آشنایی با تاریخچه ی سازمان مجاهدین خلق و تفکرات آن

بسم الله الرحمان الرحیم.
این مطلبو بنا به درخواست آقا قاسم که فرمودن در مورد گروهک منافقین بیشتر توضیح بدم و همچنین آقا وحید که به تاریخ علاقه دارن اینجا قرار میدم و امیدوارم برای همه مفید واقع بشه انشا الله.

سازمان مجاهدین خلق

 
معمولاً در مبارزات سیاسی و یا تشکل های دانشجویی، تجربه تاریخی کمتر ممکن است مورد اعتنا و توجه قرار بگیرد، برای اینکه به تاریخ و سرنوشت سایر تشکل ها که
هر کدام با انگیزه ها و ایده های متفاوت خاص خودشان را داشتند، توجه بکنیم، امروز تصمیم گرفتیم که راجع به یکی از این سازمان ها یک مطالعه جمعی داشته باشیم.
پیشنهاد شد که راجع به سازمان مجاهدین خلق صحبت کنیم به عنوان یک بیس(base) تاریخی که یک دوره ای را گذرانده و تحولات مختلفی را در درون این سازمان و در شرایط
موجود جامعه مرتبط با آن اتفاق افتاد. سازمان مجاهدین خلقی که امروز ما آن را به عنوان یک مجموعه ای از نیروهایی که در خدمت دژخیم ترین و زشت خوترین دشمن جامعه
ایران می شناسیم و اتفاقاً به پلیدترین نوع رفتار سیاسی هم فعلاً مبتلا شده است و در واقع دوره پایانی عمر خویش را می گذراند و اینکه می گویم دوران پایانی عمر
خودش را سپری می کند با اطلاع و اتکا به منابع منتشر شده از سوی خودِ اعضای سازمان چنین می گویم.

ابتدا باید بدانیم که سازمان مجاهدین خلق چه زمانی تشکیل شد و چگونه و تحت چه شرایط و فضا و محیطی شکل گرفت. سال رسمی اعلام تشکیل سازمان مجاهدین خلق سال ۱۳۴۴
شمسی است. اگر به این سال توجه کنید متوجه می شوید که این سال یک مجموعه ای از حوادث مبارزاتی را در جامعه ایرانی به دنبال دارد؛ یعنی در این سال و سال های
بعد ما یک دوره تاریخی بسایر پرتنش و همراه با شکست و اضطراب را داریم.

 
شرایط اجتماعی سیاسی دهه چهل

من تاریخ این سال ها را چند نوع تقسیم بندی کردم. برای اینکه با این فضا بیشتر آشنا شویم و با توجه به شرایط و فضای تاریخی آن سال ها صحبت کنیم توجه به گونه
های مختلف از گروه های مبارزاتی تا این زمان است. در این زمان، ما چند طیف سیاسی مخالف رژیم پهلوی داریم؛ وقتی می گوییم که گروه مخالف رژیم پهلوی، اصل را بر
این قرار دهیم که بخشی از مردم جامعه ما نسبت به نظام سلطنت رضایت ندارند و مخالف آن هستند و درصدد حذف یا تغییر آن هستند. ما در حوزه این طیف از نیروها می
خواهیم صحبت بکنیم. بنابراین ممکن است بخشی از مردم جامعه ما به نظام سلطنت معتقد باشند یا اینکه بی طرف باشند یا اینکه نسبت به آن اصلاً توجهی نکنند.

 ما در این حوزه ای که بحث می کنیم، حوزه مخالفان رژیم پهلوی است. ما سه طیف عمده در این زمان داریم: ملی گرایان، چپ گرایان و اسلام گرایان. این سه گروه، هر
کدام تجربه ای تاریخی را طی کرده اند.

 ملی گرایان که با اعتقاد به مکتب ماسیونالیسم و اصالت خاک و وطن بر عقیده و با اندیشه سکولار در قانون و حکومت با رژیم مخالف بودند. یعنی این اعتقاد را داشتند
که ما نباید دین را وارد عرصه سیاست بکنیم که رهبر و نماد اصلی اینها مرحوم دکتر مصدق بود. در این زمان تا سال ۱۳۴۴، ما چند شخصیت خاص از ملی گرایان داریم که
اینها چهره های اصلی مبارزه در این حوزه هستند. یکی دکتر مصدق بود، دیگری دکتر فاطمی بود که به طرز فجیعی اعدام شد و شخصیت دیگر آقای مهندس بازرگان در این سال
ها هستند که یک حد وسطی بین اسلام گرایان و ملی گرایان بودند. یعنی آنقدر که جریان جبهه ملی سکولار است، مهندس بازرگان در این زمان سکولار نیست. گرایش مذهبی
دارد به همراه آیت الله طالقانی و آنقدری که آنها شعارهای غیر دینی می دهند، اینها تمایلات دینی در وجودشان هست. اما جریان ملی در عرصه سیاست بیشتر متوجه نهضت
آزادی و دکتر مصدق و مهندس بازرگان است.

البته درست است که دکتر مصدق در این زمان زنده است و حیات دارد، طیف دیگری از این مخالفان رژیم پهلوی، چپ گرایان هستند. ورود چپ گرایان در ایران همراه با شکل
گیری انقلاب مشروطه است. یعنی اندیشه چپ از زمانی وارد ایران شد که در روسیه هم شکل گرفته بود. شما اگر به گذشته گروه های تند افراطی مثل فرقه احتماعیون و عامیون
برگردید که سید حسن تقی زاده رهبر آنهاست و کسانی مثل حیدر عموقلی و سایر چهره های چپ در آن حضور دارند می بینیم که تفکر چپ و سوسیالیستی از آن زمان وارد جامعه
ایران شد. منتها این تفکر هیچ نهادینه نشد و به صورت یک مکتب درنیامد. عناصر چپ در این زمان، هنوز تکلیف خودشان را با خدا مشخص نکرده بودند. یک جمله ای را حضرت
امام (ره) راجع به سلیمان میرزای اسکندری، رهبر جریان چپ در ایران دارند که می فرمایند: من داشتم به مکه مشرف می شدم که دیدم میرزا سلیمان اسکندری هم همراه
ما به مکه آمده است. گفتم آقای اسکندری! شما چرا به مکه آمده اید؟ شما که رهبر سوسیالیست ها در ایران هستید!! گفت: نه، آن حرف های سیاسی ما یک چیز است. ما که
نمی خواهیم تکلیف خودمان را با خدا یکسره کنیم، اینجا باید حواسمان باشد که رابطه مان را با خدا قطع نکنیم. واقعاً تکلیف خودشان را مشخص نکرده بودند اما از
زمان دکتر ارانی که دکترای فیزیک از آلمان داشت و این را هم اشاره کنم که تفکر چپ در ایران از سه کشور وارد ایران شد: آلمان، فرانسه و روسیه. متفکرانش از آلمان
آمدند، عناصر میانی اش از فرانسه آمدند و نیروهای عملیاتی شان از روسیه که خودِ این بحث نیاز به تجزیه و تحلیل میدانی نیروهای چپ دارد که راجع به ویژگی های
هر کدام از نیروها بحث کند. دکتر تقی ارانی از زمانی که مجله آینده را در سال ۱۳۱۴ شمسی در ایران به راه انداخت، به طور مشخص نظریه های سوسیالیسم، ماتریالیسم
تاریخی و نفی اعتقاد دینی را در ایران مطرح کرد . خیلی صریح هم اعلام کرد که مجله ما مجله ماتریالیستی است. این مجله چند سال منتشر شد، سپس مجموعه شان دستگیر
شدند و آن مجموعه ۵۳ نفره، طیفی بودند که همراه با ارانی زندانی شدند. نیروهای باقی مانده از این مجموعه بعدها رهبران حزب توده شدند. دکتر ارانی را در زندان
به طرز فجیعی کشتند. این ۵۳ نفری که با ارانی زندانی شدند به گروه ۵۳ نفره مشهور شدند و آنهایی که به اعتقادات خود پس از شهریور ۱۳۲۰ ماندند با ورود شوروی ها
به ایران، حزب توده را تشکیل دادند. حزب توده در ایران یک تجربه تاریخی در تشکیلات است. یک سازمان سیاسی فوق العاده منسجم، متشکل و گسترده. من اگر به شما بگویم
که شما در دهه ۲۰ در ایران ۴۰ تا روزنامه و مجله چپی و توده ای دارید شاید باور نکنید ولی توده ای ها توانستند مجموعه وسیعی از روشنفکران جامعه ایرانی را در
خدمت خودشان بسیج و همگام نمایند.

بسیاری از شخصیت هایی که الآن هم برای ما محبوب هستند مثل مرحوم جلال آل احمد و دیگران را همگام خود کرده بودند. برخی از آن روشنفکران چپ مارکسیست ماندند. نیروهایی
به نیروهای مذهبی تبدیل شدند و بعدها بازوهای جریان انقلاب اسلامی شدند؛ برخی از آنها به مغزهای متفکر رژیم پهلوی تبدیل شدند و با رژیم پهلوی همکاری نزدیکی
داشتند که همه اینها در طی سالیانی در جریان حزب توده دخالت داشتند و ورود داشتند و دوره حضور در حزب توده را تجربه کردند.

