خاطره ی تلخ من از چهارمین دوره ی انتخابات شوراهای دانش آموزی/وقتی یاد گرفتیم، آزادی کشک است و انتخابات فرمالیته

ابتدای کلام که به نام الله، خالق دو جهان؛ اما بعد:
تصمیم دارم تا به یاری خدا، دوشنبه ها با انتشار این دسته مطالب، هم فضای پایگاه رو یه خورده خودمونیترش کرده باشم و هم تجربیاتم رو در اختیار گذاشته باشم؛ ان شا الله که مفید واقع بشن/آمین.
اولاً لازم میدونم این توضیح رو بنویسم که من از هفت تا شونزده سالگی، یعنی از کلاس آمادگی تا اول دبیرستانم رو در مدرسه ای شبانه روزی به نام شوریده ی شیرازی به عنوان دانش آموزی خوابگاهی پشت سر گذاشتم و اینکه در جاهایی از خاطراتم به این نکته اشاره شده، به این دلیله.

کلاس سوم راهنمایی بودیم و چون بچه های دبیرستانی، همه برای ادامه ی تحصیل شون باید از مدرسه خارج میشدند و خوابگاهیها فقط برای خواب و استراحت و خلاصه کارهای خارج از کلاس به مدرسه برمیگشتن، تف به ریا، ماها شده بودیم بزرگ همه ی دانش آموزا و خب معلومه که تو چنین شرایطی، از سوم راهنمایی به پایین رو هم با چوب (بچه کوچیکا) از خودمون میروندیم.
حقیقتش، نه اینکه دوست داشته باشیم بزرگی کنیم اما به طبع، وقتی همه ی بزرگترهای ما، بالاجبار میدون رو برای ما کوچیکترها خالی کرده بودند، طبیعی بود که ما کلاس سومیهای راهنمایی اون سال، خواسته و ناخواسته سال سروری و سالاری مون بود و اگر شما هم مثل ما، از کلاس ما قبل اول ابتدایی، که اون زمانها بهش میگفتند آمادگی و امروز، فک کنم چیزی توی مایه های مهد کودک باشه، کلاسها تون مثل ما، بین بچه های بزرگتر و در یک مدرسه تشکیل میشدند و بعد، همون بزرگترها رو تو خوابگاه هم میدیدیشون و حسسسساااابی تو سر و کله تون میزدن و منم منم تحویلتون میدادند، در زمان هشت نه سال تحصیلی باید یاد میگرفتید که دانش آموز سوم راهنمایی یعنی آقا و شایدم مولای همه!.
نه اینکه تصور کنین ما ارشدهای اون سال، تا قبل از اون ایام، همیشه واسه ی کلاس بالاییها لنگ دست میگرفتیم و یا کفش واکس میزدیم اما میخوام با این ذهنیت این مطلب رو بخونین که سال سوم راهنمایی، به ما حس تازه به دوران رسیده هایی رو میداد که فضای عاری از هر گونه بالا دستی ای رو که به شدت غلغلک کننده بود رو تجربه میکردیم.
آه، یادش به خیر، اولین باری که اومدیم خودی نشون بدیم و با به هم زدن نظم صبحگاه که البته به خودی خود، معادل بی نظمی بود، مثلاً سالاری کنیم و به قول معروف، مدرسه رو دست بگیریم، چه پس گردنیهایی از ناظم مدرسه، آقای الف خوردیم!/الهی دستش بشکنه!/خخخ، شوخی کردم.
ماجرا این بود که اون روز، صبح شنبه بود و دیروز و روز قبلش، مسابقه های لیگ برتر فوتبال کشور، با برد استقلال جلوی پگاه گیلان و شکست پرسپولیس مقابل ملوان انزلی تو هفته های اولینش پیگیری شده بود.
بین ما بچه های کلاس سومی، یه احمد آقای شاه حسینی بود که خدا رو شکر، حالا عضو تیم ملی فوتبال پنج نفره ی نابینایان کشوره و احتمالاً حالایی که من دارم این خاطرات رو مینویسم، داره واسه ی مسابقات پارالیمپیک برزیل آماده میشه که ان شا الله موفق باشه.
خواهشی که از شما خواننده ی این خاطرات دارم، اینه که تا پایان این مطلب، این احمد آقا رو از یاد نبرید، که به شدت پرسپولیسی و باز، به شدت هم احساساتی و جرزن بود.
یعنی دقیقترش میشه اینکه این بشر فازش از اون جور آدما بود که اگه تیم مورد علاقش برنده میشد، پدر صاحب ملت رو میاورد جلوی چشماشون و بر عکس، اگه میباخت، مث مادرای جوون مرده تو سر خودش میزد و حتی با کوبیدن کله ی نامبارک به شیشه ی پنجره، اقامه ی عزا میکرد!.
البته انصافاً فوتبال رو خیلی بهتر از ما بازی میکرد و واااای به روز و شب مثل منی، اگه حتی یک بار در تیمی بازی میکردم که از تیم احمد اینها شکست میخورد!.
البته وضعیت درسی او هیچوقت بهتر از من نبود و شاید همین هم بود که همیشه به من احترام میگذاشت و تا جایی که ممکن بود، با من یکی سر شاخ نمیشد.
بگذریم، اون روز، وقتی مراسم صبحگاه، با تلاوت آیاتی از قرآن کریم و قرائت دعای صبحگاهی و یه مشت اراجیف گویی معمولی معاون مدرسه تموم شده بود و همه ی بچه ها داشتیم با بی نظمی به سر کلاسها مون میرفتیم، من، با وجود اینکه یه استقلالی متعصب بودم اما از اونجایی که احمد و دوست دیگه مون غلامرضا که هر سه تایی با هم همکلاس هم بودیم پرسپولیسی بودند، تصمیم گرفتم، تا با فریاد مرگ بر استقلال، هم قدرت کلاس سومیها رو در بسیج بقیه ی بچه ها به رخ کشیده باشم و هم دل اون دو نفر رو قدری به دست آورده باشم که اگه هفته های بعد، استقلال هم مثل پرسپولیس بازیشو باخت، منو مسخره نکنن و هوا مو داشته باشن.
