بیچاره امام حسین!، چقدر ذلیلانه!/خاطره ای خواندنی از من در مورد تعزیه ای که همین دیشب در مورد امام حسین خیالی تعزیه خوانها دیدم

خوشحال بودم که نه، راستش ته دلم قرص بود که امشبم تو حسینیه ی محل مون هیأت برنامه داره و میریم و یه دلی از عزا در میاریم.
با خودم گفتم، من که نبودم کربلا و اصلاً هیچ جوره از جنس امام حسین و یارانش نیستم که دین خدا رو یاری کنم ولی باز خدا رو شکر که یه فرصتی هست و یه حسی ته دلم وجود داره که منو به خودش مشغول نگه داشته که آی محمد، تو هم برو قاطی عزادارای حسین علیه السلام و عزا بگیر که بد کشتند اولاد رسول خدا صلوات الله علیه رو و بد کردند با خانواده ی مظلوم و پاک امام.
خلاصه، برای رفتن به حسینیه آماده شده بودم و حتی دو تا جلسه ی دیگه رو هم میتونستم برم و به خاطر جلسه ی امشب حسینیه لغو یا کنسل شون کردم که حسینیه ی محل زندگی خودمون حرمتش واجبتر از جاهای دیگهست و حدیث و روایت هم همینو میگه.
خواستم قبلش یه سر برم خونه ی مادر بزرگم اینا که دیدم دارن زود تر از هر شب میرن حسینیه.
سلام و جواب سلام.
پرسیدم چرا اینقدر زود میرین؟، گفتن مگه خبر نداری؟، امشب تعزیهست.
خوشحال شدم و با اشتیاق به حسینیه رفتم، آخه من هنوز از نزدیک تعزیه ندیده بودم و خیلی دلم میخواست برای یه بار هم که شده، تعزیه رو ببینم.
وقتی به حیاط حسینیه رسیدم که دیدم در دو ردیف رو به روی هم، صندلی چیده بودند و قرار بود، بین این دو ردیف که یکی برای خانمها و دیگری برای آقایون قرار داده شده بودند، تعزیه یا همون شبیه خوانی برگزار بشه.
تعزیه، و ما ادراک ما تعزیه؟!.
شبیه خوانی و ما ادراک ما شبیه خوانی؟!.
بعد از بیست دقیقه نیمساعت معطلی و انتظار که تعزیه شروع شد، خداییش با مصائبی از امام علیه السلام آشنا شدم که تا حالا، نه تو مقاتل و نه تو روضه ها و نه هیچ جای دیگه نشنیده بودم!.
انصافاً تو ده دقیقه یه ربعی که نشستم و تعزیه دیدم، تو گویی با امام حسین و حضرت علی اکبری آشنا شده بودم که تا حالا وصفش رو نه دیده و نه شنیده بودم!.
تصور کنین، روضه و تعزیه ی حضرت علی اکبر علیه السلام رو.
امام حسین علیه السلام میخواد بره به میدون، چرا؟، چون اصحابش همه از مثلاً حر و بریر و زهیر و مسلم ابن عوسجه و خلاصه همه شهید شدن.
بعد به حضرت زینب (س) میفرماید که وسایل جنگی مو بیار که میخوام برم بجنگم.
حالا حضرت رقیه سلام الله علیها میان و به امام میگن بابا!، نرو میدون که شهید میشی و ما اسیر میشیم و عمه کتک میخوره و چه و چه و چه.
یاد مون باشه که این همون حضرت رقیه سلام الله علیها ایه که مثلاً ما هرچی از شون شنیدیم این بوده که تا خرابه ی شام تصور میکردند که امام علیه السلام به سفر رفتن و با دیدن سر پدر شکه میشن و از دنیا میرنها!.
حالا امام حسین موندن چجوری حضرت رقیه سلام الله علیها رو راضی کنن که یهویی حضرت علی اکبر علیه السلام پیدا شون میشه و میگن که بابا!، اجازه بده من برم میدون و درسم رو پس بدم!.
یکی نبود اون وسط به حضرت علی اکبر بگه صبح شما به خیر و شادی!، تا حالا کجا بودین که نزدیک بود امام حسین بره شهید بشه و کار از کار بگذره؟!.
بگذریم، امام میفرمایند که نه!، تو جوونی و من میخواستم تا حالا برات کلی زن بگیرم و دامادت کنم!.
«یعنی کلی زن بگیرمو عشقه!/ما تو یکیش هم موندیم، حالا امام حسین میخواسته واسه ی پسرش کلی زن بگیره.»
«یعنی اون موقع ها هم بچه های چین فعال بودن و زن صادر میکردن به حجاز و عربستان امروزی؟، الله اعلم!»
حضرت علی اکبر علیه السلام داستان حضرت ابراهیم و قربانی کردن اسماعیل رو متذکر میشن ولی حالا مگه امام حسین علیه السلام زیر بار میرن!!!.
خلاصه همینجوری داشتن با همدیگه بحث میکردن و از حضرت علی اکبر اصرار و از امام حسین انکار که یهویی یکی از بچه ها زد پس گردنم و سلام کرد!.
سرم رو که برگردوندم، دیدم یه ملت پشت سر من وایسادن و من و عده ای دیگه روی صندلی نشستیم.