بنابراین حزب توده یک تشکل بسیار مهم و فراگیر بود. اما یک اشکال اساسی داشت. اشکال اساسی حزب توده این بود که دستش در دست روسیه بود و روسیه به خاطر تحمیل دو
جنگ و تجزیه دو بخش بسیار مهم از کشور ایران و تحمیل قوانین کاپیتولاسیون و دخالت های بی شماری که داشته، به اضافه فضاسازی های گسترده انگلیسی ها که علیه روس
ها کرده بودند، نزد جامعه ایران به شدت منفور بود.

 بنابراین حزب توده با وجود تشکل فراگیر، یک تشکل منفور هم در جامعه ایران محسوب می شد. این حزب، سازمانی نظامی داشت و در بسیاری از حوادثی که کمونیست ها در
ایران ترتیب دادند مثل تجزبه بخشی از ایران، از ماجرای مشهد شروع می شود که تحت قیام افسران خراسان مشهور می شود از اعضای سازمان نظامی حزب توده بودند که می
خواستند بخشی از کشور را جدا کنند و بتوانند از متفقین در آن زمان ها جداگانه امتیاز بگیرند. این تجربه را اینها در سال ۱۳۲۵ انجام دادند، سرگرد علی اکبر اسکندری
و سرهنگ عبدالرضا آذر سردمداران آن قیام بودند که می خواستند شمال شرق مازندران و بخشی از شمال خراسان را از ایران جدا کنند که ماجرای تجزیه طلبی شان به نتیجه
نرسید. بعداً شوروی ها اینها را نجات دادند و از دریای مازندران دورشان زدند و فرستادند در شمال غرب ایران در ماجرای فرقه آذربایجان از اینها استفاده کردند
ولی شروعش همین شهر مشهد بود که کتاب های مختلفی از جمله قیام افسران خراسان هم در این خصوص چاپ شده است.

لذا می بینید که حزب توده هم تشکل نظامی دارد، هم تشکل فرهنگی و هم دست به عملیات های تروریستی می زند. هم این تجربیات را دارد. اصلی ترین اسطوره اینها شخصی
است به نام سروان خسرو روزبه که هم آدم باسواد و مطلعی است و استاد دانشکده فنی دانشگاه افسری است و انصافاً هم مطالعات گسترده ای در رشته خودش داشته است. و
لذا به لحاظ تشکیلاتی هم آدم نیرومندی بوده است و تاثیرگذاری روانی بر جامعه سیاسی آن زمان داشت. بخشی از اعضای سازمان نظامی تیرباران شدند، طیف غالب اینها
محکوم به حبس های طولانی مدت شدند که غالباً اینها بالای ۲۵ سال حبس گرفتند و در این زمان یعنی سال ۴۳ و ۴۴ زندانی بودند. خودِ سران حزب توده هم از ایران فرار
کرده بودند و به روسیه و آلمان شرقی رفته بودند و در آنجا مستقر شدند. ممکن است عده ای بپرسند که این همه مقدمه چینی چه ربطی به سازمان مجاهدین خلق دارد؟

طیف سومی از مبارزان سیاسی که ما در ایران داریم مبارزان اسلام گرا هستند. یعنی کسانی که قائل به مبارزه برای اسلام هستند. اگر از نهضت مشروطه به صورت گذرا عبور
کنیم می بینیم که از یک طرف مرحوم شیخ فضل الله نوری را داریم و پیشینه آن مرحوم میرزای بزرگ است که ماجرای تحریک تنباکو را ایجاد کردند و بعد در جریان نهضت
مشروطه شخصیت های نذهبی مثل آخوند محمد کاظم خراسانی و شیخ فضل الله نوری را داریم که البته شیخ فضل الله در این زمان یعنی سال ۱۳۴۴ که می خواهیم راجع به آن
صحبت کنیم به شدت منفور است و کمتر کسی چرئت می کند از شیخ فضل الله یادی بکند یا تجلیلی انجام بدهد. بیشترین شهامت را مرحوم جلال آل احمد در این خصوص به خرج
دادند که در کتاب در خدمت و خیانت روشنفکران می گوید جنازه شیخ فضل الله را بر بالای دار، علامت استیلای غربزدگی در جامعه ایران پس از یک صد سال کشمکش می بینیم
که برای اولین بار در میان روشنفکران و نویسندگان، جلال توانست شهامت به خرج بدهد و مجدداً شیخ فضل الله را در ایران احیا کند. پس از آن مبارزات مرحوم سید حسن
مدرس را داریم که به نتیجه نرسید. از یک طرف پس از آن آیت الله کاشانی را داریم که مبارزات ایشان هم به نتیجه لازم نرسید.

حالا چه بخواهیم وارد دعوای مصدق و آیت الله کاشانی بشویم و چه نخواهیم، مسئله این است که مبارزات آیت الله کاشانی به عنوان یک مبارزه ای که در نهایت عقیم ماند،
از این حیث جامعه سیاسی جوان ما به آن توجه می کند؛ نکته دیگری که ما داریم اتخاذ شیوه مبارزه مسلحانه قهرآمیز محدود شهید نواب صفوی است. کارهایی که مرحوم نواب
صفوی انجام داد، یک مقدار زیادی حس قهرمانانه را در جامعه ایران القا کرد. یعنی ثابت کرد که در بعضی از نقاط، خشونت نتیجه و جواب می دهد و در یک زمانی هم جواب
داد.

ترور هژیر باعث شد که رهبران جبهه ملی و آیت الله کاشانی وارد مجلس شوند و ترور رزم آرا هم باعث شد که ملی شدن صنعت نفت به نتیجه برسد. خشونت فدائیان اسلام همراه
شد با نگاه مثبت مردم و در نهایت این خشونت جواب داد و جامعه به نوعی با آن همراهی کرد. بگذریم از اینکه ادبیات ملی گرایانه و سایر نویسندگان معاصر که آمدند
راجع به این موضوع بپردازند، سعی می کنند به نوعی ماجرای نواب صفوی را از ماجرای ملی شدن صنعت نفت جدا کنند ولی این واقعیت در آن زمان تاثیر خودش را گذاشت و
جوان مخالف سیاسی دهه ۴۰ به نواب توجه دارد. هم چپش برایش احترام قائل است و هم مسلمانش. چرا؟ چون ادامه هم پیدا کرد. یعنی شما آن حاج مهدی عراقی که در ترور
رزم آرا، هژیر و دیگران همگام بوده همان آدم می آید در ادامه مسیر مبارزاتی خویش با مرحوم حاج صادق امانی هیئت های موتلفه اسلامی را تشکیل می دهند و در سال
۴۳ منصور را ترور می کنند. طیف اسلام گرا از یک مبارزه سازمان نیافته و نامنظم به دور از مرجع تقلید به سمت یک مبارزه تقریباً هدایت شده اما با هدایت و رهبری
مرجعیت تقلید. البته این را هم بگویم که هیچ مبنا و سندی تا الآن نتوانسته ثابت کند که امام(ره) در ماجرای ترور منصور اعلام رضایت کرده باشد. همه منابع و مستندات
حکایت از این دارد که امام(ره) حداقل این موضوع را امضا نکردد و فتوای این اقدام را آقایان موتلفه از مشهد از مرحوم آیت الله میلانی گرفتند و رضایت ایشان را
توانستند جلب کنند.

 آخرین اقدام طیف اسلام گرا که در نزدیک به این دوره(یعنی سال های ۴۳ و ۴۴) است یکی قیام پامزده خرداد است که سرکوب می شود که به صورت سازمان نیافته انجام می
شود، و یکی هم ترور منصور است که می بینیم بعد از ترور منصور باز هم خودِ اینها(طیف اسلام گرا) سرکوب می شوند. هم زمان چندین جریان دیگر هم در ایران تشکیل می
شود.

 
تشکیل سازمان مجاهدین خلق

 ما الآن به نقطه ای رسیدیم که می خواهیم بحث تشکیل سازمان مجاهدین خلق را مطرح کنیم. یک طیفی از دانشجویان عمدتاً فنی بودند که جالب است بدانید مطالعات در کشورهای
مختلف خاورمیانه ثابت کرده است که غالب دانشجویان رشته های فنی به شدت گرایش سیاسی بودن و فعال بودن را بیش از دیگران تا دانشجویان رشته های علوم انسانی و پزشکی.
دانشجویان پزشکی بسیارکم و دانشجویان هنر هم به مراتب بسیار کمتر از آنها وارد فعالیت سیاسی و اجتماعی می شوند. این وضعیت در مصر، فلسطین و بسیاری از کشورهای
منطقه هم این طوری بوده است و همین الآن هم در جامعه فعالان دانشجویی ما این گونه است.

 عمده دانشجویانی که وارد فعالیت های سیاسی شدند بچه های دانشکده های فنی بودند؛ مهندس علی اصغر بدیع زادگان، مهندس محمدرضا نیک بین عبدی، مهندس سعید محسن و
از بین رهبران آنها فقط محمد حنیف نژاد بود که حقوق خوانده بود.