خدا رو شکر، خیلی هم محاسباتم بد نشد و تونستم سالن کلاسها رو که یه سالن دو طبقه بود رو روی سرم بذارم و بقیه رو با خودم همراه کنم اما فکر اینجاشو دیگه نکرده بودم که معاون عقده ای عصبی مدرسه، پشت سرم راه افتاده باشه و منتظر باشه تا با رفتن بچه های بقیه ی کلاسها، چند تا پس گردنی ناقابل مهمون مون کنه و فردا صبحش هم در مراسم صبحگاه مثل جناب تیمور تاش که از سرکوب یه قیام ملی سربلند بیرون اومده باشه، سر صف صبحگاه اعلام کنه که من دیروز با اغتشاشگرها که شعارهای بیهوده سر میدادند، برخورد کردم و پنج نمره هم از انضباط شون کم خواهم کرد، تا درس عبرتی باشند برای همه!.
خداییش کار اون روز ما، حتی اگه زشت هم بود که نبود، رسم غلطی نبود که توسط ما بنا گذاشته شده باشه و در سالهای قبل هم اگر معمول نبود، خیلی هم برای بچه ها و کلاً فضای مدرسه ناشناخته نبود ولی به نظر میرسید، آقای معاون، میخ اول رو محکم کوبیده بود، تا شاید مثلاً مثل مایی دستمون بیاد که اینجا کجاست و او کیه!.
بیخیال!، همه ی اینها فقط مقدمه ای بودند تا به سراغ انتخابات مسخره ی شوراهای دانش آموزی بریم و شمای مخاطب بدونین که فضای این قصه، در چه محیطی ترسیم شده.
انتخابات شوراها که از راه رسید، ما کلاس سومیها عزم مون رو جزم کردیم که هر طور شده، اجازه ندیم شأن و شوکت ما جلوی (بچه کوچیکها) خورد بشه و خدشه ای به آقایی و سالاری ما وارد نشه؛ این بود که مثل گرگهایی که وقت خواب، دور هم جمع میشن و یک چشمه میخوابند تا با چشم اون یکی مراقب باشند، مبادا دیگری اونها رو پاره پاره کنه!، دور هم جمع شدیم و با همدیگه میثاق به اصطلاح ائتلاف بستیم!، تا اولاً سلطه ی ما به بچه های کلاس پایینی آسیب نبینه و در ثانی، کسی از ما، علیه اون یکی با بچه های دیگه ساخت و پاخت نکنه و مدرسه رو دست نگیره!.
اون سال، در مجموع سال چهارمی بود که این انتخابات مسخره و بی معنی در مدرسه ها باب شده بود و من واقعاً هنوز نمیدونم و مایل هم نیستم که بدونم، آیا هنوز هم این مسخره بازیها در مدارس انجام میشن یا نه؟!، چرا که وقتی قراره در مدرسه ای، یک نفر به عنوان آقای مدیر، صاحب همه ی اختیارات باشند و بقیه، بلا تشبیه شما، سگ صاحب خونه باشند، انتخابات دیگه چه صیغه ی ناسازیه؟!.
به هر جهت، من از تجربیات سال قبل به خوبی یاد گرفته بودم که اگر در انتخاباتهای این شکلی، سرت رو بالا نگیری و دور و برت رو حسابی نگاه نکنی، قطعاً و یقیناً کلاهت پس معرکهست! و این حقیقت رو هم بلایی که همین انتخابات در دور اولش سر صابر احراری، اون دانش آموز همه چی تموم مدرسه آورده بود، به خوبی به من یاد داده بود.
توضیح اینکه قصه ی صابر و بلایی که سرش اومد رو قبلاً در همین پایگاه برای شما نوشتم و لینک اون ماجرا رو هم در پایان این مطلب، برای مطالعه ی بیشتر شما علاقه مندان قرار خواهم داد.
در اون سال، از بین ما نه نفری که کلاس سوم راهنمایی و مثلاً سالار و ارشد بقیه بودیم، چهار نفر از بچه ها که اصلاً شبانه روزی و بچه خوابگاهی نبودند و بعد از اتمام کلاسها به خونه میرفتند و خب قطعاً اونها خیلی توی این معادلات قدرت و سالار بازی دخالت چندانی نداشتند.
میموند پنج نفر دیگه، که یکیشون بنده ی خدا همین امید فلاهتی معروف در فضای مجازی بود که ما شا الله الآن داره کارشناسی ارشد ادبیاتش رو تموم میکنه و اون موقعها اصلاً کاری به این کارها نداشت؛ یکی دیگه شون هم که آقا مهدی نامی بود و بنده ی خدا، سرش به درسش که سال قبل در این کلاس مردود شده بود گرم بود.
پس میموندیم، من، احمد و غلامرضا.
در مورد احمد، نوشتم که خدا رو شکر، فوتبالیست تیم ملی نابینایانه و در مورد غلامرضا هم جا داره بنویسم که او هم الحمد ل الله کارشناسی ارشد حقوقش رو تقریباً تموم کرده و داره از پایان نامش دفاع میکنه.
در واقع، کلاس سوم راهنمایی اون سال و همه ی جاه طلبیهای اون، در ما سه نفر خلاصه میشد:
من، احمد و غلامرضا.
احمد و غلامرضا، معمولاً با هم خیلی نزدیک بودند و در دعواهایی که درست میشد، تقریباً همیشه با هم یک روی سکه میشدند و من به خاطر تفاوت تیم مورد علاقه با اونها، یا با امید فلاهتی که خیلی کاری به این دعواها نداشت متحد میشدم، یا به تنهایی در مقابل اینها صف آرایی میکردم و حقاً هم که حریف‌شون نمیشدم اما تجربه ی هشت نه ساله به من به خوبی یاد داده بود که در مقابل این دو نفر، هم نباید شروع کننده ی دعوا و نزاع باشم و هم اگر دعوایی صورت گرفت، ذره ای نباید نرمش نشون داد؛ چرا که این کار یعنی امضا کردن حکم مرگ خودم!.
ما سه نفر، حالا توافق کردیم که هر طور شده سه تا از کرسیهای مجلس شوراهای دانش آموزی رو مال خودمون کنیم و اجازه ندیم که (بچه کوچیکها) بر ما مسلط بشن!.
خلاصه، من استدلال میاوردم که وقتی پنج نفر از ما بیست و هفت نفر دانش آموز مقطع راهنمایی مدرسه میتونیم شورا بشیم، چه دلیلی داره که ما بچه های کلاس سوم راهنمایی با هم بجنگیم؟!.
همینکه من و شما دو نفر، (احمد و غلامرضا) با هم متحد باشیم و آراء مون هم با هم برابر باشند، یعنی اینکه سه نفر از پنج نفر شورا رو ما سه دانش آموز سوم راهنمایی تشکیل دادیم و دیگه چه فرقی میکنه که نفر چهارم و پنجم کی و از چه کلاسی باشه؟!.
