خدا رو شکر، من هم لیسانس گرفتم!

سلامی از جنس بهار و عشق و دلدادگی به همه ی شما کشور عشقیهای عزیزم.
راستش رو بخواین، شاید در فضای مجازی ای که نوشتن هرجور راست و دروغی کار ساده ایه و حتی در ظاهر کار، انتشار «دانشجوی» رشته ی تاریخ بودن، با «لیسانس» رشته ی تاریخ رو داشتن در قسمت پروفایل و یا فارسیش «در باره ی نویسنده» صفحه ی شخصی زیاد تفاوتی نداشته باشه اما برای کسی که این مقطع تحصیلی رو با هزار جور بدبختی و در انواع محرومیتها مثل مشکلات تهیه ی کتابهای درسی، نداشتن استاد، کلاس، همکلاسی و وسایل کمک آموزشی و ده ها مورد دیگه به سر انجام رسونده باشه، تفاوتی بین زمین و زیرزمین رو داره!/خخخ.
خلاصش اینکه پدر صاحب بچه در اومد تا بالاخره ما هم لیسانسه شدیم!/خخ.
لیسانسی با سه ترم مشروطیت به خاطر همه ی محرومیتها و دو ترم مرخصی به خاطر نداشتن پول هزینه ی شهریه ی دانشگاه و خستگی.
آره، خسته ام خسته.
مثل اصلاح طلبی که باید به خاطر رأی آوردن کاظم جلالی در انتخابات اخیر مجلس خوشحال باشه!/خخخ.
(البته این آخری رو الکی نوشتم و خواستم متلکی به دوستان اصلاح طلبم انداخته باشم/خخخ…)
خلاصه هرچی که بود، خدا رو شکر دیروز و با اتمام دو امتحانی که به صورت ارائه به استاد پاس کردم به سر انجام رسید و من هم بعد از سیزده ترم که فکر میکنم برای خودش رکوردی در گینس باشه به باشگاه چندین ده ملیونی لیسانسه های بیکار پیوستم!/خخخ.
میدونین، اینکه عمداً نوشتم سه ترم مشروط شدم و درسم رو در سیزده ترم به پایان رسوندم، نه به خاطر اینه که دارم از سر گیجالی بودن مینویسمه و اینکه میدونم نوشتن چنین واقعیتی اون هم در فضای مجازی چه لطمه ای میتونه به حیثیت تحصیلیم بزنه اما فکر میکنم نوشتن بعضی واقعیات و خوردن شلاقهای اون، ارزشش رو داره که به مخاطبم که شما باشید برسونم که هیچوقت نباید نا امید شد.
اجازه میخوام بهتر توضیح بدم:
دو ماه قبل که با مسؤول رشته مون صحبت میکردم، حرف از اتمام تحصیل من در دانشگاه بود.
بنده ی خدا میگفت: «من میدونم که یکی از واقعیترین امتحانات دانشگاه رو تو برگزار میکردی.
با وجود اینکه مراقبی بالای سرت نبود و دوستات هم منشیت میشدند و واست مینوشتند ولی هیچوقت تقلب نمیکردی.
با اینکه مسأله ی جسمی داشتی و بارها در امتحاناتت موفق نبودی اما هیچوقت نا امید نشدی.»
تعریف از خود نباشه، خداییش هم راست میگفت.
اصلاً مثل من یه جورایی مثل اون مورچه ای بود که هفتاد بار دونه ای رو از روی زمین برداشت تا به لونش که بالای دیواری بلند بود برسونه اما شصت و نه بار شکست خورد تا اینکه آخر کار موفق شد!/خخخ.
خدا میدونه که چند ده بار مسیر حدود صد و پنجاه کیلومتری محل زندگیم قیر و کارزین تا محل تحصیلم اوز رو با اتوبوس رفتم و اومدم و حتی پیش اومد مرتبه ای که تصادف کردیم ولی خدا رو شکر به خیر گذشت.