 
مبانی فکری فعالان سازمان مجاهدین

 اینان دانشجویانی بودند که بیشتر با مهندس بازرگان و آیت الله طالقانی ارتباط داشتند و بیشتر  شاگردان مکتب فکری بازرگان بودند. طیف فکری بازرگان یک ویژگی خاصی
دارد و آن این است مهندس بازرگان جزء آن دسته از متفکرانی است که قائل به هماهنگ سازی و همانندسازی مبانی و قواعد و دستورات شرع با مبانی علم جدید است. این
نگاه از زمان سرسید احمدخان هندی، متفکر مسلمان هندی است که باب شده است. وی ابتدا مخالف حضور انگلیسی ها در هند بود و بعد از سفری به انگلستان، موافق حضور
آنها می شود و دارای تغییر رویه بسیار جدی پس از این سفر می شود. این دیدگاه عمدتاً از سوی سرسید احمدخان مطرح می شود و برخی از نویسندگان مسلمان مصری. مهندس
بازرگان جزء آن دسته از متفکرانی است که قائل به هماهنگ سازی بین تفکر دینی و مسائل و احکام دینی با مبانی علم جدید است. آثار بسیار زیادی را در این خصوص نوشت
و اصلاً این جریان در ایران برای خودش یک طیف فکری خاصی هستند که مهندس بازرگان در ایران سرچشمه و سرمنشاء این طیف فکری است.

لذا ایمان با توجه به علم تجربی در این دانشجویان به شدت رسوخ دارد. ضمن اینکه نگاه مبتنی بر پذیرش مرجعیت تقلید هم خیلی در بین اینها جدی نیست و از طرفی به
شدت نگاه عدالت جویانه هم دارند. چرا؟ چون تحت تاثیر افکار چپ در زمان خودشان هستند. شما می بینید که یک طرف نهضت آزادی به ملی گرایان نزدیکند و یک طرف به تفکر
چپ نزدیکند. من این سابقه ای را که مطرح نمودم تمام گروه های سیاسی چپ و راست تا این زمان(یعنی سال ۴۴) شکست خورده اند. امام(ره) به ترکیه تبعید شده است. مصدق
در احمدآباد تبعیدش را می گذراند. مهندس بازرگان و آیت الله طالقانی در زندان هستند و رهبران حزب توده هم به روسیه فرار کرده اند. اعضای موتلفه هم عمدتاً زندانی
هستند و برخی از آنها هم اعدام شدند و به شهادت رسیدند. در یک فضای این چنینی، برآیندی که در جامعه سیاسی دانشجویی ما وجود دارد که اینها خیلی قائل به مرجعیت
تقلید نیستند و تحت تاثیر تفکر چپ و نگاه عدالت جویانه قرار دارند و به لحاظ شخصیت سیاسی نگاهشان به مهندس بازرگان و دکتر مصدق است و به کارآمدی نتایج عملیات
سیاسی شان اعتقاد دارند، می گویند ما باید وارد حوزه ای بشویم که این حوزه عمل، منتهی به نتیجه بشود. ما معتقدیم که مبارزه سیاسی ما باید نتیجه بدهد و نتیجه
آن باید حذف امپریالیسم از کشور و تغییر نظام سیاسی باشد. ضمن اینکه آنها مسلمانند و براین اعتقادشان هم تاکید دارند و نمی خواهند مارکسیست بشوند. واقعاً بچه
های اولیه سازمان مارکسیست نبودند غیر از محمدرضا عبدی نیک بین که گرایشات مارکسیستی داشت…

 
اتخاذ شیوه مارکسیستی برای مبارزه

 آنها دائماً روی این مسئله فکر می کردند که چه بکنیم تا به نتیجه برسیم. گفتند ما باید برویم به سمت جریانی که با جامعه مذهبی ایران همخوانی داشته باشد و با
ادبیات سیاسی در ایران هماهنگ باشد. با ادبیات حماسی و دینی ما باید تلفیق شود. از طرفی همه این مبارزانی که در کشور ما بودند، شکست خوردند. چه راهی برای مبارزه
خود پیدا کنیم؟ این علم مبارزه کجاست؟ چه رویه ای را ما می توانیم در دنیا استفاده کنیم؟ این زمانی است که مارکسیست ها در دنیا پشت سر هم پیروز می شوند. شوروی
ها بخش های وسیعی از دنیا را توانستند پوشش بدهند و حکومت چپ را در مناطق بسیاری مستقر کنند و جاهایی که مستقیماً در آن دخالت کردند مانند اروپای شرقی، تکلیفش
مشخص است و بقیه جاها مثلاً، مائو آمد انقلاب کمونیستی یا انقلاب دهقانی به راه انداخت. یعنی محاصره شهرهای جهان از طریق روستاهای جهان که دقیقاً مبارزه شهرها
از طریق روستاها بود. چون شهرها منابع و مراکز قدرت هستند که قدرت های سیاسی بر آنها احاطه دارند. این یک مدل بود. اتفاقاً مدل مبارزه مائو به پیروزی رسید.

مدل دیگری از مبارزه در آمریکای لاتین تجربه شد. آقای فیدل کاسترو دانشجوی ۲۵ ساله رشته حقوق دانشگاه هاوانا بعد از یکی دو بار دستگیری و فرار به جنگل، نیروهای
نظامی دولت کوبا به آنها حمله کرد و از بین حدود ۷۰ نفر، هشت نفر ماندند و این ۸ نفر در دل جنگل ها گم شدند و تمام مخالفان را در کشور به دور خود جمع کردند
و چه گوارای آرژانتینی با یک طیف از مبارزان آمریکای لاتین به آنها پیوستند و پس از ۶، ۷ سال مبارزه چریکی، کاسترو پیروز شد. یک جوان ۳۱، ۳۲ ساله.

آنها که از جنگل آمدند، آنقدر هم قیافه شان جنگلی شده بود که به گوریل مشهور شدند و هنوز هم عده ای به اینها گوریل می گویند؛ گوریل های کوبایی. با ریش ها و موهای
بلند و یک تیپ و قیافه های عجیب و غریبی داشتند. هفت سال زندگی در جنگل، شرایط سختی است. اینها به نتیجه رسیدند. از آن طرف شما تئوری های مبارزه چریکی شهری
را دارید که بخشی از آن را لنین نوشته است. چه باید کرد؟ لنین راه حلی برای خودش است. یا ژنرال جیاپ در ویتنام استراتژی های نبردهای انقلابی که نوشته، فوق العاده
موثر بوده است.

روژه دی بری فرانسوی هم یک جوان ۲۶-۲۷ ساله ای است که دانشجوی دکترای فلسفه بود و به همراه چه گوارا دستگیر شده است که آن هم استراتژی جنگ انقلابی را نوشته است.
شما هر جا که می روید روش شناسی و الگوی مبارزه پیروز علیه اردوگاه امپریالیسم در نزد مارکسیست هاست. روش و علم مبارزه در اینجاست. بزرگان ما به نتیجه نرسیدند.
ما باید در رفتارها و روش های دینی و معتقدات مذهبی خودمان، کسانی که در آیین ما جدی ترین و قهرمانانه ترین مبارزه را علیه نظام حاکم انجام دادند امام حسین(ع)
بود. لذا شما می بینید که احمد رضایی کتاب راه حسین(ع) را می نویسد ولی امام حسین(ع) هم قیامی انجام داد که این قیام هم منتهی به نتیجه نشد. ما نمی خواهیم به
کربلا برویم و شهید بشویم! ما نمی خواهیم امام زاده درست بکینم. ما می خواهیم حکومت جامعه ایران را تغییر بدهیم. برای تغییر حکومت باید از علم مبارزه استفاده
کرد و علم مبارزه نزد مارکسیست هاست. لذا اعضای فعال و رهبران سازمان با حفظ معتقدات دینی خودشان روی روش های عملیاتی چپ مطالعه کردند و برای اینکه بین آنها
تلفیق ایجاد بکنند سراغ شخصیت خاص عدالت طلب و انقلابی در اسلام می روند. لذا پیش اینها ابوذر خیلی بیشتر از سلمان مورد احترام بود. بلال بیشتر مورد توجه بود.

شما ادبیات دکتر شریعتی را ببینید که خیلی به این ادبیات، به فضای ذهنی آن زمان نزدیک است. ستایش از ابوذر به مراتب بیش از بقیه است. ستایش از امام علی(ع) به
خاطر رفتارهای عدالت جویانه و انقلابی اش به مراتب بیشتر از بقیه ائمه اطهار است. نه اینکه ایشان امام بزرگ تر باشند، نه! به خاطر آن ونع رفتارها مورد توجه
بیشتری قرار می گیرد. بعد وقتی که این تفکر آمد به روش عملیاتی با جریان چپ تا مارکسیست آن هم از نوع چپ چریکی هماهنگ شد، شما می بینید که بعد از آن آرام آرام
تلفیق نظریات دینی با نظریات چپ هم شروع می شود. لذا نگاهشان به قرآن، نگاه چپ شده است. آیاتی که تفسیر می کنند همه این آیات در چارچوب مبارزه مسلحانه تجزیه
و تحلیل و تفسیر می شود. البته اینها گفتند ما کاری که می توانیم بکنیم این است که مبارزه مسلحانه چریکی جنگلی را نمی توانیم انجام بدهیم، چون آنها اکثراًً
بچه های ساکن شهر بودند. اگر به شما بگویند که می خواهید مبارزه مسلحانه داشته باشید، در شهر خانه تیمی راه می اندازید یا اینکه به جنگل می روید و در آنجا مستقر
می شوید و از آنجا برای شهر برنامه ریزی مبارزه مسلحانه می کنید. مطمئناً در شهر راحت تر است و شما هم ترجیح می دهید که در شهر برنامه ریزی عملیات ها بکنید.
همین بحث ها را که مطرح می کنم مطمئناً در میان اعضای فعال سازمان مجاهدین برقرار بود. در میان اعضای سازمان چریک های فدایی خلق هم اتفاق افتاد. آنها هم با
یکدیگر بر سرِ چگونگی عملیات ها و محل برنامه ریزی و استقرارشان بحث و جدل داشتند. مسعود احمدزاده حرفش این بود که جنگ چریکی شهری که کتابی هم به نام استرانژی
مبارزاتی مسلحانه، هم استرانژی و هم تاکتیک دارد. مسعود احمدزاده پسر آقای احمدزاده است که اولین استاندار خراسان پس از پیروزی انقلاب اسلامی است.

