم، دیدم. آن را بوسیدم و گریه کردم (و اسلام آوردم). مرا پیش روی خود نشاند و من داستان زندگی ام را برای رسول خدا صلی الله علیه و آله گفتم. حضرت در شگفتی فرو رفت و خواست این داستان را اصحابش نیز بشنوند.

من، چون برده بودم، در جنگ بدر و احد نتوانستم شرکت کنم. پیامبر به من دستور داد با ارباب خود قرار بگذار که قیمت خود را هر وقت بپردازی، آزاد شوی. با او قرار گذاردم و با اعانت و کمک اصحاب پیامبر توانستم بهای آزادی خود را پرداخته و آزاد شوم.۸

وفـات

سلمان در سال ۳۵ ق در اواخر خلافت عثمان یا سال ۳۶ از جهان رخت بر بست. از بزرگ ترین فضایل سلمان، عنایت و توجه امیرالمؤمنین علیه السلام به وی می باشد. آن حضرت، به اعجاز امامت، از مدینه منوره به مدائن تشریف آورد و سلمان را غسل داد و کفن کرد و دفن نمود.

جابر بن عبدالله انصاری می گوید:

حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام نماز صبح را به جماعت در مدینه با ما خواند و پس از آن رو به ما کرد و فرمود: «ای مردم! خدا اجر شما را در مرگ برادرتان سلمان، بزرگ قرار دهد». سپس عمامه ی رسول خدا صلی الله علیه و آله را به سر بست، لباس رسول خدا را پوشید و عصا و چوب دستی رسول خدا صلی الله علیه و آله را به دست گرفته و شمشیر او را حمایل کرد. بر ناقه عضباء که از رسول خدا به او ارث رسیده بود، سوار شد و به قنبر فرمود: «از یک تا ده بشمار» قنبر گوید: «همین که شمردم، در مدائن پشت در خانه سلمان بودیم».

در نقلی زاذان گوید:

چون مرگ سلمان نزدیک شد، به او گفتم: «چه کسی تو را غسل می دهد؟» گفت: «همان کسی که رسول خدا صلی الله علیه و آله را غسل داده است». گفتم: «ای سلمان! تو در مدائن هستی و او در مدینه است». گفت: «ای زاذان! [چون روح از بدنم مفارقت کرد] چانه مرا بستی، در آن حال، صدای چیزی که به زمین فرود آید، خواهی شنید».

زاذان گوید: چون روح از بدن سلمان مفارقت کرد، چانه ی او را بستم. در آن حال صدای چیزی که به زمین فرود آید، در پشت در شنیدم. در را باز کردم؛ دیدم امیرالمؤمنین علیه السلام است. حضرت وارد شد و ردا را از روی سلمان کنار زد. سلمان بر روی امیرالمؤمنین علیه السلام تبسمی کرد. حضرت فرمود: «آفرین بر تو ای سلمان! چون به محضر مقدس رسول خدا صلی الله علیه و آله رسیدی، بگو بعد از تو امتت با علی چه ها کردند!».

حضرت، مشغول غسل وکفن او شد و چون بر سلمان نماز گزارد، از آن حضرت صدای تکبیر شدیدی شنیدیم و دو نفر دیگر را دیدیم که با آن حضرت نماز می گذارند. چون سؤال کردیم، فرمود: «یکی از آنها برادرم جعفر و دیگری خضر علیه السلام است و با هر یک از آن دو، هفتاد صف از ملائکه و در هر صفی، هزار هزار ملک بودند».۹

از این روایت، به عظمت مقام و شأن حضرت سلمان پی می بریم و همچنین عنایت ویژه حضرت علی علیه السلامبه وی مشخص می شود.

اما نکات زیر را می توان نقاط عطف و مسایل آموزنده زندگی سلمان بیان کرد:

۱٫ انسان در مسیر شناخت حقیقت و معارف عمیق، باید تلاش کند و در این راه اگر با سختی هایی رو به رو شد، نـاامید نشود.

۲٫ خداوند متعال برای کسانی که در پی حقیقت هستند، علایم و نشانه هایی قرار می دهد، تا راه را گم نکنند. مهم این است که تلاش ابتدایی صورت گیرد:

وَ الَّذینَ جاهَدُوا فینا لَنَهْدِینَّهُمْ سُبُلَنا وَ إِنَّ اللهََ لَمَعَ الْمُحْسِنینَ؛۱۰

و آن ها که در راه ما [با خلوص نیت] جهاد کنند، قطعاً به راه های خود، هدایتشان خواهیم کرد و خداوند با نیکوکاران است.

۳٫ گاهی اوقات برای دستیابی به واقعیت و آگاهی از معارف عمیق، به هجرت نیاز است. باید از شهر و دیار خود کوچ کرد تا دُرّ معرفت را در غربت یافت و از آن کسب فیض نمود.

۴٫ همیشه برای رسیدن به گل های خوش بو، باید رنج گذر از خار زار را تحمل کرد و این خارها نباید ما را از رسیدن به هدف باز دارد.

۵٫ رسیدن به سعادت، آرزوی هر انسان است. در این مسیر، شیادان فراوانی وجود دارند؛ ولی تنها با راهنمایی افراد صادق و راه رفته می توان به مسیر اصلی هدایت راه پیدا کرد.

قطع این مرحله بی همرهی خضر مکن

ظلمات است بترس از خطر گمراهی۱۱

۶٫ انسان در طی مسیر کمال به مرحله ای می رسد که امام زمانش در واپسین لحظات زندگانی و هنگام مرگ، به بالینش می آید و این، حاکی از رضایت امام۷است.