ما هر تصمیمی که خودمون دلمون خواست میگیریم و هر کسی هم که هر حرف مخالف ما داشت، با رأیهای خودمون ساکتش میکنیم! و اون دو نفر هم از من میپذیرفتند.
همه چیز خوب بود و ما سه نفر، که حالتی شبیه طلحه و زبیر گرفته بودیم، هر جا میرفتیم برای همدیگه تبلیغ میکردیم و با مهربونی و خوش رفتاری، در صدد گرفتن رأی از بچه ها بودیم و در عین حال هم مراقبت میکردیم تا نقشه ای که میکشیم خراب از آب در نیاد و باور کنید که به جز توطئه ی کثیفی که در راه بود، هیچ طوفانی قادر نبود کاسه و کوزه هامون رو یکی کنه!.

قرار بود، انتخابات، در روز پنجشنبه و آخر هفته برگزار بشه؛ قراری که اون سالها تقریباً همیشه به همین ترتیب بود اما اینبار، با تمهیدات جناب معاون مدرسه که گویی حکم یاور طغرل رو به خوبی ایفا میکرد، به جای سالن غذا خوری که محل اجتماع دانش آموزان در مراسم مختلف بود، سالن کلاسها میزبان انتخابات شد و قرار بر این نهاده شد که همه در صف ب ایستیم و به ترتیب آراء مون رو به آقای الفی که معلم ادبیات و چند درس دیگه مون بود بگیم و او یاد داشت کنه و یاور طغرل مدرسه هم به عنوان ناظر انتخابات در اون مکان حاضر باشه و نظارتها شو اعمال کنه!.
اولین حاشیه ی انتخابات اما ناخواسته از غیب رسید!.
راستش، در همون زمانی که همه صف بسته بودیم و برای نوشتن رأی از خودمون هیجانات کاذب ساطع میکردیم، آقای برزگر که از معلمین اون زمان ما بود و زبان اینگیلیسی و عربی رو به ما درس میداد، از اونجایی که از بچه های جبهه و جنگ بود و بنده ی خدا موجی هم شده بود، وقتی دید سر و صدای ما بچه ها داره کلافش میکنه، با عجله از کلاسش بیرون اومد و یه دو جین فحش خواهر و مادر، به همراه فحشهای دیگه که دارای سایزهای مختلف، از اورجینال تا تمام اورجینال و ایکس لارج و دو ایکس لارج و خلاصه از یکی دو ماهه تا بالای هیجده رو در کوتاهترین فاصله ی زمانی با هم تلفیق کرد و در فضای انتخاباتی سالن مدرسه پراکند تا با کلام گهربار خودش این انتخابات رو هرچه بیشتر مزین کرده باشند!.
ولی خداییش همه فحشهای حاجی کار خودش رو کرد و همه ساکت شدیم و برای لحظه ای مثل بوکسوری که روی رینگ به ناگاه از حریف چغر و بد بدن خودش مشتهای پیاپیی رو خورده باشه، فقط به این اندیشیدیم که چطور میشه این همه فحش رو به ناگاه و بدون حتی ذره ای تمرین و تردید به کسی یا کسانی نثار کرد؟! و بدون اینکه حتی کمی برامون مهم باشه که اینها حواله های حضرت استاد برای پدر و مادرهامونن، آروم و بی صدا او رو به خاطر شکستن رکورد المپیک، البته در رشته ی پرتاب فحش!، از ته دل مورد تحسین قرار دادیم!.

انتخابات رسماً شروع شد و بعد از مدت کوتاهی نوبت به من رسید.
آقای الف که معلم ادبیات و منشی انتخابات بود، من رو صدا زد و گفت: محمد!، تو به کیا میخوای رأی بدی؟.
با تبسمی روی لب گفتم: خب معلومه آقای الف، من میخوام به خودم، احمد و غلامرضا رأی بدم.
با مظلومیتی که البته بعدها فهمیدم نهایت موزیگری از اون جاریه رو به من گفت: به نظر من، به یکی دو نفر از بچه های کلاسهای دیگه هم رأی بده، حالا که داری رأی میدی تا از همه ی پنج رأی خودت استفاده کرده باشی.
من که البته از نیت شوم او خبر نداشتم، پذیرفتم و اسم دو نفر دیگه رو که تصور میکردم واقعاً سرشون به تنشون زیادی نیست رو هم اضافه کردم و از سالن خارج شدم.
احمد و غلام رو که بیرون از سالن دیدم، ماجرای رأی دادن رو براشون تعریف کردم؛ احمد که حقیقتاً از ما دو نفر اجتماع دیده تر بود و سابقه ی دو بار پیروزی در این انتخابات مسخره رو داشت، با نگرانی آمیخته به احترامی به من آهسته گفت: کار خوبی نکردی که به اون دو نفر رأی دادی ولی من بیخیال و مطمئن از پیروزی به او گفتم که نگران نباشه چرا که نهایتاً با هر نتیجه ای، ما سه نفر از این انتخابات سربلند بیرون خواهیم اومد و شورا خواهیم شد!.
وقتی از حیاط مدرسه به سمت سالن کلاسها برمیگشتم، آقای الف که انگار کار انتخابات رو تموم شده میدونست، با لحنی تمسخر آمیز و با صدای بلند به یکی از همکارانش گفت: عجب انتخاباتی!، بیست و هفت نفر بیشتر نیستند و نه نفرشون برای انتخابات کاندیدا شدند!، یعنی از هر سه نفر، یک نفر.
باور کنین اون لحظه دلم میخواست، آقای الف با همه ی احترامی که در دلم داشت، معلمم نبود و یک سیلی محکم زیر گوشش میزدم؛ آخه حقیقتاً نمیفهمیدم که این انتخابات، با همه ی مسخرگیش چه کم و زیادی برای او داشت که وسیله ای شده بود برای او تا به ما توهین کنه؟!.
به هر حال، دقایقی گذشت و از اونجایی که شمارش بیست و هفت رأی برای دو نفر مرد گنده که یکی معاون و دیگری معلم ادبیات ما بودند، کاری نداشت، اعلام کردند تا همه سر صف جمع بشیم و نتیجه ی انتخابات رو بشنویم.
آقای معاون، یا بهتره بنویسم، کلانتر محله، که مأمور اعلام نتیجه و البته به طور ناخواسته یا شاید هم خواسته، مجری اعلام کودتا شده بود، اعلام نتایج رو با یک تحدید معنادار شروع کرد.
او گفت: نتایج رو که خوندم، بدون هیچ اعتراضی همه وارد کلاس میشن.