 اما از آن طرف، علی اکبر صفایی فراهانی با یک عده از بچه های دیگر که عمدتاً گیلانی بودند و جنگل نشین بودند، دنبال استراتژی مبارزه جنگل بودند که آخر هم در
سیاهکل اجرا کردند. عده ای جنگ چریکی شهری را انتخاب کردند برحسب کارلوس مارلا و عده ای دیگر جنگ چریکی جنگل که خواستند براساس نظریه چه گوارا عمل کنند.

به این ترتیب سازمان مجاهدین خلق به این سمت رفت که دست به مبارزه مسلحانه بزند اما مبارزه مسلحانه چریکی شهری. رویه این مبارزه مسلحانه چیست؟ با خود فکر می
کردند که ما نمی توانیم حمله کنیم و پادگانی را بگیریم. نهایت اینکه شما به پاسگاه و پادگانی حمله کنید این است که چند نفر را بکشید، چند ساعتی آنجا باشید و
تعدادی اسلحه را بدزدید و بعد فرار کنید. دیگر نمی توان در آنجا مستقر شد. آنها به این نتیجه رسیدند که جنگ چریکی مسلحانه شهری را از طریق ترور عناصر حکومتی
پیش ببرند. تجربه تاریخی گذشته نشان داده است که ترورها ظاهراً جواب می دهد. شما وقتی کسی را ترور می کنید، ضربه می زنید و مشخص هم نمی شوید. سازمانی درست می
کنید و بر اساس این سازمان ظرفیت سازی هایی که صورت می گیرد، منابعی که گردآوری می شود؛ حالا در این فضا، بخشی از مردم جامعه ما از آنها حمایت می کردند. یعنی
در مردم آمادگی برای پذیرش چنین ترورهایی علیه مسئولان رژیم پهلوی بودند.

 
رابطه فعالان سیاسی مذهبی با سازمان

 تقریباً تمام رهبران سیاسی داخل کشور ما با این جریان موافق بودند و به آن کمک می کردند. دو، سه نفرند که زودتر نسبت به این سازمان حساس می شوند که یکی از آنها
مرحوم آیت الله مطهری است. چون فرد دقیق و متفکری بود و نکات و ظرایف را خوب می فهمید و تجزیه و تحلیل می کرد. یکی دیگر مرحوم دکتر بهشتی بود. همین اعضای سازمان
به منزل شهید بهشتی در قم زنگ می زنند و می گویند ما یک کار این چنینی می خواهیم انجام دهیم، نظر شما چیست؟ ایشان می گویند این حرفی که شما می زنید حرف جدیدی
است! خیلی باید روی حرف شما فکر کرد. و تاکید می کنند که شما عجله نکنید. جالب این است که اینها پیش مهندس بازرگان هم گفتند ما با این نگاه و سمت باید فکر کنیم.
بازرگان یک آدم محافظه کاری بود و از سویی راضی به مبارزه مسلحانه نبود و از سویی به مارکسیسم هم منتقد بود و شدیداً حواسش را جمع می کرد که اینها وارد این
عرصه فکری و معرفتی نشوند. ایشان هم نمی پذیرد که به عنوان رهبر فکری اینها، با این مجموعه همکاری بکند. اینها خودشان یک هسته مطالعاتی تشکیل می دهند و خانه
هایی را فراهم کرده بودند که در دو، سه سال اول شدیداً کتاب می خواندند. بعد سازمان تشکیل شد. سال ۱۳۴۴ تا سال ۱۳۵۰ تقریباً رژیم متوجه نشد که چه اتفاقی افتاد.
ابتدا اسم اینها سازمان ارتش آزادی بخش ایران بوده است. سال ۵۰ که اعضای شورای مرکزی سازمان تصمیم می گیرد که آرام آرام وارد عرصه مبارزه مسلحانه شود، عناصرش
را به اطراف برای تهیه سلاح می فرستد. یکی از اینها شخصی است به نام علی میهن دوست. وی در سفری به کردستان با یک همسفری همراه می شود که نمی داند که او درجه
دار ژاندارمری است. با هم بحث و صحبتی می کنند. ظاهراً آقای میهن دوست فکر می کند که طرف مقابلش کردستان را می شناسد و قابل اعتماد است. با وی خرید اسلحه را
مطرح می کند. آن طرف ژاندارمری زرنگی می کند و به ساواک خبر می دهد و می گوید که ما با چنین سوژه ای برخورد کرده ایم، حالا با او چه کار کنیم؟ ساواک توصیه می
کند که با وی همکاری و همراهی بکنند. حتی اسلحه هم به او بدهید به طوری که اعتمادش را قطعاً جلب کنید. این فرد هم به میهن دوست اسلحه می دهد و به میزان معتنابهی
هم کمک می کند تا اینکه از این طریق سازمان مجاهدین خلق را کاملاً شناسایی می کنند. در یک جلسه ای که همه اعضای کادر شورای مرکزی حضور داشتند، همه را یک جا
دستگیر می کنند، به استثنای یکی، دو نفر که جزء کادرهای پایین تری بودند. لذا رژیم تقریباً همه اعضای کادر مرکزی را در سال ۱۳۵۰ اعدام می کند غیر از مسعود رجوی.

به دنبال این ضربه، یک سر و صدا و عکس العمل هایی ایجاد شد، و خبر پیچید که بالاخره سازمانی تشکیل شد که درصدد به راه انداختن مبارزه مسلحانه برای نجات کشور
بود و از بچه های مذهبی هم بودند که چنین و چنان.

بحث های مختلفی مطرح شد. بسیاری از نظرها در جامعه و مبارزان متوجه اینها شد. کسانی که تا این زمان اطلاع نداشتند از این جریان و فعالیت های آن مطلع می شوند.
حتی چپ هایی که دسترسی به سازمان های چپ نداشتند، مطلع شدند. حزب اللهی ها و مذهبی هایی که دنبال جا و گروهی برای مبارزه مسلحانه بودند هم به اینها نزدیک می
شوند.

بنابراین، شما در یک دوره ای شاهد هستید که نیروهای بسیار مذهبی و متدین به این سازمان جذب شدند و از آن طرف هم چپ ها و مارکسیست ها وارد مجموعه شدند و سازمان
ملغمه ای شد از نیروهای سیاسیِ دارای تفکر و دیدگاه و ایمان متفاوت برای رسیدن به یک هدف مشترک که براندازی و تغییر نظام پهلوی بود. ضمن اینکه پیکره این سازمان
ظرفیتی داشت که در این ظرفیت مسلمان ترین مسلمان ها با گرایش فداکارانه و جهادگونه، ممکن بود به این جریان و سازمان جذب شوند و از آن طرف، چپ های بسیار جدی.
مثلاً شما از یک سمت شهرام آرام را دارید که به شدت گرایش های مارکسیستی دارد یا تقی شهرام را دارید که رسماً مارکسیست است یا حسین روحانی را دارید که طلبه
ای بوده که مارکسیست شد اما از این طرف شما شهید شریف واقفی را دارید، مرتضی لبافی نژاد را دارید که حاضر نیست برای مارکسیست شدن یا حتی دست کشیدن از مسائل
اسلامی کمترین امتیاز را بدهند و حاضرند بمیرند اما دست از اسلام نکشند. من که این مسئله را ذکر می کنم منظورم این نیست که اینها اشتباه نداشته اند. شما در
خاطرات احمداحمد می خوانید که وی زمانی جزو سازمان مجاهدین خلق بود. خیلی های دیگر از مذهبی ها و متدین های انقلابی و متعصب جزو فعالان این سازمان بودند.

 اخیراً خاطرات آقای عزت شاهی چاپ شده است که مقام معظم رهبری هم کلی از ایشان تجلیل کرد، ایشان هم در دوره ای جزو سازمان مجاهدین خلق بود. مرحوم شهید رجایی
و بزرگان دیگری که اسمشان را الآن ذکر نمی کنم. خیلی از آقایان همراهی و همکاری می کردند با این سازمان. اما در دل سازمان شما شاهد این هستید که انحراف آرام
آرام گسترش پیدا می کند. من توجه شما به یک کتاب خاص را جلب می کنم: سال پنجم انقلاب الجزایر نوشته فرانتس فانون.  فانون یک مبارز انقلابی چپ فرانسوی سیاه پوست
است که در الجزایر علیه دولت اشغالگر فرانسه می جنگد. شما وقتی که این کتاب را بخوانید می بینید که سازمان مجاهدین خلق چگونه براساس این کتاب سازماندهی شد.

