تقدیم به مرحوم قربان‌حسین (غلامحسین) پدر محمدعلی محمدی

بسم الله.
طبق معمول همه ی اعلامیه های عزا، به حق و به درستی و نه از سر تکلف و تسنن، «أنا ل الله و أنا ألیه راجعون» و این یعنی اینکه همه از خداییم و آخر همه مون مردن و رفتن پیش خداست.
نمیدونم چطور و با چه ادبیاتی باید نوشت، وقتی دیشب در فضای مجازی خوندم، پیره مرد ساده دل شرافت‌مند، مرحوم قربان‌حسین (غلامحسین)محمدی، دعوت حق رو لبیک گفته و دیگه در جمع ما نیست، بسیار متأثر و متأسف شدم.
انتظار داشتم، اگه قراره این روزها مطلبی برای محمدعلی منتشر میشه، تبریک بیست و هشتمین سالروز تولدش باشه؛ نه تسلیت درگذشت پدر بزرگوارش.
دلم میخواست، لا اقل یه دیروز رو که برای من روز بزرگ پایان تحصیلم بود خبر بدی نشنوم اما انگار یادم رفته بود اینجا دنیاست؛ جایی که اومدن و رفتنش دست ما نیست و باید هر لحظه به شنیدن خبری دردناک در اون عادت داشت.

مرحوم قربان‌حسین رو از همون بچگی میشناختم.
پدر محمدعلی بود.
اون روزها من و محمدعلی و خیلیای دیگه در خوابگاه یک قسمت برادران مدرسه ی نابینایان شوریده ی شیرازی (خوابگاه بچه ابتداییها) چند سال با هم در یک اتاق زندگی کردیم و خاطرات خوب و بد مشترک زیادی با هم داشتیم.
در اون محیط خشک شبانه روزی که نه خبری از پدری بود و نه مادری و سهم ما از کانون گرم خانواده هامون، فقط تلفن پنج تا ده دقیقه ای بود که هر جمعه صبح به ما میشد و ما مثل مرده هایی که در فضای خشک گورستان، منتظر فاتحه های پنجشنبه عصرها باشند، صبحهای جمعه به انتظار تلفنی از خانواده بودیم؛ کم کمک یاد میگرفتیم که چطور با این حال و هوا کنار بیاییم.
یادش به خیر، اون روزها وقتی پدر محمدعلی به مدرسه میومد تا پسرش رو ببینه و مثل همه ی پدرها گاه گاهی از اوضاع و احوال پسرش آگاه میشد، برای ما هم روزهای ویژه ای بودند.
نه به خاطر اینکه طبق معمول، بعد از رفتن اون حالا دیگه خدا بیامرز، با تقلید صداش سر به سر محمدعلی بذاریم و در عالم بچگی مون حالش رو بگیریم/هرگز.
به این خاطر که مرحوم قربان‌حسین جذابیتی آشکار و پنهان داشت مثل پدر خود ما.
شاید زیاد اهل احوال‌پرسی از تک تک بچه ها نبود و مثل اکثر مردهای میان‌سال حتی ابهتی مردانه و خشک هم داشت اما باور کنید طوری بود که آدم صداش رو هم که میشنید به یاد روزهای تعطیلی که به خونه میرفت و در جمع خانواده بود، آرامش میگرفت.
یعنی راستش کلاً اونها خانوادتاً همینجور بودند.
چقدر خوب یادم هست، اون شب جمعه ای رو که علی آقا برادر بزرگ محمدعلی برای کاری به شیراز اومده بود و تا دوازده نیمه شب با ما فوتبال بازی کرد.
به جرأت مینویسم که اون، بهترین شب دوره ی ده ساله ی شبانه روزی من در مدرسه ی شوریده بود.
حتی برادر بزرگتر محمدعلی (آقا نوروز علی) هم که اون سالها سرباز بود و به محمدعلی سر میزد، خیلی پسر با معرفت و خاکی ای بود و حتی از رفتار محمدعلی هم بر میومد که هر سه پسر، سر سفره ی پدر و مادر بزرگ شده بودند؛ جایی که اصالت و صفا و صداقت و صمیمیت در اون موج میزد و تو گویی که مدرسه ی انسانیت بود.
گاهی محمدعلی از پدر میگفت.
قصه ی نان حلال و طاهری که پدر روی اون خیلی تعصب و تقید داشت.
میگفت، یک بار که پدر به اشتباه و به خاطر سواد کم قیمت جنسی رو پای مشتری ای که او رو نمیشناخته زیاد حساب کرده بود، وقتی متوجه اشتباهش در حساب شد، حتی بیشتر از سود ناخواسته ای که به جیب زده بود، به مشتری بعدی تخفیف داده بود تا از ورود لقمه ی شبهه ناک در خانه و خانواده جلوگیری کنه.
بعضی از بچه ها که همشهریهاش بودند هم از این میگفتند که مرحوم غلامحسین در فیروز آباد (محل سکونت‌شون) خیلی انسان با آبرو و حیثیتی بود.
یکی بود از جنس فقر شرافتمندانه ی دهه ی هفتاد.
یادتون هست؟.
اونهایی که این دهه و زمان قبل از خاتمی رو یادشون هست، خوب میدونن، در اون زمان، خانواده ها پر جمعیت بودند اما به شدت فقیر.
ندارهایی که با هم ندار بودند؛ در عین حال صفایی داشتند که با هیچ پول و ثروتی قابل خرید و فروش نبود.
صبور بودند و با خدا و صفا و در یک کلمه، انسان.
امروز که در حالتی تردید آمیز با محمدعلی تماس گرفتم، امیدوار بودم که خبر فوت پدرش رو اشتباهی ناخواسته بخونه و بشنوم این خبر صحت نداره اما در کمال تأسف از او شنیدم که مرحوم قربان‌حسین، پدر محمدعلی محمدی، روز جمعه بعد از تحمل بیماری ای که به اون مبتلا شده بود، سر انجام درگذشت و دیروز یا پریروز در محل زندگی‌شون تشییع و به خاک سپرده شد.
روحش شاد و یادش گرامی باد.
حقیر، این مصیبت رو به محمدعلی محمدی عزیز و خانواده ی اون مرحوم مغفور تسلیت عرض میکنم و براشون از خدای بزرگ، اجر و صبر جزیل آرزومندم.
به طور قطع اون عزیز از دست رفته عاشق مولا علی علیه السلام بود که هر سه پسر رو به ترتیب، نوروز‌علی، علی و محمدعلی نام‌گذاری کرد و چه به جاست اگر در آخر بنویسم، ان شا الله خداوند او رو با مولاش علی علیه السلام محشور بگرداند…./یا علی….