پی نوشت ها:

۱- عَنِ النبی صلی الله علیه و آله قَالَ إِنَّ الْجَنَّه لَتَشْتَاقُ إِلَی ثَلَاثَه عَلِی وَ عَمَّارٍ وَ سَلْمَانَ؛ بحارالأنوار، علامه مجلسی، بیروت، مؤسسه الوفاء، ۱۴۰۴ ق، ج ۳۳، ص ۲۵٫

۲- بحارالأنوار، ج ۱۰، ص ۱۲۱٫

۳- یافوت حموی گوید: «جی» از قرای اطراف اصفهان بوده و اکنون به نام «شهرستان» معروف است.

۴- نصیبین نام شهری است در عراق که سر راه موصل به شام قرار گرفته است.

۵- عموریه نام شهری بوده در ترکیه و در زمان معتصم، مسلمانان آنجا را فتح کردند و چنانچه حاجی نوری گوید: همان شهر بورسای کنونی است که یکی از شهرهای آباد و خرم ترکیه است [شهری است که حضرت امام خمینی به آنجا تبعید شد].

۶- قیله: نام زنی است که نسب اوس و خزرج بدان زن می رسد و ابن هشام در ضمن بیان نسب این زن، دو شعر نیز از نعمان بن بشیر که در مدح اوس و خزرج گفته نقل می کند. (سیره، ج ۱، ص ۲۱۸- ۲۱۹).

۷- قباء نام جائی در دو میلی قسمت جنوبی مدینه سر راه مکه است که رسول خدا صلی الله علیه و آله هنگام هجرت به مدینه نخست آنجا وارد شده و چند روز توقف کرد، تا علی علیه السلامبا زنان به آن حضرت ملحق شدند. آنگاه به مدینه آمد و در آنجا نیز مسجدی بنا کرد که اکنون موجود است.

۸- سیره ابن اسحاق(کتاب السیر و المغازی)، محمد بن اسحاق بن یسار، دفتر مطالعات تاریخ و معارف اسلامی، قم، اول، ۱۴۱۰ق، ص ۸۷؛ زندگانی محمد صلی الله علیه و آله ، سید هاشم رسولی محلاتی، کتابچی، قم، پنجم، ۱۳۷۵ ش.

۹- مناقب آل أبی طالب۷، ابن شهرآشوب مازندرانی، انتشارات علامه، قم، ۱۳۷۹ق، ج ۲، ص ۳۰۲-۳۰۱٫

۱۰- سوره عنکبوت: ۶۹٫

۱۱- دیوان حافظ شیرازی.

درباره خادم پايگاه

به نام خداي امام و شهدا. اسمم محمد حسنيه. تاريخ تولدم، سي و يك خرداد هزار و سيصد و شصت و هشته. يعني دقيقا هيوده روز بعد از رحلت امام به عرش سفر كرده به دنيا اومدم!. خودم كه فكر ميكنم خداوند منو به خاطر خدمت به نايب امام زمانم، امام خامنه اي به اين دنيا فرستاده. نابينام. لیسانس تاریخ از دانشگاه پيام نور شهرستان اوز استان فارس. از اونجايي كه عشقم امام و شهدا و رهبر قهرمان، بصير، صبور و ابلفضليم امام خامنه اي بوده و هست، تصميم به انتخاب اين رشته ي دانشگاهي گرفتم و الآن هم تو اين پايگاه در خدمت شمام. من هميشه اين احساس رو داشته و دارم كه اگه ما تاريخو بخونيم و به ديگران هم ياد آور بشيم، ميتونيم جواب خيلي از مسؤوليتها، از جمله داشتن تعهد نسبت به حفظ ارزشها و پاسداري از اين انقلاب عزيز، كه حاصل خون شهداي عزيز‌مون و خون دلهاي بهترين مردم تاريخ بشريته، يعني مردم تاريخساز و حماسه آفرين ايران سربلند رو بديم. اميدوارم تو انجام اين وظيفه، به ياري خدا و تلاش فردي خودم، به علاوه ي ديدگاه هاي مصلحانه ي شما بازديد كننده هاي فهيم و باشور و شعور موفق باشم... راه های ارتباط با این کمترین: ایمیل: mohammad.hassani90@gmail.com شماره ی تماس: 09175586066 آیدی اسکایپ: mohammad.hassani68 ما همان نسل جوانيم كه ثابت كرديم، در ره عشق، جگردارتر از صد مرديم. هر‌كجا بوي خميني به سر افتد ما را، دور سيد علي خامنه اي ميگرديم...
این نوشته در ادبيات, پيام ولايت, تاريخ اسلام, حرف دل, سياسي, فرهنگي, متفرقه, مذهبي, نقد ارسال و , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.
168 بازدید

2 پاسخ به پهلوانان جهان اسلام/قسمت دوم

  1. علیرضا می‌گوید:

    سلام اقای حسنی ممنون به خاطر پستت من سلمان فارسی رو تا قبل از این خوب نمیشناختم ولی با مطالعه ی این پست شما با فداکاریهای این یار بزرگ پیغمبر (ص) و حضرت علی علیه السلام بهتر اشنا شدم خیلی ازت متشکرم.

    • خادم پايگاه می‌گوید:

      سلام داداش عزیزم، علیرضا جان.
      ممنونم که به مطالب مختلف اینجا سر میزنی و نظر مینویسی.
      بله، من هم تا قبل از شروع این مطالب با اصحاب بزرگوار رسول الله صلوات الله علیه و آله آشنایی درستی نداشتم.
      میدونین داداشم، خوبی اینجور مطالب اینه که شما وقتی درگیرشون میشین، قبل از یاد دادن به دیگران، این شما هستین که یاد میگیرین/بازم تشکر و التماس دعا؛ یا علی مدد…

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پربازدیدهای هفته

مطالب پربازدید