زندگی زنان و مردان جدا از همدیگر، زنی که عضو سازمان است اسرار و مسائلی دارد که مردش نباید بداند. زنی که عضو سازمان است ممکن است جایی برود که مردش نداند.
در خانه ای زندگی بکند که مردش مطلع نباشد و مرد هم هیچ از او نمی پرسد. مدل سال پنجم انقلاب الجزایر، مدل فرانتس فانونی در سازمان آرام آرام اجرا شد. زن ها
و مردها از همدیگر جدا شدند و هر کدام به هر کجا که سازمان تشخیص داد مستقر شدند. آنهایی که مقاومت کردند با آنها برخورد شد. می دانید چه کسی شریف واقفی را
لو داد؟ بهناز مرادیان، زنش بود که او را لو داد. تقی شهرام و بهرام آرام به همراه ایوب سیاهکلا خواستند او را بکشند چون دو، سه سال کشمکش داشتند. یکی از بلاهایی
که اینها سر شریف واقفی که استاد دانشگاه صنعتی آریامهر آن زمان و صنعتی شریف امروز بود که به اسم وی هم نامگذاری شده است، فوق لیسانس مهندسی داشت. به او گفتند
که روحیه پرولتاریا و کارگری ندارید. شما باید مدتی در یکی از کارخانه های مشهد کار کنید. ایشان را به مشهد تبعید کرده بودند تا چند ماه همراه کارگران کار کند
تا روحیه کارگری پیدا کند. می گفتند هنوز آن خصلت های بورژوازی در ذات شما وجود دارد! برای اینکه خصلت های بورژوازی از بین برود باید خودسازی کنید و خودسازی
انقلابی منوط به این است که در یکی از کارخانه های مشهد کارگری کنید. منتها آن کشمکش سازمانی ادامه پیدا کرد و منتهی به این شد که در درون سازمان پشت سر هم
تجزیه می گیرد. یعنی مذهبی هایی که وارد سازمان می شدند، کم کم از سازمان فاصله می گیرند. آنهایی که به طور جدی تر مقاومت کردند حذف شدند. سازمان چطوری آنها
را حذف می کرد؟ کافی بود که شما زنگ بزنید که الو! اداره سازمان امنیت! آقایی به نام ایکس با فلانی قرار دارد. ساعت فلان و محل قرارش هم آنجاست. لذا به این
صورت مخالفان خویش را حذف می کردند. اگر فردی تا ۴۸ ساعت سرِ قرار حاضر نمی شد مرتبطین وی بایستی به دیگر مرتبطین اطلاع دهند تا جایشان را عوض کنند و اینها
هم به راحتی تمام اعضای مرتبط با او را هم لو می دادند و به این صورت مخالفان خود را حذف می کردند.

 شما در خاطرات احمد احمد این کشاکش بین نیروهای اسلام گرا و مارکسیست را می خوانید که احمد احمد از دست اینها فرار می کند. اگر طرف مهارت داشت و از حوزه دید
سازمان خارج می شد و آن وقت درگیر شود و مبارزه کند می تواند زنده بماند. شما ببینید که مثلاً آقای جواد منصوری، عباس زمانی یا بعضی از کشانی که عضو سازمان
مجاهدین انقلاب اسلامی شدند و خلاصه اینکه طیف های زیادی بودند که از سازمان جدا شدند. بعضی ها نه! خیلی آرام از سازمان کنار کشیدند. در سال ۵۴ برخی از اعضای
سازمان خدمت امام خمینی(ره) می رسند  تا این کشمکش موجود را به نوعی حل کنند و یک تاییدی را از حضرت امام برای مجموعه شان بگیرند و تایید امام هم بسیار برایشان
ارزشمند و حیاتی بود. از چند جهت ارزشمند بود چون اولاً می توانست مشروعیتی برای اقدامات اینها باشد. ثانیاً از کمک های مومنین و وجوهات آنها به امام(ره) و
روحانیون مبارز استفاده می کردند.

برای امام پیغام فرستادند که ما می خواهیم خدمت شما برسیم. پیش از این هم چندین برخورد و ملاقات با امام(ره) خواستند که امام اصلاً از ایشان حمایت نکردند.

 یکی در ماجرای هواپیماربایی بود که عبدالحسین مشکین فام و جمعی دیگر هواپیمایی را ربودند و به بغداد بردند که در ازای آن بتوانند تعدادی از اعضای سازمان مجاهدین
خلق را که زنده بودند را آزاد کنند که موفق نشدند و چیزی شبیه المپیک مونیخ صورت دادند که گروه سپتامبر سیاه انجام داد و آنها هم موفق نشدند و کشته شدند. اینها
هم این عملیات مشابه را انجام دادند که عراقی ها اینها را دستگیر می کنند. مشکوک هم شدند چون یکی از راه های نفوذ در سیستم اطلاعاتی کشور مقابل هم همین بود
که شما یک عملیات بسیار پرآشوب را انجام دهید تا اعتماد طرف مقابل را به خود جذب کنید و آن طرف شما را نیروی خودی محسوب کند. سازمان امنیت عراق با چنین سوء
ظنی اینها را دستگیر می کند و شدیداً آنها را مورد شکنجه قرار می دهد و هر چه آنها گفتند ما جزو سازمان مجاهدیت خلق ایران هستیم عراقی ها نپذیرفتند. قبلاً هم
سازمان امنیت عراق در موضوع ترور بختیار از ایرانی ها رودست خورده بود و چنین کاری را ساواک انجام داده بود و یکی از افرادش را به عنوان اصحاب بختیار قرار داد
که در سیستم اطلاعاتی عراق نفوذ کنند. چون کارهای اینطوری اتفاق افتاد، سازمان امنیت اعتماد نکرد تا اینکه سازمان آزادی بخش فلسطین آمد اینها را تایید کرد و
گفت ما اینها را می شناسیم و اینها نیروهای سازمان مجاهدین خلق هستند که شما عراقی ها باید آنها را آزاد کنید و چنین هم شد و اینها را آزاد کردند و به لبنان
فرستادند و جرئت نکردند به ایران بفرستند. که بعداً هم اینها دوباره دستگیر شدند و مشکین فام و دیگران هم اعدام شدند و در یک ماجرای برگشت به ایران شناسایی
و اعدام شدند.

 
امام(ره) و سازمان مجاهدین

نامه های متعددی برای امام(ره) فرستاده می شد که شما با این افراد و فعالان ملاقات بکنید و به نوعی از اینها حمایت کنید. من مظلوم ترین آدمی را که در این خصوص
خدمت امام نامه نوشتند و چنین حمایتی را از امام برای سازمان می خواستند، نامه آیت الله طالقانی است. کسان دیگری هم توصیه کردند. آیت الله طالقانی هم در نامه
ای با خط نامرئی نوشت که انهم فتیه آمنوا بربهم، اینها جوانانی هستند که به خداوند ایمان آوردند. آیه ای است که درباره اصحاب کهف نازل شده است. از طریق وساطت
آقای سید محمود دعایی که به سازمان سمپاتی داشت و هم اکنون نماینده ولی فقیه در موسسه اطلاعات و مدیر مسئول روزنامه اطلاعات است. تراب حق شناس، طلبه سابق و
حسین احمدی روحانی، این دو نفر که زبان دینی و مذهبی هم داشتند به خدمت امام برسند که با امام صحبت کنند.

چون بسیار درخواست داده بودند و نامه بزرگان روحانی از جمله آیت الله طالقانی هم مبنی بر درخواست چنین ملاقاتی بودند، امام پذیرفتند. اینها دیدگاه های خود را
گفتند. مسایل مربوط به خداوند، معاد، بحث جهاد، شهادت، امام حسین(ع) و تحولاتی که مد نظرشان را خدمت امام عرضه کردند. در ۹ جلسه امام نظرات و مباحث اینها را
شنید و گفت که شما متن کتابتان را از رو برایم بخوانید. اینها متون و نوشته های خودشان را گفتند از جمله راه حسین(ع) احمد رضایی، اقتصاد به زبان ساده محمود
عسکری و چندین کتاب و کتابچه سازمان را برای امام خواندند. امام(ره) در آخر یک جمله گفت که شما به اسلام تعبد ندارید، تمسک دارید! اینی که شما به آن اعتقاد
دارید چیزی از اسلام باقی نمی ماند. بروید دیدگاه هایتان را درست کنید. وقتی که اینها از خدمت امام رفتند، امام یک جمله گفت که اینها از بن دندان دیگر ایمان
ندارند. این جمله را به آقای دعایی گفتند.

خود آقای دعایی می گوید که من چند روز پیش امام رفتم و گریه کردم که آقا شما یک جور اینها را تایید بکنید! امام گفت تایید نمی کنم. اگر تا به حال سکوت کردم بعد
از این مخالفت می کنم. اعضای سازمان به داخل ایران برگشتند و همگان فهمیدند که امام(ره) تاییدشان نکرد. نپذیرفتن امام(ره) موضع بسیاری را تغییر داد. کسانی که
به نوعی به اینها سمپاتی داشتند، بعد از آن دیگر از اینها فاصله گرفتند. مذهبی ها آرام آرام راهشان را جدا کردند.

 
تغییر ایدئولوژی سازمان مجاهدین

 به فاصله کوتاهی همین آقای تراب حق شناس و حسین احمدی روحانی اعلام کردند که ما مارکسیست هستیم. بهرام آرام و تقی شهرام همچنین و اصلاً سازمان مجاهدین خلق اعلام
کرد که دیگر یک سازمان مذهبی نیست. آرم سازمان که آیه «فضل الله المجاهدین علی القاعدین اجراً عظیما» روی آن نقش بسته بود را حذف کردند. اعلامیه هایی که به
نام خدا و خلق قهرمان صادر می کردند، آن عبارت به نام خدا هم حذف شد و سازمان عملاً یک سازمان مارکسیستی شد. عمده مذهبی ها از آن بیرون رفتند.