درباره خادم پايگاه

به نام خداي امام و شهدا. اسمم محمد حسنيه. تاريخ تولدم، سي و يك خرداد هزار و سيصد و شصت و هشته. يعني دقيقا هيوده روز بعد از رحلت امام به عرش سفر كرده به دنيا اومدم!. خودم كه فكر ميكنم خداوند منو به خاطر خدمت به نايب امام زمانم، امام خامنه اي به اين دنيا فرستاده. نابينام. لیسانس تاریخ از دانشگاه پيام نور شهرستان اوز استان فارس. از اونجايي كه عشقم امام و شهدا و رهبر قهرمان، بصير، صبور و ابلفضليم امام خامنه اي بوده و هست، تصميم به انتخاب اين رشته ي دانشگاهي گرفتم و الآن هم تو اين پايگاه در خدمت شمام. من هميشه اين احساس رو داشته و دارم كه اگه ما تاريخو بخونيم و به ديگران هم ياد آور بشيم، ميتونيم جواب خيلي از مسؤوليتها، از جمله داشتن تعهد نسبت به حفظ ارزشها و پاسداري از اين انقلاب عزيز، كه حاصل خون شهداي عزيز‌مون و خون دلهاي بهترين مردم تاريخ بشريته، يعني مردم تاريخساز و حماسه آفرين ايران سربلند رو بديم. اميدوارم تو انجام اين وظيفه، به ياري خدا و تلاش فردي خودم، به علاوه ي ديدگاه هاي مصلحانه ي شما بازديد كننده هاي فهيم و باشور و شعور موفق باشم... راه های ارتباط با این کمترین: ایمیل: mohammad.hassani90@gmail.com شماره ی تماس: 09175586066 آیدی اسکایپ: mohammad.hassani68 ما همان نسل جوانيم كه ثابت كرديم، در ره عشق، جگردارتر از صد مرديم. هر‌كجا بوي خميني به سر افتد ما را، دور سيد علي خامنه اي ميگرديم...
این نوشته در ادبيات, اقتصادي, حرف دل, فرهنگي, متفرقه, مذهبي, مصيبت, نقد ارسال و , , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.
42 بازدید

2 پاسخ به تقدیم به مرحوم قربان‌حسین (غلامحسین) پدر محمدعلی محمدی

  1. بیقرار عشق می‌گوید:

    سلام.

    من هم درگذشت این عزیز بزرگوار و محب امیر المؤمنین رو به محمد علی عزیز و خانواده گرامی شون تسلیت میگم.
    امیدوارم روح این پدر بزرگوار با ایمه محشور بشن انشاالله.

    • خادم پايگاه می‌گوید:

      سلام سید جواد عزیزم.
      تشکر به خاطر دیدگاه و همچنین تماسی که غروبی با ایشون گرفتین/ان شا الله عزیزان شما زنده باشن؛ ان شا الله شما زنده باشین.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پربازدیدهای هفته

Sorry. No data so far.

مطالب پربازدید