چقدر درد سر کشیدم برای تهیه ی هزینه های شهریه ی دانشگاهم.
چقدر دنبال کتاب و نمونه سؤال و منشی و هزار جور نیاز تحصیلی دیگم دویدم.
زمانهایی بود که شب تا صبح درس میخوندم اما چون اوایل نمیدونستم برای قبولی در امتحانات دانشگاه پیام نور، باید سؤالات امتحانی نوبتهای قبل رو خرید و خوند، تلاشهام به هیچ جا نمیرسیدند.
نه اینکه نمیشد تقلب کرد، مگه میشد نشه اما همین عبارت ساده ی «این گفته ی امامه، تقلبی حرامه» دست و پام رو میبست.
آره، بعد از سیزده ترم تلاش و سه ترم مشروطیت و کلی زحمت و خون دل، (در حالی که میشد با تقلب این مسیر رو میانبر اما با نامردی تمام طی کرد) بالاخره موفق شدم.
حالا اگه خدا بخواد و فردا روزی شغلی پیدا کنم و به سر کار برم، خیالم از حلال بودن حقوقم راحته و اینکه شبهه ای در اموالم نخواهد بود ان شا الله.
دیروز آخرین امتحاناتم رو دادم.
«دروس متون تاریخی به زبان خارجه ی یک و دو»
امتحان خوبی بود.
خدا میدونه که چقدر بنده ی خدا مسؤول رشته مون واسم دوندگی کردند و به قول خودشون، خدمت به امثال من، خارج از محدوده ی وظایف سازمانیشون رو برای خودشون افتخار دونستند تا بعضی موانع برداشته شدند و من هم به موفقیت رسیدم و البته که از ایشون بسیار سپاسگزار و متشکرم و دعا‌شون خواهم کرد ولی میخوام بنویسم که در این مسیر، باید از کسی به صورت ویژه قدردانی کنم که اگرچه هیچوقت صدای دعاهای خیر‌شون رو نشنیدم اما اثر این دعاهای خیر رو در زندگیم حس کرده و میکنم.
«حضرت بقیت الله ارواحنا فداه، جناب آقای امام زمان، امام مهدی موعود!، از شما به خاطر همه ی دلسوزیها و دعاها و اینکه خیلی وقتها که نه، همیشه دل دوستان و اطرافیان زحمتکشم رو به رحم آوردید تا من رو در پشت سر گذاشتن همه ی مشکلات این مسیر یاری کردند سپاسگزار و دست‌بوس شما هستم.
بله، در نگاه اول ممکنه بعضی تصور کنند که این ادعا صرفاً نگاهی تخیلی به این ماجراست اما فکر میکنم، هیچ انسان عاقلی وقتی میبینه خیلیهایی که همدیگه رو نمیشناسند بی هیچ چشمداشت و هماهنگی با هم، به او کمک میکنند تا موفق بشه، نمیتونه وجود دستی که همه ی دستها رو هماهنگ کرده رو منکر بشه.
اینکه من نه به خواست و اراده ی خودم، که بنا به مشیتهای الهی و البته کمبودها و محدودیتهای علمی و فرهنگی ای که در سرزمین عزیزم وجود داشته، نابینا به دنیا اومدم درست اما سؤال اینجاست که آیا همون خدایی که اراده ی او به این امر تعلق گرفت که من از نعمت هر دو چشم محروم باشم، بی تفاوت به مشکلاتم من رو رها کرد یا اینکه عوض چشمهایی که به من نداد، خودش چشم من شد و هر جایی که کمک خواستم خودش دستم رو گرفت و از مشکلات عبورم داد؟.