حال سوال این است که اینها مارکسیست شدند. مسعود رجوی و نزدیکان چه موضعی را اتخاذ کردند؟ در مجموعه دیگری از سازمان که در زندان بودند اینها در زندان راه مجموعه
را در خارج از زندان نپذیرفتند. مجموعه بیرون زندان رسماً اعلام کردند که مارکسیست هستند و پس از مدتی دیگر سازمان پیکار در راه آزادی طبقه کارگر شدند و جالب
این است که افراطی ترین و تندروترین و عصبانی ترین و در عین حال بی عمل ترین سازمان مارکسیستی در ایران هم همین سازمان پیکار در راه آزادی طبقه کارگر بود. به
شدت عصبانی، تندمزاج، و هیچ عملی هم انجام نمی دادند. همه را برای اقداماتی تحریک می کردند ولی خودشان هیچ کاری نمی کردند. منظور از عمل اینکه، شما جایی که
مخالفید مخالفتش را خوب عمل کند. مثلاً حمله بکند، بجنگد و غیره. اگر بخواهیم درباره سازمان پیکار در راه آزادی کارگر یک تحلیلی داشته باشیم این است که به شدت
افراطی هستند، به شدت تندند و به لحاظ تفکر به جریان فرقان هم خیلی نزدیکند؛ اما کاملاً بی عمل هستند. البته بخش هایی از اینها دست به جنایت هایی زدند از جمله
همین حسین روحانی که بعداً در کردستان اقداماتی انجام داد و به همین خاطر محکوم شدند به اعدام.

 تقی شهرام که در واقع یک زمانی اسطوره مبارزات بوده و کسی که توانسته بود از زندان ساری فرار بکند و زندانبانش را جذب کند. حالا بعضی ها هم نظریه مخالف دارند
که در جریان حمله به شعبان جعفری همراه با آقای عزت شاهی عملیاتی را انجام دادند. تقی شهرام هم بعد از این ماجرا برای خودش حلقه های زنانه دارد و ۵،۶ تن از
دختران مبارز به عنوان محافظ در خدمتش هستند و اتفاقاً زمانی هم که دستگیر می شود، همان شخصی که همسر احمد احمد را می کشد. یک خیاطی در میدان توحید تهران ایشان
را می گیرد و می گوید شما تقی شهران هستید. تقی شهرام هم هر چقدر داد و بیداد می کند و مردم هم جمع می شوند و خواستار آزادی او می شوند، آن خیاط ولش نمی کند
و می گوید ایشان کسی است که شما نمی شناسیدش! این یک جنایتکار بزرگ است. محافظینش که دختر هم بودند وقتی دیدند اوضاعش نامناسب است فرار می کنند. یعنی تقی شهرام
با دست خالی توسط یک خیاط بعد از انقلاب دستگیر می شود. کارشان به کمیته می کشد و مشخص می شود که وی همان تقی شهرام است. لذا همین مجموعه پیکار در راه آزادی
کارگر از سازمان مجاهدین جدا می شوند یعنی دقیقاً پیش بینی امام درست از آب درآمد که درموردشان گفت: اینها از بن دندان ایمان ندارند. چنین نگاه نافذی در وجود
مرحوم شیرازی بود. ایشان هم وقتی افراد را می دید، می فهمید که طرف چه کاره است و امام(ره) هم چنین نافذی داشت که این هم از ابعاد ناشناخته حضرت امام است که
اگر گفته شود شاید عده ای فکر کنند که افراط و غلو است. یک واقعیت هایی در وجود حضرت امام بود که بخش زیادی از آن، گفتنش در مجامع عمومی سخت است. از سویی متفکران
ما هم جرئت نکردند یا نتوانستند به این مسئله بپردازند و به حقایق و کنه وجودی و بصیرت نافذ امام بپردازند.

 
مواضع زندانیان سازمان مجاهدین در برابر تغییر ایدئولوژیک

مجموعه درون زندان حول محور مسعود رجوی تنها باقی مانده اعضای شورای مرکزی سازمان و موسی خیابانی گرد آمدند. البته در درون زندان مسعود رجوی بود و درواقع این
مجموعه را هدایت می کرد و دیدگاه های بیرون از زندان را هم مسعود رجوی در زندان پشتیبانی می کرد و اختلافاتی هم که در درون و بیرون زندان هست به نوعی مسعود
رجوی داخل زندان را رهبری و هدایت می کرد و بر دیگران هم، حتی در زندان، یک موقعیت رهبری پیدا کرده بود. مثلاً آقای بهزاد نبوی در یکی از صحبت هایش می گفت که
مسعود رجوی و دوستانش ظرف نمی شستند و دیگران غذایشان را می آوردند و ظروفشان را می شستند و کاملاً شاهانه رفتار می کردند.

طیفی هم در زندان حول محور سعادتی جمع شده بود. گرایش مسعود رجوی به سمت جریان ملی گرا نزدیک تر است و محمدرضا سعادتی به جریان چپ نزدیک تر است. این قضایا مربوط
به سال های ۵۵ و ۵۶ است. یعنی عملاً سازمان مجاهدین خلق در خارج از زندان در دست گروه چپ پیکاری افتاده است و دیگر سازمان در بیرون خیلی عضو ندارد و حتی افرادی
که اندکی گرایش های مذهبی داشتند مثل مرحوم رضا رضایی که وقتی برخورد امام با اعضای سازمان را می بیند می گوید که ما اصلاً یک کار دیگر می کنیم. این واژه ای
که می خواهم عرض کنم را آقای هاشمی رفسنجانی در نماز جمعه گفت. ما حاضریم هر آنچه از معتقدات را شما بگویی آن را بپذیریم و مبانی و جزواتی را که ما داریم را
بدهیم به شما اصلاح بکنید. آقای هاشمی می گوید طی صحبتی که او با من کرده بود تا برگردد و چنین کاری صورت بگیرد، رضا رضایی کشته شد. لذا موفق نمی شود. در این
میان احمدِ آنها خیلی چپ تر بود نسبت به بقیه. لذا در سال های ۵۵ و ۵۶ سازمان عملاً به جریان چپ تبدیل می شود و البته این طوری هم نبود که همه نیروها در زندان
باشند و همه شان هم چپ شده باشند. بخشی از مذهبی ها از اینها جدا شدند.

 
تشکیل سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی

بنابراین شما می بینید که سال ۵۷ سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی تشکیل می شود با ترکیبی از همه گروه های مذهبی کوچک تری که در دوره ای سازمان مجاهدین خلق را تجربه
کرده بودند و حالا از سازمان جدا شدند و آمدند در مناطق مختلف یعنی ۶،۷ گروه در مناطق پیرامونی کشور مانند خوزستان، نهاوند، تهران و جاهای دیگر با هم هماهنگ
و منسجم می شوند. وقتی که انقلاب اسلامی به پیروزی می رسد رهبران سیاسی مخالف رژیم از زندان ها آزاد می شوند و بالطبع مسعود رجوی و دیگران هم از زندان بیرون
می آیند. مارکسیست های سازمان، سازمان پیکار در راه آزادی طبقه کارگر را شکل داده بودند و کسانی که مشترکاتی با رجوی و رهبران پیشین داشتند بیشتر حول محور کادر
مرکزی یعنی یک طرف محمدرضا سعادتی و یک طرف مسعود رجوی جمع شدند.

اما واقعیت این است که مسعود رجوی هم به خاطر توان سخنرانی اش و هم به خاطر جذابیت های خاصی که داشت و هم به خاطر اینکه محکوم به اعدام شده بود و از اعدام نجات
پیدا کرده بود، هدایت و رهبری این مجموعه را برعهده گرفت. اسناد و مدارک زیادی وجود دارد که دلالت بر این دارد که مسعود رجوی همکار ساواک بوده است. یعنی نامه
از ارتشبد نصیری، رییس ساواک، موجود است که خطاب به شاه می نویسد ایشان همکار ماست. در دو سه نامه دیگر می نویسد که ایشان نهایت همکاری را با ما انجام دادند
و بخش زیادی از اعضای سازمان را لو داده است. من معتقدم که رجوی ممکن اساز اول همکار ساواک نبوده باشد ولی بعدها همکاری و همراهی کرد تا جایی که آرام آرام به
سمت اینها تمایل پیدا کرد.