برای ما که به خوبی با تحدیدات مثل اویی آشنایی کامل داشتیم، پر واضح معلوم بود که خود اونها هم فهمیدند که در این میان، کسی غلطی خورده که قابل جمع و جور کردن نیست اما ترجیح دادیم، تا پایان اعلام نتایج انتخابات فقط سکوت کنیم تا بفهمیم، دقیقاً چه بر سر انتخابات آورده شده!.
اعلام نتایج به شرح زیر بود:
آقای غلامرضا …، بیست و هفت رأی،
خیالمون کاملاً راحت شد!؛ بین ما سه نفر، غلامرضا از همه کمتر یهودی بود! و این یعنی اینکه وقتی مثل او، آدم ساده لوهتری نسبت به ما سه نفر، به عنوان نفر اول وارد مجلس شورا! شده، یعنی اینکه از چهار کرسی باقی مونده، قطعاً دو تای دیگه هم مال من و احمد بود.
آقای حمیدرضا زارع، بیست و دو رأی، داشتیم از تعجب شاخ در میاوردیم!/خدای من چطور ممکن بود؟!.
نفر سوم و چهارم رو که فکر میکنم با هیجده و پونزده رأی به عنوان پیروز نهایی معرفی کرد، تقریباً داشتیم از شدت شکه شدن، موچاله میشدیم ولی لا اقل برای من، که با نه رأی و کسب یک سوم آراء که البته رأی خودم به خودم! هم یکی از اونها بود، به عنوان نفر پنجم انتخاب شده بودم، سریال دراماتیک انتخابات شوراهای اون سال، به هر حال با دستاوردی بسیار عالی به پایان رسید.
واقعیت این بود که شاید یکی از بهترین نتایج انتخابات برای شخص من، در اون انتخابات رقم خورده بود!.
انتخاباتی که درست یا غلط و با هر چینش غیر قابل قبول و غیر منتظره ای هم که رقم خورده بود، اولاً من رو وارد مجلس کرده بود و ثانیاً احمد رو از رسیدن به پیروزی محروم کرده بود!!!.
این رأی نیاوردن احمد، از این جهت برای من خبر خوبی بود که بدون تعارف، سال قبل که هر دوی ما کاندیدا شده بودیم، او با رأی بالایی شورا شد و من با چهار رأی، که یکی از اونها رو هم خودم به خودم داده بودم!، حتی از رسیدن به عضویت علی البدل، که در غیبت عضوی از اعضای پنج نفره ی شورای به اصطلاح دانش آموزی، جانشین او میشد هم محروم شدم!.
قسمت طنز و تمسخر آمیز انتخابات سال قبل این بود که من در نطق انتخاباتیم، از هوادارانم خواسته بودم که در پاسخ به اونهایی که به من توهین میکنند، سکوت کنند و توهینهای اونها رو پاسخ ندند!؛ حال اونکه مشخص شد، در اون انتخابات، با احتساب رأی خودم، فقط چهار رأی از مجموع سی و خورده ای رأی رو به خودم اختصاص دادم!/خخخ.
این بود که امسال تصمیم گرفته بودم تا با حواس جمعتری پا به این عرصه بذارم و راستش، ائتلاف رو فقط سکویی برای پرش و جاه‌طلبیهای خودم میخواستم و نه بیشتر!.
الآن که بعد از بالای ده سال از اون روزها گذشته، وقتی دوباره به این قصه فکر میکنم، به یقین به این نتیجه میرسم که من اون روزها چقدر انسان بزدل و ترسویی بودم که واقعیات رو موزیانه و از روی طمع به هیچ در حد خودم نادیده گرفتم.
هم من و هم احمد و هم غلامرضا و هم همه ی بچه های کلاس سوم راهنمایی اون سال، به خوبی میفهمیدیم که قطعاً دستهایی پشت پرده و کاسه ای زیر نیمکاسه بودند که چنین اتفاق رعب آوری برای احمد افتاده بود و او رو که در دو انتخابات قبلی به راحتی به پیروزی رسیده بود رو حالا با این میزان رأی پایین به قهقرا کشونده بود!.
از همون اول که این شک در ما ایجاد شد و مشغول اعتراض بین خودمون در کلاس بودیم و تحلیل میکردیم که چه شده که احمدی که از ما دو نفر خبره تر بوده، در انتخابات شکست خورده، ناگهان آقای الف، معلم ادبیات و منشی انتخابات رو در کلاس دیدیم که مثل انسانهای مست فریاد میکشید و تلاش داشت با بچه پر رو بازی اعتراضات رو در نطفه خفه کنه!.
او که اصلاً در اون ساعت با ما کلاس نداشت و به ناگاه هم به کلاس وارد شده بود، انگار حدس میزد ما مشغول چه کاری هستیم و شاید چیزهایی از اعتراضات ما رو هم شنیده بود که فریاد میکشید و از سلامت انتخابات دفاع میکرد.
او دقیقاً زمانی وارد کلاس شد که احمد داشت در مورد این احتمال صحبت میکرد که شاید آقای الف، معلم ادبیات که میبایست آراء ما رو ثبت میکرد، در اونها دست آورده و دقیقاً پاسخهایی هم که او داشت به احمد با صدای بلند میداد هم در همین رابطه بود.
آقای الف فریاد میکشید، آقای امیر قاسمی!، آیا همین تو نبودی که به محمد حسنی رأی دادی و به احمد شاه حسینی رأی ندادی؟!.
آقای اسماعیل دریامی!، آیا تو نبودی که به احمد رأی ندادی؟!.
و واقعاً هم داشت درست میگفت، چرا که رأیها رو خود او چنانکه در بالا آوردم از بچه ها به صورت شفاهی شنیده و نوشته بود و اونها هم گفته های او رو تعیید میکردند!.
من که دیدم داره بوش بد میاد، برای اینکه حساب خودم رو نه کاملاً اما قدری از شورشیها جدا کرده باشم و آقای الف رو هم برای خودم نگه داشته باشم، با استفاده ی ابزاری از لفظ قلم به آقای الف گفتم: آقای الف، اجازه؟، من حرف بدی نمیزدم؛ من داشتم به بچه ها میگفتم، چرا برای اینکه شبهه ای به وجود نیاد، با اینکه ما به شما ارادت داریم اما اجازه ندادند تا آراء ما به صورت خط بریل توسط خود ما نوشته بشن که خدایی ناکرده حرفی باقی نمونه؟!؛ مگه اینجا مدرسه ی نابینایان نیست؟ و باز مگه وقتی خود ما با انتخاب خطی که هیچ کدوم از ما نمیتونیم حتی ببینیمش، چه برسه به اینکه بخونیمش، رأی میدیم و با این کار، خط رسمی خودمون رو از رسمیت و احترام میندازیم، حق داریم که فردا روزی از این خط که با اون درس خوندیم و مدرک گرفتیم در جامعه دفاع هم بکنیم؟!.