شاید اگر الان به گذشته برگردم و تصور کنم که من یه نوزاد نابینام و قراره این مسیر سخت که همه ی افراد بینا نمیتونن با وجود سلامت جسمی از اون عبور کنن رو پیش روم بذارم و با قوه ی عقل در اون تأمل کنم، از همون اول راه نا امید بشم و خداییش مگه میشه بدون پشتکاری قوی این راه رو رفت؟.
اما خدای بزرگی که حکیم هم هست و همه ی رشته ها هم در دست اوست هیچوقت با الفبای ناقص ما کتاب دنیا رو ننوشت که دیگران اون رو با بدبینیهای رایج ما آدمهای عجول امروزی بخونن و قضاوت کنند.
او خدا بوده و هست و خواهد بود و ارحما لراحمین.
با این همه، نه اینکه مهربونیهای امام زمانم بیشتر از خدا باشه اما خود خدا در تشریفات خداییش دعاهای همیشگی او رو وسیله ی رحم و شفقت خودش قرار داده.
مگه نه اینکه خیلی وقتها خدا میخواد به جای بارون از آسمون روی سر ما بنده های گناهکارش سنگ بفرسته ولی دعاهای امام زمان ما، اون عذاب رو به رحمت تبدیل میکنه؟.
اگرچه این موفقیت امروز من، اتفاق خیلی ویژه و منحصر به فردی نیست و خیلیها تا به حال اون رو تجربه کرده و میکنند اما یقیناً این یکی از خاصترین و ویژه ترین اتفاقات زندگی شخصی من که هست.
بنابر این، چرا به خاطر این موفقیتم خوشحال نباشم و خوشحالی نکنم و ننویسم که از همه ی بانیان موفقیتم، به ویژه از امام زمانم علیه السلام، این خورشید پشت ابر که حضورش رو حتی تابنده تر از آفتاب عالمتاب در زندگیم حس کرده و میکنم بسیار متشکر و سپاسگزارم؟.
من غیب نمیدونم و ادعای آگاهی از غیب رو هم ندارم ولی به همه ی باورهای مقدسم قسم میخورم که خدا میدونه قرار بود من در زندگیم چی بشم ولی دعاهای امام زمانم نگذاشت من تنهاتر از تنها به فراموشی سپرده بشم.
بله، هر زمانی امامی داره که نمیذاره اون زمانه از مسیر خودش منحرف بشه و مشیت الهی به اینه که ان شا الله همه در مسیر هدایت قرار بگیریم ان شا الله اما
اما میخوام بنویسم که شمای مخاطب عزیزی که این مطلب رو میخونین، هیچوقت در زندگی نا امید نباشید.
باور کنین، هر کسی در هر جایی که هست، چه بالا و پایین، میتونه همین جایگاه او باعث رسیدنش به نهایت موفقیت و خوشبختی باشهو شرایط و محدودیتها، نه اینکه چالشهای موفقیت و پیروزی نهایی نباشند اما هیچوقت نمیتونن جلوی خوشبختی آدمها رو بگیرند.
من با وجود اینکه حکمت نابینا شدنم رو نمیدونم و آرزو میکنم ای کاش شفا میگرفتم و سلامتی چشمم رو به دست می آوردم ولی اذعان میکنم که امروز بسیار خوشحالم و به آینده بسیار امیدوار.
من امیدوارم چون میدونم دستی از غیب هست که من رو به سمت موفقیت و کمال هدایت میکنه و تا به سر انجامم نرسونه دست از سرم برنمیداره و اون دست امام زمانمه.
تقاضا میکنم، اگه کسی هست که این دست رو در زندگیش پیدا نکرده، حتماً او رو پیدا کنه و به سمتی که او رو هدایت میکنه حرکت کنه و امیدوار باشه و به او اعتماد کامل داشته باشه؛ چرا که او از این دستهای هدایت کننده خیانت نخواهد دید و در مسیر خوشبختی تنها نخواهد موند…