واقعیتی است که آدم ها در زندان دچار تغییر و تحول می شوند. لطیف ترین مثالی که در این زمینه می توانم بزنم درباره آقای سید محمد کاظم موسوی بجنوردی است کا در
کتاب خاطراتش مطالب بسیار آموزنده ای را نوشته است. جوانی که مانیفست حکومت اسلامی را نوشت و بعد حزب ملل تشکیل داد و رهبر حزب بود و خودش را برای جنگ های طولانی
مدت و مبارزات مسلحانه آماده کرده بود و درصدد تشکیل حکومت اسلامی بود، می گوید که من پس از ۱۵ سال از زندان داشتم خارج می شدم، همه دغدغه ام این بود که الآن
دارم بیرون می روم این لباس های نشسته ام را کجا ببرم؟ انقلاب پیروز شده است و اینها را آزاد کردند، حالا بیرون از زندان، ممکن است که خواهر و برادرانم مرا
نپذیرند، من شب را در کجا و کدام خیابان بخوابم؟ چه جایی را برای خودم پیدا کنم. بعد خودش می گوید که من شخصیتم تغییر پیدا کرده بود. یعنی افرادی که دنبال مبارزه
مسلحانه بودند، بعد از ۱۵ سال زندان فقط به کار فرهنگی فکر می کنند و البته چنین هم شد که در ایام زندان کتاب فلسفتنای شهید آیت الله سید محمدباقر صدر را ترجمه
کرده بود و پس از آن هم رییس دایره المعارف بزرگ اسلامی شد. می خواهم بگویم که آدم ها در زندان های سیاسی تغییرات متفاوتی می کنند. ممکن است یک مبارز انقلابی
بسیار افراطی باشد ولی در شرایط وقت با توجه به فضایی که بر او تحمیل می شود، برای سازگاری آن محیط مجبور باشد خودش را تغییر بدهد.

 بنابراین مسئله تغییر زندانیان کاملاً می تواند طبیعی باشد. به تعبیر یکی از دوستان که کارش اسیرداری در ایران بود و اسرایی که از خارج از کشور می آمدند، می
گفت باید مواظب باشیم اسرایی که آمدند اذیت نکنیم. چه اینکه اینها ممکن است به خاطر عواملی جاسوسی بکنند و خبری بدهند یا یک جایی مقاومت نکنند. چون ما می دانیم
زندانی ای که ما نگهداری می کنیم و شرایطی که بر وی تحمیل می شود، این شرایط ممکن است زندانی را به جایی برساند که شاید برای سیگار دست به هر کاری بزند. او
آدم است و در آن شرایط ممکن است کارهایی بکند که خیلی منطقی نباشد. همین آدم در شرایط عادی ممکن است این کار را انجام ندهد. مقاومت آدم ها به یک اندازه نیست.
بنابراین مسعود رجوی وقتی از زندان بیرون آمد، شما می بینید که رجوی فضایی را در ایران شروع کرد و ادبیاتی را شروع کردند که اشاره کردم که ادبیات چپ در ایران
به شدت بر اینها تاثیر گذاشت. از ویژگی های ادبیات چپ اسطوره پردازی و تمامیت خواهی است.

 شما متون جپ ها را که ببینید به چیزی کمتر از همه چیز راضی نیستند. مثلاً آقای دکتر محمدعلی همایون کاتوزیان گرایش چپ داشته است و به آقای خلیل ملکی تمایل دارد.
سر ماجرایی خواهر خلیل ملکی بگو مگویی با ساواک می کند، باور کنید که ایشان گزارش این بگو مگو را این استاد دانشگاه کمبریج طوری گزارش می کند که حضرت زینب(س)
در کربلا و شام چنین نکرد. ببینید این ادبیات تمامیت خواهی در تفکر چپ وجود داشته است و لذا شما زمانی که انقلاب شروع می شود می بینید که سازمان مجاهدین خلق
طوری وارد عرصه اجتماع می شود که گویی همه مبارزه بر ضد رژیم را سازمان انجام داده است و با ویژگی هایی وارد می شوند که به کمتر از همه چیز رضایت نمی دهند.
لذا همه جا از مسعود رجوی به عنوان رهبر یاد می شود. جوان ۲۹- ۲۸ ساله ای که هم ادبیات و زبان جذابی دارد و حکم محکومیت به اعدام پشت سر اوست و یک سازمان تشکیلاتی
را که واقعاً رویش ۱۵- ۱۰ سال کار شد را هدایت و رهبری می کرد. به سرعت تمام در شهر تبلیغات و شعارهای خود را نصب می کنند حتی الان هم در برخی خیابان ها و دیوارهای
قدیمی مطالبی از آنها را شاید دیده باشید. در بعضی از شهرها عکس رجوی و شعارهایشان هنوز هست که چندان به وضوح دیده و خوانده نمی شوند. اینها طوری برخورد گردند
که انگار دیگران هیچ کاری نکردند و فقط همین ها انجام دادند و از طریق اسطوره پردازی شما می بینید که چهره هایی که در سازمان مورد تعرض ساواک قرار می گرفتند
بسیار تعریف و تمجید و تبدیل به اسطوره مقاومت و مبارزه می شدند.

استراتژی جنگ مسلحانه در ایران یک اشتباه اساسی بود. کسی که ایران را از گرداب جنگ مسلحانه و داخلی نجات داد، امام(ره) بود. و متاسفانه این مسئله را اساتید و
متفکران جامعه ما به آن توجهی نمی کنند و نمی گویند و شهامت ندارند که بگویند حضرت روح الله خمینی(ره) اجازه نداد که کشور وارد جنگ مسلحانه بشود. همه بدون استثنا
به دنبال چنین جنگی با رژیم پهلوی بودند. تنها کسی که به طور جدی مقاومت کرد، امام بود. حسین روحانی و تراب حق شناس از اعضای سازمان مجاهدین که با امام دیدار
داشتند گفتند که اجازه بدهید که ما توان این را داریم که مبارزه مسلحانه در ایران راه بیندازیم که امام گفت نه آقا! شما هم خون خوداتن را هدر می دهید و هم خون
سربازان را. کشور دو شقه می شود و وارد جنگ مسلحانه طولانی مدت می شویم و نتیجه اش هم مشخص نیست. آنها هر چقدر اصرار کردند امام(ره) قبول نکرد. حجت الاسلام
دعایی می گویند که من بارها و بارها برای این مسئله که امام(ره) به اینها جواز مبارزه مسلحانه بدهند، رفتم گریه کردم اما امام می گفت نه! اجازه نمی دهم. اگر
تا الآن کسانی از پیروان من از اینها حمایت کردند، بعد از این تکلیف می کنم که کسی از اینها حمایت نکند. امام اجازه نداد.

 
انقلاب اسلامی و رویکرد سازمان مجاهدین خلق

 آن پتانسیل روانی که برای جنگ مسلحانه در قبل از انقلاب ایجاد شد، ادبیاتی که برای آن نوشته شد، اسطوره پردازی هایی که صورت گرفت، آن پتانسیل یک دفعه پس از
انقلاب وارد عرصه اجتماع شد. سازمان مجاهدین خلق به سرعت به سمت آموزش نظامی افراد پیش رفت. میلیشیا تشکیل دادند و در کناز سایر گروه ها به جذب عناصر پرداختند.
چهره مذهبیِ فضل الله المجاهدین علی القاعدین اجراً عظیما را مجدداً آوردند. ارتباطات با شخصیت ها و ارگان ها و رایزنی ها را با همگان شروع کردند. جوانی که
هنوز نمی داند فرق بین این مجاهدین و آن مجاهدین چیست و در طرف مقابل، نیروهای مذهبی اصلاً در آن زمان به صورت جدی کار نکردند و به صورت خیلی محدود کار و تبلیغ
می کردند. متاسفانه ادبیات توزیع اندیشه در بین ما نیست. متفکران بسیار خوبی داریم، اندیشه های بسیار والایی داریم ولی شهامت این را نداریم که اندیشه مان را
توزیع کنیم. شما وارد هر خیابانی که می شدید یک دکه و یک مجموعه کتاب و یک دختر یا پسری ایستاده، ساعت ها می ایستادند اعلامیه مجاهدین خلق را از حفظ یا از روی
متن می خواندند و جریان تبلیغ برای خودشان را به شدت گسترش دادند.

یکی از کارهایی که مسعود رجوی انجام داد و به نظر من در این ماجرا باند رجوی بی تاثیر نیست، ماجرای سعادتی است. در درون سازمان یک چپ متمایل به روسیه است و طیفی
دیگر راست متمایل به آمریکاست. کاری که اینها انجام دادند، سازمان اسناد زیادی را از مراکز مختلف توانست به آن دسترسی پیدا کند. چون اینها دو، سه هزار نفر آدم
مسلح در بیرون از زندان و در شهرستان ها داشتند که زندانی شده بودند یا افرادی که آزاد شده بودند و هفت، هشت ماه قبل از پیروزی انقلاب، بسیاری از زندانیان سازمان
آزاد شده بودند و سریع توانستند خودشان را جمع و جور کنند و اسناد زیادی را در اختیار داشتند که شوروی ها از طریق سعادتی با اینها وارد معامله شدند که این اسناد
را از اینها بخرند. یکی از این پرونده ها، پرونده دستگیری سرلشکر محرمی بود که برای روس ها جاسوسی می کرد که این ماجرا را کوزیشکی در کتاب کابینه در ایران کاملاً
توضیح می دهد و می گوید ما همه مسایل را مراعات کرده بودیم که شناسایی نشویم. در یک لحظه که وارد اتاق شدیم سعادتی را با پرونده جلوی میز نشسته دیدیم که رنگش
مثل گچ سفید شده است. به محض اینکه وارد اتاق شدم شخصی کلت گذاشت روی شقیقه ام. متوجه شدم که لو رفته ام و دیگر فرار کردم چون اینها می دانستند که اگر اینها
را دستگیر کنند نمی توانند آنها را بکشند چون جزو سفارت بودند و مصونیت دیپلماتیک دارند. دستگیرشان نکردند و آنها هم فرار کردند. منتها ماجرای سعادتی مشخص شد.