خداییش حرف اون روز من، با محاسبات امروز هم حرف حساب بود و شاید به همین یک دلیل هم میشد اون انتخابات لعنتی رو به چالش جدی کشید.
آقای الف هم که دید، خداییش حرف من حرف حسابه و جوابی هم براش وجود نداره و البته بیشتر برای اینکه از با هم بودن ما سه نفر جلوگیری کنه و بین ما هم بازی پلیس خوب و پلیس بد رو به راه بندازه تا حرف ما یکی نباشه و فقط احمد رو در مقابل خودش ببینه، گفت: آفرین!، حرف آقا محمد حرف درستیه!؛ من اگر منشی این انتخابات بودم، به خاطر حرف آقای الف، معاون مدرسه بود! و الا اصلاً به من چه ربطی داشت که تو کار انتخابات شماها دخالت کنم!.
او همچنین گفت که محمد حسنی، هر نه رأیش رو از شما کلاس سومیهای راهنمایی گرفت و احمد هم هر هفت رأیش رو به جز دو رأیی که گفتم، از شماها گرفت.
آیا شمایی که تهمت میزنین و میگین، در انتخابات تقلب شده، حدس نمیزنین که بچه های کلاس اول و دوم بر هم بر علیه شما ائتلاف کرده باشند؟!.
وای خدای من!، باور کنین حتی همون لحظه هم حرفهاشو نتونستم باور کنم؛ چرا که تصور اینکه اونها چنین عقل و شعور و سازمان مستحکمی داشته باشند، نه تنها خارج از دایره ی عقل که به منزله ی توهین ناموسی به محضر مقدس شعور تلقی میشد!.
به هر حالت، آقای الف حرفهاشو با خشونت کلام زد و بعد از کلاس خارج شد و رفت و من و غلامرضا که هر کدوم به نحوی از احمد میترسیدیم، باز طرف او رو گرفتیم و لا اقل سعی کردیم تا با گوش دادن به حرفهای او، سنگ صبور و شنونده ی نطقهای پسا انتخاباتی او باشیم!.
تا اینجای قصه، احمد واقعاً خودش رو باخت؛ چون حالا فهمیده بود که مثلاً امیر قاسمی و اسماعیل دریامی، بر خلاف وعده ای که به او در مورد رأی داده بودند عمل نکردند! و تئوری توطئه ی آقای الف داره به شدت کند به نظر میاد ولی باز هم اطمینان داشت که دستهایی پشت پرده بودند و ما هم میدونستیم و واقعاً هم اظهار میکردیم ولی اینکه دقیقاً چه اتفاقی افتاده بود، معلوم نبود!.
به هر حال، ما میدونستیم که اولاً اگر در این انتخابات به جایی رسیدیم، همه از صدقه ی سری احمد بوده و ثانیاً اینکه این انتخابات، به هر روی ممکنه با نفوذ کلام احمد نسبت به آقای امیدی، مدیر مدرسه، با ادامه ی اعتراضات احمد باطل اعلام بشه، پس درست تر این بود که هم احمد رو برای خودمون حفظ کنیم تا اگر انتخابات باطل اعلام شد، ائتلاف اولیه از بین نره و بتونیم سرمون رو بالا بگیریم و به همه بگیم که ما انتخابات رو باطل کردیم و هم اینکه اگر انتخابات باطل نشد، به عنوان اعضای شورای دانش آموزی، بدون اینکه مسؤولی رو با خودمون دشمن کرده باشیم، به کارمون ادامه بدیم!.

کلاسها که تعطیل شدند و دانش آموزان روزانه و غیر خوابگاهی که به همراه معلمین و معاون مدرسه به خونه هاشون رفتند، احمد و غلامرضا، این بار با یکی از بچه های کلاس دوم راهنمایی که اسمش امیر رنجبر بود و او ما شا الله امروز برای خودش کسی شده و بعد از اینکه مقطع کارشناسیش رو در رشته ی جامعه شناسی در دانشگاه دولتی اصفهان به پایان رسونده، احتمالاً حالا مشغول ادامه ی تحصیل در مقطع کارشناسی ارشده، من رو صدا زدند و به بیرون از خوابگاه کشوندند.
احمد به من اطلاع داد که سر نخهای جالبی از تقلب در انتخابات به دست آورده و امیر رنجبر، که به خاطر مشاهده ی ناراحتیهای روحی احمد دچار عذاب وجدان شده بود، حقایق تکان دهنده ای از پشت پرده ی انتخابات رو برای او بازگو کرده بود که نشون میداد، آقای الف، معلم ادبیات و منشی انتخابات، در واقع همون دستهای پشت پرده ی این کودتای انتخاباتی بوده!.
ظاهراً قصه از این قرار بوده که در دوران تبلیغات کاندیدا، احمد که نوشتم از ما اجتماعیتر و کار بلدتر بوده، در مورد تبلیغ ائتلاف ما کلاس سومیهای راهنمایی دست به تبلیغات بسیار شدید، در فضای مدرسه میزنه اما متأسفانه در این کار دچار افراط میشه و دامنه ی تبلیغاتش رو به درون مسؤولین مدرسه هم که اصلاً نقشی در انتخابات نداشتند سرایت میده.
این سرمستی افراطی او که ناشی از پیروزی زودرس در انتخاباتی که حتی هنوز شروع هم نشده بوده، آقای الف، معلم ادبیات مون رو برای خاک مال کردن پوزه ی این بنده ی خدا جری میکنه؛ به حدی که در ساعات کلاسیش با بچه های کلاس اول و دوم راهنمایی به اونها تکلیف میکنه که من تصمیم گرفتم احمد رو تنبیه کنم و میخوام که شما بچه های کلاس اول و دوم راهنمایی، به احمد و محمد حسنی رأی ندید و به جای اونها به فلانی و فلانی و فلانی و فلانی که از خودتون هستند، به علاوه ی غلامرضا … اون هم برای اینکه کسی شک نکنه رأی بدید.
بنابر این، اگه رأی محمد حسنی و احمد شاه حسینی بیشتر از نه رأی بشه، یا صحبتهای من با شما در جایی درز کنه، یعنی اینکه یکی از شماها این حرفها رو از کلاس بیرون بردید و اگر این اتفاق بیفته، دیگه برای من مهم نیست که کی این کار رو کرده؛ میدونین که چهار پنج تا از درسهای شما با منه و اگه این اتفاقی که من میخوام نیفته، نمرات همه تون در این درسها صفر خواهد بود!.