درباره خادم پايگاه

به نام خداي امام و شهدا. اسمم محمد حسنيه. تاريخ تولدم، سي و يك خرداد هزار و سيصد و شصت و هشته. يعني دقيقا هيوده روز بعد از رحلت امام به عرش سفر كرده به دنيا اومدم!. خودم كه فكر ميكنم خداوند منو به خاطر خدمت به نايب امام زمانم، امام خامنه اي به اين دنيا فرستاده. نابينام. لیسانس تاریخ از دانشگاه پيام نور شهرستان اوز استان فارس. از اونجايي كه عشقم امام و شهدا و رهبر قهرمان، بصير، صبور و ابلفضليم امام خامنه اي بوده و هست، تصميم به انتخاب اين رشته ي دانشگاهي گرفتم و الآن هم تو اين پايگاه در خدمت شمام. من هميشه اين احساس رو داشته و دارم كه اگه ما تاريخو بخونيم و به ديگران هم ياد آور بشيم، ميتونيم جواب خيلي از مسؤوليتها، از جمله داشتن تعهد نسبت به حفظ ارزشها و پاسداري از اين انقلاب عزيز، كه حاصل خون شهداي عزيز‌مون و خون دلهاي بهترين مردم تاريخ بشريته، يعني مردم تاريخساز و حماسه آفرين ايران سربلند رو بديم. اميدوارم تو انجام اين وظيفه، به ياري خدا و تلاش فردي خودم، به علاوه ي ديدگاه هاي مصلحانه ي شما بازديد كننده هاي فهيم و باشور و شعور موفق باشم... راه های ارتباط با این کمترین: ایمیل: mohammad.hassani90@gmail.com شماره ی تماس: 09175586066 آیدی اسکایپ: mohammad.hassani68 ما همان نسل جوانيم كه ثابت كرديم، در ره عشق، جگردارتر از صد مرديم. هر‌كجا بوي خميني به سر افتد ما را، دور سيد علي خامنه اي ميگرديم...
این نوشته در ادبيات, حرف دل, روانشناسي اسلامي, شادي آور, فرهنگي, متفرقه, مذهبي, مهارتهای زندگی, نقد ارسال و , , , , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.
284 بازدید

4 پاسخ به خدا رو شکر، من هم لیسانس گرفتم!

  1. بیقرار عشق می‌گوید:

    سلام محمد جون.
    فارق التحصیلیت رو بهت تبریک میگم.
    بله به نظر من هم همینطوره هرکس با پشت کار، تلاش و انگیزه هدفش رو دنبال کنه قطعا جز موفقیت عایدش نمیشه.
    موفقیتت رو تبریک میگم و آرزو میکنم که در تمام مراحل زندگیت موفق تر از پیش باشی.
    البته این دعاها در صورتی مستجاب هست که شیرینی ما فراموش نشه
    خخخخخخخخخی

    • خادم پايگاه می‌گوید:

      سلام سید عزیز و بزرگوار!.
      حیف که از این شکلکا اینجا نداریم و الا هم واست کیک میذاشتم باهاشون هم پیتزا و هم هندونه!/خخخ.
      به هر حال ممنونم عزیز و خیلی خیلی تشکر.

  2. حسن ذوالفقاری می‌گوید:

    سلام.
    حالا که به این شادی رسیدی، برای منم دعا کن. منم دل دارم. بدجور گرفتار عبرت روزگار شدم! خخخخخ.
    ایشالا توی امتحانات و پرونده ی زندگی هم همینجوری مدرک بگیری و از این دنیای دون فارغ التحصیل و ختم بخیر بری بیرون.
    موفق و شاد باشی!

    • خادم پايگاه می‌گوید:

      سلام حسن جان.
      ممنونم که بعد از مدتها حضورت رو در کنار خودم احساس میکنم.
      خدا نکنه شما عبرت روزگار باشین؛ شما همیشه عزیز دل ما هستین.
      بالاخره این پایین و بالاها برای همه هست و درست میشه ان شا الله.
      شما تو همین مطلب دیدین که من نوشتم سه ترم مشروط شدم تا لیسانس گرفتم و اینکه کلی پدرم در اومد واسه ی تأمین هزینه ی دانشگاه.
      باور کن بود ترمی که با روزه های مردم هزینه ی دانشگاه رو جور میکردم ولی کو کتاب که بخونم؟.
      هیچی دیگه نهایتاً از بیست واحدی که برمیداشتم فقط هفت واحدش رو میتونستم پاس کنم و بقیه رو چون کتاب نداشتم هیچی به هیچی.
      حتی پیش میومد بعضیا رو با درد سر کتابش رو پیدا میکردم اما شب امتحان یه مشکلی سرما خوردگی یا مریضی ای پیش میومد و نهایتاً هیچی به هیچی.
      میخوام بگم عزیز دل، اگه یه کم تلاش کنی و بجنبی میتونی مشکلات رو هر چی هم که هست دریبل بزنی و رد بشی؛ فقط یه کوچولو تلاش و دوندگی و نا امید نشدن لازمه و بس.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پربازدیدهای هفته

مطالب پربازدید