بسیاری معتقدند که لو دادن ماجرای سعادتی، کار باند رجوی بوده است. البته نیروی ویژه نخست وزیری اقدامش را درست انجام داد ولی حذف سعادتی و دستگیری او برای باند
رجوی فواید دیگری هم داشت از جمله اینکه سازمان مظلوم نمایی می کردو دوم اینکه تقریباً همه باند سازمان می آمدند پشت سر رجوی بسیج می شدند و عملاً سازمان در
قبضه رجوی درمی آمد و این اتفاق افتاد. مظلوم نمایی های بسیار گسترده ای برای سازمان صورت گرفت. متاسفانه اطلاع رسانی که در آن زمان در این خصوص و موارد مشابه
صورت می گرفت، نتوانست ذهن جامعه را پاک کند ولی واقعیتی است که کوزیشکی در خاطراتش که در غرب هم منتشر شد، آن را کاملاً توضیح داده است. اصل جاسوسی سعادتی
مبرهن است ولی آنچه تاثیر گذاشت، نگاه ها را به سازمان بیشتر کرد. انتخاباتی که اتفاق افتاد، اینها مخالفت می کردند. مثلاً در جریان انتخابات و رای گیری برای
تعیین نوع حکومت یعنی جمهوری اسلامی، اینها می گفتند نه مثبت و نه منفی، تحریم انقلابی!

ماجرای میلیشیای نظامی به سازمان کمک کرد. شما شرایطی را در کشور در نظر بگیرید که سپاه پاسداران ۳۰ هزار نیرو داشت و سازمان مجاهدین خلق، ۱۰۰ هزار نیرو آموزش
نظامی داده بود و به شدت اصرار داشتند که ارتش منحل شود. چرا؟ چون به محض اینکه ارتش منحل می شد سازمان جای ارتش را می گرفت. می گفتند باید به سمت استفاده از
نیروهایی برویم که دارای تجربه تاریخی انقلابی و مبارزات مسلحانه نظامی هستند. یک نفر مردانه و مظلومانه جلوی اینها ایستاد و آ« هم سرلشکر قرنی بود. انصافاً
در مقابل خواسته آنها که متاسفانه از سوی بعضی از نیروهای موجه انقلابی هم تکرار می شد، ایستادگی کامل به خرج داد، چوبش را هم خورد و مجازات شد و سرانجام به
شهادت رسید.

تا سال های اخیر عموماً درباره ارتش بد می گفتند و ملی گرایان هم توجه داشتند که همه مسایل را در جریان کودتای ۱۳۳۶ ببینند، اما سرلشکر قرنی ایستاد و امام(ره)
هم حمایت کرد. حتی آیت الله طالقانی هم می گوید که ما در حق مرحوم قرنی اشتباه کردیم. قرنی جلوی خواسته اینها ایستاد و جلوی انحلال ارتش را گرفت. سازمان بعد
از آن به سمت فشار بر قومیت ها پیش رفتند و کاری هم که هم اکنون درباره قومیت ها صورت می گیرد آن زمان به صورت جدی تر و خطرناک تر برای نظام از سوی سازمان صورت
گرفت؛ از سوی سازمان مجاهدین و هم از سوی سازمان پیکار در راه آزادی طبقه کارگر. اما سازمان مجاهدین خلق خیلی مواظب بود که وارد جنگ گسترده نشود قبل از اینکه
همه عناصر قدرت را در قبضه خود بگیرد. سال ۱۳۶۰ زمانی است که سازمان مجاهدین خلق به لحاظ میزان قدرت و تعداد نیرو به حداکثر توانش می رسد و نیروهای مخالف نظام
اعم از چپ و ملی گرا، سازمان را به عنوان آوانگارد و پیشتاز می پذیرند و حتی چهره هایی مثل بنی صدر، تشخیص می دهند که می توانند با سازمان کار کنند یعنی از
طریق سازمان می توان جلوی امام و دیگر روحانیون مبارز و انقلابیون مذهبی ایستاد و این بازوی مسلحانه را جلو کشید و سایر رهبران انقلاب را متقاعد یا حذف کرد
و بعد به نوعی بر سازمان مجاهدین سوار شد. شما می بینید که در سال ۱۳۶۰ هم ملی گراها در پشت سازمان قرار گرفتند و حتی چهره هایی مثل مهندس بازرگان هم از آنها
حمایت و تقویتشان می کنند و دیگران هم به نوعی از درِ ملاطفت با سازمان آمده و هم ملی گراهای بسیار ناسیونالیستی مانند دکتر سنجابی هم درصدد حمایت و تقویت سازمان
برآمدند تا با امام(ره) و جریان پیرو وی مخالفت کنند.

لذا با این اوصاف، سازمان تبدیل شد به آوانگارد نیروهای مخالف جمهوری اسلامی و در سایه گذشته ای که در این گذشته از طریق مبارزه مسلحانه ۲۲ نفر از افسران و درجه
داران و سربازان انقلاب اسلامی را نیروهای رژیم پهلوی، سازمان مجاهدین خلق و سازمان چریک های فدایی کشتند و سیصد و اندی اعدامی دارند؛ مبارزه ای که در آن بیش
از ۳۰۰ نفر تلفات دادند و عوض ۲۲ نفر را کشتند. یعنی تجربه مبارزه اینها ایتقدر است. از این طریق به چیزی کمتر از همه چیز رضایت ندادند و به چیزی کمتر از قبضه
نظام فکر نمی کردند. شما می بینید که در خرداد ۱۳۶۰ اینها وارد فاز نظامی شدند، اگر چه اینها از ابتدا وارد فاز نظامی شده بودند ولی اعلام رسمی نمی کردند و
در این سال است که اعلان جنگ مسلحانه کردند و تا تیر و مرداد و شهریور ۱۳۶۰ اوج عملیات نظامی این سازمان است و بعد می بینیم که به فرانسه می روند و شرایطی که
برای آنها پیش می آید و وارد عراق می شوند و در کنار رژیم بعث به مخالفت با جمهوری اسلامی می پردازند. عملیات نظامی مرصاد و به تعبیر خودشان فروغ جاویدان را
شکل می دهند که شکست می خورند.                                                    

*متن سخنرانی در یازدهمین نشست سراسری جنبش عدالتخواه دانشجویی/تیرماه ۱۳۸۵

 

درباره خادم پايگاه

به نام خداي امام و شهدا. اسمم محمد حسنيه. تاريخ تولدم، سي و يك خرداد هزار و سيصد و شصت و هشته. يعني دقيقا هيوده روز بعد از رحلت امام به عرش سفر كرده به دنيا اومدم!. خودم كه فكر ميكنم خداوند منو به خاطر خدمت به نايب امام زمانم، امام خامنه اي به اين دنيا فرستاده. نابينام. لیسانس تاریخ از دانشگاه پيام نور شهرستان اوز استان فارس. از اونجايي كه عشقم امام و شهدا و رهبر قهرمان، بصير، صبور و ابلفضليم امام خامنه اي بوده و هست، تصميم به انتخاب اين رشته ي دانشگاهي گرفتم و الآن هم تو اين پايگاه در خدمت شمام. من هميشه اين احساس رو داشته و دارم كه اگه ما تاريخو بخونيم و به ديگران هم ياد آور بشيم، ميتونيم جواب خيلي از مسؤوليتها، از جمله داشتن تعهد نسبت به حفظ ارزشها و پاسداري از اين انقلاب عزيز، كه حاصل خون شهداي عزيز‌مون و خون دلهاي بهترين مردم تاريخ بشريته، يعني مردم تاريخساز و حماسه آفرين ايران سربلند رو بديم. اميدوارم تو انجام اين وظيفه، به ياري خدا و تلاش فردي خودم، به علاوه ي ديدگاه هاي مصلحانه ي شما بازديد كننده هاي فهيم و باشور و شعور موفق باشم... راه های ارتباط با این کمترین: ایمیل: mohammad.hassani90@gmail.com شماره ی تماس: 09175586066 آیدی اسکایپ: mohammad.hassani68 ما همان نسل جوانيم كه ثابت كرديم، در ره عشق، جگردارتر از صد مرديم. هر‌كجا بوي خميني به سر افتد ما را، دور سيد علي خامنه اي ميگرديم...
این نوشته در اقتصادي, انقلاب اسلامي, پيام ولايت, تاريخ اسلام, دفاع مقدس, سياسي, شهدا, فرهنگي, متفرقه, مذهبي, نقد ارسال و , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.
26 بازدید

2 پاسخ به آشنایی با تاریخچه ی سازمان مجاهدین خلق و تفکرات آن

  1. وحيد خورشيدي می‌گوید:

    سلام محمد خیلی لطف کردی دستت درد نکنه من خیلی کنجکاو بودم و دوست داشتم بدونم این مجاهدین خلق چه طور به وجود اومدن یا به قول شما منافقین

  2. خادم پايگاه می‌گوید:

    سلام وحید جان متشکرم.
    میگم/ واقعاً شما همه ی مقاله رو خوندین؟!.
    خیلی طولانی بود آخه!.
    حالا من باید بخونم که بفهمم تو مقاله چیا اومده یه وقت مطلب توهین آمیزی چیزی نباشه ولی شما این همه رو خونده باشی، نشونه ی علاقه ی بسیارت به تاریخ و دونستن راجع به سازمان مجاهدین خلق، یا به تعبیر صحیح امام خمینی (ره) گروهک منافقینه!.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پربازدیدهای هفته

مطالب پربازدید