به وضوح معلوم بود که غلط زیادی کرده اما قابل کتمان هم نبوده و نیست که قدرت معلمها واقعاً حیرت آور بوده و هست و شمشیر اونها نوک خودکارها شون و زهر اون هم ارقام نمراتی هستند که به هر شاگرد میدند.
امیر که این حرفها رو میزد، احمد جری تر از قبل عطاب میزد که حتماً با آقای امیدی مدیر مدرسه صحبت میکنم و از آقای الف شکایت خواهم کرد و شما هم به من کمک میکنین؛ مگه نه؟!.
من که دیدم انگار شرایط داره جوری میشه که باید دنبال احمد بدویم و با طرح این ادعاها که البته درست هم به نظر میرسیدند، آقای الف رو از خودمون برنجونیم، با لحنی محکم به بنده ی خدا امیر عطاب کردم که شاید همه ی این حرفها دروغی باشند که تو درست کردی تا ما رو به جون آقای الف بندازی و بعد بزنی زیر همه چیز!.
بنده ی خدا به گریه افتاد و با ناراحتی گفت: من چرا باید خودم رو به خطر بندازم تا برای شما درد سر درست کنم؟!/باشه!، اصلاً شما درست میگین!؛ من میرم!.
از خودم خجالت کشیدم و راستش بدم اومد از خودم و دستش رو گرفتم و گفتم: ببخشید امیر، معذرت میخوام، تو درست میگی.
بله، احمد حتماً با هم به دفتر آقای امیدی مدیر مدرسه خواهیم رفت و اعتراض خواهیم کرد.
بالاخره من و غلامرضا الآن رأی آوردیم و شورای بچه ها هستیم و حق داریم تحقیق کنیم تا ببینیم آیا واقعاً بچه ها به ما رأی دادند یا نه؟.
من اصلاً با آقای الف کاری ندارم اما بالاخره باید بدونم واقعاً نماینده ی قانونی بچه ها هستم یا نه؟!.
خداییش هم حرفهای امیر منطقی به نظر میرسیدند.
آقای الف، ناخواسته اطلاعات بد‌جور مفیدی به ما داده بود.
اینکه من و احمد، همه ی رأیها مون رو از همکلاسیها مون گرفتیم و حتی یک نفر از کلاس اولیها و دومیها در پنج گزینه ی انتخابی شون حتی به ما یک رأی نداده بود و جالبتر اینکه آراء اونها حتی در بین شش کاندیدای خود شون پخش هم نشده بود، اقدامی به شدت محیر العقول به نظر میرسید که حتی تصور این همه زکاوت و شعور از اونها رو به طنزی به شدت بی مزه تبدیل کرده بود! و معلوم بود که چنین ائتلاف مستحکمی جز به قدرت قلم معلمی بی وجدان میسور نیست؛ چرا که اصلاً به فرض محال و غیر ممکن که واقعاً چنین ائتلافی در سایه ی رهبری مخفی که جنبش (بچه کوچیکها) رو هدایت میکرد، تشکیل شده باشه!؛ آیا این تدبیر رو چه کسی به اونها آموخته بود که همگی رأی واقعیتون رو تا پایان انتخابات مخفی بدارید؟!.

فردای اون روز، جمعه بود و تعطیل.
آقای امیدی که در مدرسه خونه ای داشت و با زن و بچه هاش در اون خونه زندگی میکرد، برای رسیدگی به یه سری کارهای عقب افتاده، همراه خانم عسکرزاده معاون قسمت دخترها به اتاق کارش رفته بود.
احمد به دنبال من و غلامرضا اومد و صدامون زد تا با هم به اتاق آقای امیدی بریم و اعتراض خودمون رو به گوش او برسونیم.
ما هم این کار رو کردییم.
احمد سر شکایت رو باز کرد و ما هم گفتیم که حتی شاهد هم داریم.
آقای امیدی گفت: خب چرا حرفهاتون رو به آقای الف، معاون مدرسه نمیزنین؟؛ شما باید اول به سراغ او برید و بعد اگر مشکلتون حل نشد به سراغ من بیاید.
من با عجله و نسنجیده گفتم: او هیچ کاری برای ما نمیکنه.
خانم عسکرزاده با قاطعیت و از روی دفاع از آقای الف، معلم ادبیات مون، در حالی که میخواست ما رو به این نتیجه برسونه که فرضیات ذهنی ما توهمی بیش نیستند، از ما پرسید: اصلاً چرا باید آقای الف، معلم ادبیات شما چنین کاری رو بکنه؟!؛ که من باز با لحنی محکم و بی پروا، در حالی که به خاطر دخالت او در کاری که اصلاً به او ربط نداشت و مربوط به ما پسرها بود و نه دخترها از او عصبانی شده بودم، پاسخ دادم: اتفاقاً ما هم الآن اینجا هستیم تا از آقای امیدی بخوایم تا از او بپرسن که نیت آقای الف از این کار چه بوده؟!؛ چرا که از این موضوع که او واقعاً چنین نقشی رو داشته مطمئنیم.
ناگفته نمونه که در این جمله ی من، که «ما از آقای امیدی میخوایم» ناگفته ای هم مخفی بود و این ناگفته، داشت فریاد میزد که خانم عسکرزاده!، اصلاً به تو چه مربوط که در مورد این موضوع دخالت میکنی؟!.
آقای امیدی در حالی که میخواست ماجرا رو پایان یافته اعلام کنه، با قاطعیت گفت: انتخابات دیگه باطل نخواهد شد و همینهایی که رأی آوردند شورا خواهند بود.
ما برای اینکه دوباره انتخابات برگزار کنیم، باید به اداره نامه بزنیم و دوباره از اونها اجازه بگیریم!.
من به اداره چی بنویسم که به من اجازه ی چنین کاری رو بدند؟!.
من آبروی مدرسه رو ببرم و بنویسم چند تا بچه اومدن میگن معلم ما چنین کاری رو کرده و شما اجازه بدین که انتخابات دوباره برگزار بشه؟!.
ولی با آقای الف، معاون مدرسه صحبت میکنم تا به حرفهاتون گوش بده.
حالا احمد آخرین امیدش رو هم که آقای امیدی بود رو از دست رفته میدید و پاک نا امید شده بود.
ما البته دلداریش میدادیم و میگفتیم: احمد جان، ناراحت نباش.
ما که از تو و با تو هستیم، نمیذاریم حق تو از بین بره و هر حرف و خواسته ای که داری رو در مجلس شورای دانش آموزی مطرح و تصویب میکنیم!.
تازه! تو با این هفت رأیی که آوردی، الآن عضو علی البدل شوراها هستی و این کم چیزی نیست!.
و خداییش تف به روح مون که چه چرندیاتی به خورد این بنده ی خدا دادیم!.
شما تصور کنید، یک مدرسه ی زپرتی رو که از بیست و هفت دانش آموز مقطع راهنمایی، نه نفر کاندیدا شده بودند و ما داشتیم به کسی که از آخر نفر سوم یا چهارم شده بود و فقط هفت رأی که البته یکی از اونها رو هم خودش به خودش داده بود میگفتیم: تو به هر حال الآن هم عضو علی البدل شوراهای دانش آموزی هستی! و چه احمق بودیم اگر انتظار میداشتیم او با این حرفها تسکین پیدا کنه!.

فردا صبح، که شنبه بود و روز اول هفته ی جدید، ما زنگ اول رو با آقای حاتمی معلم ریاضی کلاس داشتیم.
به هر حال، اون ساعات، ساعات صبح شنبه ی بعد از انتخابات بود و طبعاً تنور داغ حواشی بعد از انتخابات، میتونست هنوز هم نونهای داغی رو برای هر کس و ناکسی که به انتخابات مربوط بودند رو بپزه!.
ما که میدونستیم اون روز، آقای الف معلم ادبیات با هیچ کلاسی برنامه ی درسی نداره و مطمئناً به مدرسه هم نیومده، به صورت دست و پا شکسته، یافته هامون رو با معلم نا مطمئن و نچسب ریاضی اون سالمون در میون گذاشتیم.
آقای حاتمی با بی اعتنایی همیشگی و نگاه از بالایی که به ما داشت، خیلی بیخیال گفت: بله آقا!، من در جریان همه چیز هستم!.
ناباورانه پرسیدیم چطور؟!.
گفت: اون آقایی که با شما این کار رو کرده، خودش توی دفتر مدرسه به ما هم پیشنهاد چنین کاری رو داد و گفت که ما هم به او کمک کنیم اما من نپذیرفتم، چون برام مهم نبود.
جالب اینجاست که زنگ بعد هم که با حاجی درس زبان اینگیلیسی داشتیم، او هم همین نکته رو به ما گفت و اضافه کرد که من هم با او مخالفت کردم.
آقای برزگر همچنین از ما معذرت خواست و گفت که منظورش از فحشهای رکیکی که داده بود، با ما نبوده و با مسؤولین مدرسه، مشخصاً مسؤولین برگزار کننده ی انتخابات بوده که انتخابات رو در محلی برگزار کردند که مزاحم کلاس او شده! و ما که کلی از آقایون الف به خاطر مسائل مهندسی شده در انتخابات حالا دیگه کینه به دل داشتیم کلی کیف کردیم و با مرور دو جین فحشهایی که کادو کادو تقدیم اونها شده بود، خندیدیم!.
ما حالا واقعاً فهمیده بودیم که حتی مسؤولین مدرسه هم میدونستند که قراره در انتخابات شوراهای دانش آموزی چه اتفاقاتی بیفته و شتر فتنه ی آقای الف به چه فرزند واقعاً نامیمونی حاملهست اما به این خاطر که هیچوقت ما بچه ها به اندازه ی آب بینی اونها هم براشون مهم نبودیم، ترجیح دادند که این اتفاقات بیفتند و انتخابات شوراهای دانش آموزی ای که فقط و فقط روی کاغذ دارای اهمیته و در واقع به هیچ دردی نمیخوره با هر شکل و لو به قیمت بی احترامی آشکار به شعور دانش آموزها و پی بردن به این واقعیت تلخ اما واقعی که اونها به ما بچه ها نه به چشم انسانهایی صاحب کرامت و انسانیت، که به عنوان گوساله هایی بی صاحب و تکیه گاه که نباید در جامعه ول بچرخند و اونها هم از این گوساله ها صاحب منفعتی نشند نگاه میکردند و الا هیچوقت اجازه نمیدادند که به قول خودشون از انتخاباتی که آقای خاتمی برای شخصیت بخشیدن به کرامت دانش آموز به وجود آوردند و اینکه اونها رو برای پذیرفتن به اصطلاح مسؤولیتهای بیشتر در آینده به وجود آوردند، درس ذلت و نکبت و بی قدر و مقام بودن رو بیاموزیم و بدونیم که در پس همه ی این شعارهای قشنگ و جذاب، نکبت طمع و باج خواهیهای پنهانی هم هستند که برای ارضاء شهوت قدرت شون به هر کار کثیفی دست میزنند.
البته الحق و الاانصاف، باید به موزیگریهای خودم هم اشاره کنم که همیشه و در همه جای این قصه، اول به منافع خودم فکر میکردم، بعد به ائتلاف با مثل احمد و غلامرضایی اما واقعیت این بود که به هر جهت، من در هیچ کجای این قصه ی پر غصه، به هیچ عهد و پیمانی با هیچکس خیانت نکردم و اینطور نبود که مثلاً برای به دست آوردن نفع خودم، به دیگری خیانت کنم.
در واقع جرم من این بود که بلد بودم در این پازل خطرناک خودم رو حفظ کنم و خدا رو شکر، شرایط هم طوری رقم نخوردند که مجبور به انتحاری کنم که البته نه تنها هیچ فایده ای نداشت، بلکه باعث ضربه زدن به خودم هم میشد.
مطمئناً اگر من به جای احمد قربانی میشدم، هیچوقت احمد به خاطر من انتحار نمیکرد و درستش هم این بود.
ما در اون محیط، طوری تربیت شده بودیم که واسه مون مثل روز روشن بود که هیچ قدرتی مافوق قدرت مسؤولین مدرسه نیست و البته عاقلانه هم نبود که با وجود اون همه اختیاراتی که اونها داشتند و باز اون همه ضعفی که در ما وجود داشتند، چنین حماقتی کنیم که علیه اون ساختارها دست به قیام بزنیم.
مسؤولین اون روزهای مدرسه، هرگز نسبت به این موضوعات از خودشون نه تنها کوچکترین علامت تأسفی نشون ندادند، بلکه حتی آقای الفی هم که معاون مدرسه بود و قرار شده بود تا مثلاً به فرمان جناب امیدی مدیر مدرسه به حرفهای ما گوش بده، همون روز شنبه، بعد از زنگ کلاس حاجی و در زمان استراحت، جلوی من و احمد رو گرفت و گفت: شما غلط کردین که رفتین پیش آقای امیدی و گفتین که آقای الف، معاون مدرسه به خواسته های ما ترتیب اثر نمیده!.
من که در جلسه ی روز قبل به آقای امیدی گفته بودم، او (آقای الف) هیچ کاری برای ما نمیکنه، به خوبی میفهمیدم که این گندی بود که من زدم و خودم هم باید جمعش کنم.
بنابر این، به آقای الف گفتم: آقای الف، اگر ما میدونستیم با رفتن مون پیش آقای امیدی داریم در واقع برای خودمون شر درست میکنیم، هیچوقت این کار رو نمیکردیم.
به خدا قسم من حتی کلمه ی ترتیب اثر رو هم تا حالا نشنیدم، چه برسه به اینکه بخوام به کار هم ببرم!.
اما من گفتم شما هیچ کاری برای ما نمیکنین چون خود شما گفتین کسی حق حرف زدن نداره و بلافاصله باید برین سر کلاس.
آقای الف گفت: شما اصلاً غلط کردین که رفتین پیش آقای امیدی!.
از او گذشته، این حرفهای پیره زنی چیه که یاد گرفتین همش میگین ما شماها رو نفرین میکنیم؟!.
گفتم: آقای الف، اگر از نظر شما این حرفها پیره زنی هستند، خب بگذارید ما با این حرفها خودمون رو آروم کنیم اما خود شما هم میدونین که در این انتخابات تقلب شده و حتی این موضوع، قبل از انتخابات هم در دفتر مدرسه در حضور معلمین مطرح شده اما به اون رسیدگی نشده.
حالا اگر شما نمیخواید انتخابات رو دوباره برگزار کنین، دست خودتونه ولی شما هم میدونین که در این انتخابات چه اتفاقی افتاده.

با این همه، جالبه بدونین، آخرین پرده ی این نمایشنامه ی دراماتیک، برای احمد، اونجایی رقم خورد که آقای الف، معلم ادبیات، از همه خواست تا برای درس انشای فردا، برداشت آزادشون رو در مورد انتخابات هفته ی قبل و حواشی اون بنویسند اما بعد، آهسته و طوری که احمد متوجه نشه، در گوش تک تک ما گفت که در مورد آتشفشان که ماجرای درس جدید ادبیات اون جلسه بود انشاها مون رو تنظیم کنیم.
صبح فردا که همه در کلاس حاضر شدیم، احمد با تلخترین نقطه ی داستان خودش آشنا شد؛ جایی که من و غلامرضا هم حتی به او خیانت کردیم و به او نگفتیم که آقای الف در گوش ما گفته که به تو اطلاع ندیم و در مورد آتشفشان انشا بنویسیم!.
راستش همون دیروز که آقای الف در گوشم زمزمه کرد که موضوع انشا در مورد آتشفشانه و به احمد چیزی نگو، میخواستم بعداً آهسته با او صحبت کنم و او رو از نقشه ی جدید مطلع کنم اما نمیدونم چی شد که یادم رفت این کار رو انجام بدم و خداییش نیتم این نبود که او واقعاً متوجه این توهین آشکارتر از توهین قبلی آقای الف که به نظرم، نه تنها توهین به او، بلکه توهین به همه ی ما نابیناها بود نشه و واقعاً فراموش کردم که با او صحبت کنم اما همون وقت هم تعجب کردم که چرا غلامرضا که خیلی نزدیکتر از من به او بود، چنین کاری رو نکرد؟!.
البته امروز واقعاً خدا رو شکر میکنم که من مأمور اطلاع این موضوع نشدم؛ چرا که اون وقت هم احمد آدمی نبود که راز نگهدار باشه و جواب دلسوزی من رو با رازداری و افشا نکردن اسم من بده و نه آقای الف انسانی بود که بالاخره زهرش رو به من نریزه.
به هر حال ممکن، اون سال هم با همه ی خاطرات خوب و بدش گذشت و یادم هست که در مجلس شورای دانش آموزی که انصافاً تنها حسنش، فرار از سر کلاس درس بود و باز یادم هست که در هر جایی که مسأله ای به دانش آموزی مربوط میشد، ما از اون دانش آموز حمایت بی دریغ میکردیم، من متکلم وحده بودم و بقیه ی اعضای شورا، فقط حکم مجسمه رو داشتند و در کل، در اون شوراهای دانش آموزی، از اساس چیزی نبود که چیزی باشه و تا اونجایی که یادم هست، خیلی محلی از اعراب نداشت.

درباره خادم پايگاه

به نام خداي امام و شهدا. اسمم محمد حسنيه. تاريخ تولدم، سي و يك خرداد هزار و سيصد و شصت و هشته. يعني دقيقا هيوده روز بعد از رحلت امام به عرش سفر كرده به دنيا اومدم!. خودم كه فكر ميكنم خداوند منو به خاطر خدمت به نايب امام زمانم، امام خامنه اي به اين دنيا فرستاده. نابينام. لیسانس تاریخ از دانشگاه پيام نور شهرستان اوز استان فارس. از اونجايي كه عشقم امام و شهدا و رهبر قهرمان، بصير، صبور و ابلفضليم امام خامنه اي بوده و هست، تصميم به انتخاب اين رشته ي دانشگاهي گرفتم و الآن هم تو اين پايگاه در خدمت شمام. من هميشه اين احساس رو داشته و دارم كه اگه ما تاريخو بخونيم و به ديگران هم ياد آور بشيم، ميتونيم جواب خيلي از مسؤوليتها، از جمله داشتن تعهد نسبت به حفظ ارزشها و پاسداري از اين انقلاب عزيز، كه حاصل خون شهداي عزيز‌مون و خون دلهاي بهترين مردم تاريخ بشريته، يعني مردم تاريخساز و حماسه آفرين ايران سربلند رو بديم. اميدوارم تو انجام اين وظيفه، به ياري خدا و تلاش فردي خودم، به علاوه ي ديدگاه هاي مصلحانه ي شما بازديد كننده هاي فهيم و باشور و شعور موفق باشم... راه های ارتباط با این کمترین: ایمیل: mohammad.hassani90@gmail.com شماره ی تماس: 09175586066 آیدی اسکایپ: mohammad.hassani68 ما همان نسل جوانيم كه ثابت كرديم، در ره عشق، جگردارتر از صد مرديم. هر‌كجا بوي خميني به سر افتد ما را، دور سيد علي خامنه اي ميگرديم...
این نوشته در حرف دل, سرگرمي, سياسي, فرهنگي, كودك و نوجوان, متفرقه, مصيبت, نقد ارسال و , , , , , , , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.
27 بازدید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پربازدیدهای هفته

مطالب پربازدید