از سن و سال رفیق سیزده سالم، آقا سید مهدی که خیلی با نمک و رک هم هست، خجالت کشیدم و فهمیدم که جدی جدی اینجا دیگه جای من نیست.
آخه غیر از اینکه میدیدم جلوی چشمای کورم امام حسین علیه السلام رو اینقدر ذلیل میکنن که حاضر نبود از پسرش بگذره، اخلاقاً هم درست نبود که من روی صندلیهای کف حیاط مسجد ولو بشم و دیگرانی ایستاده باشن!.
آخرش بلند شدم و تا علی اکبر علیه السلام رو شهید و امام حسین رو بیشتر از این ذلیل نکردن، زدم بیرون.
نمیدونم تا اینجا تونستین با من همزاد پنداری کنین که چقدر اعصابم خطخطی شده یا نه؟ ولی اگه کار تون رو خوب انجام داده باشین، باید به نیکی دریافته باشین که اینجور موقعها، آدم میگرده دنبال یکی که با ژست بلدم بلدم سرش خراب شه و پز مقتل دانی به خودش بگیره و اشکالاتی رو که از تعزیه گرفته و فهمیده که با تاریخ شهادت امام نمیخونه رو پتک کنه تو سرش و چهار تا فحش هم نثارش کنه که فلان فلان شده!، اگه امام حسین اینقده آدم ضعیف النفسی بود، العیاذ بالله مگه مریض بود برداره خونواده شو با خودش ببره یه جایی که مردمش از سگ پست ترن، البته بلا نسبت سگ؟!.
از شوخی گذشته، شنیدین میگن فحش رو بنداز رو زمین، صاحبش با دست خودش برش میداره و میذارتش ته جیبش؟.
خدا رو شکر، وقتی داشتم از در حسینیه، که طبقه ی بالای اون رو مسجد ساختن بیرون میرفتم، انگار که صاحب فحش به من خطاب کرد که هر چی فحش داری به من بده که این ظلم بزرگ رو من در حق امام علیه السلام کردم.
بله!، تو گویی که من این درخواست فحاشیها رو از دو لب مبارک عمان سامانی شاعر قرون سیزده و چهارده هجری قمری میشنیدم که از من طلب فحش میکرد، آخه تعزیه خون نقش امام حسین خطاب به علی اکبر علیهما السلام گفت: گه دلم پیش تو گاهی پیش اوست، رو که در یک دل نمیگنجد دو دوست.
یعنی اینکه علی اکبر جان!، پسرم!، گاهی به این فکر میکنم که تو پسر جوون من هستی و حیفه که کشته بشی و گاهی هم به این فکر میکنم که ما در مقابل خدا تکلیفی داریم!!!، پس حالا که میخوای بری برو که شایسته ی من امام حسین نیست که بین تو و خدا مردد بمونم!!!.
خب!، الحمد ل الله، امام حسین رضایت دادند که علی اکبر علیه السلام برن میدون و لا اقل اینجای مقتل درست از آب در اومد! اما اینکه آخرش چی شد رو درست نمیدونم، آخه من دیگه حیفم اومد که اون دور و بر بپلکم و ترجیح دادم تا از این بیشتر امام حسینِ این تعزیه ایها رو نشناختم و کافرتر نشدم، برم خونه ولی همینطور که داشتم میرفتم خونه، میشنیدم که امام حسین داد و بیداد راه انداخته بود که آآآآآی لیلا بیا که داریم بیپسر میشیم و فلان و بهمان!.
همین در حال لیلا لیلا کردن بود که دیگه واقعاً با اعصابی داغون رسیدم خونه.
حالا واقعاً فهمیده بودم که چرا بنده ی خدا شهید مطهری میفرمودند که اگه امام حسین علیه السلام و حضرت علی اکبر بیان بین ماو ما ایشون رو بشناسیم میفهمیم که اصلاً این امام حسین و حضرت علی اکبر، اون امام حسین و حضرت علی اکبری که ما تا به حال براشون گریه میکردیم نبودن! و جالب هم اینجاست که دقیقاً هم شهید مطهری مثال همین دو بزرگواری رو میزدند که من امشب با چهره ی به شدت تحریف شده ی این عزیزان آشنا شده بودم!.
با خودم گفتم، صد رحمت به فضای مجازی!.
همون بهتر که آدم تو خونه و پای رایانش باشه و بیرون نیاد، واللاه!.
آخه تو این فضا، اگه آدمیزادی مثل من مثلاً تو یه سایت یا وبلاگ، یه توهینی چیزی مثل این به امام حسین ببینه، یا میره تو قسمت دیدگاه ها یا همون کامنت دونی، یه دعوایی چیزی راه میندازه، یا مثلاً اگه صاحب اون وبگاه رو بشناسه، یه ایمیلی میزنه و به قول اون دختره که در موردم تو شب روشن نوشته بود، چهار تا داداش داداش میکنه و خلاصه یه جوری اون مطلب پاک میشه و یه متن عذر خواهی میاد جاش که به خدا قسم ما قصد توهین نداشتیم و اونچه که میدونین ولی اینجا فضای حقیقی بود و تازه اگه شما بعد از تعزیه میتونستین با تعزیه خونها هم صحبت کنین و بهشون بگین که این چرت و پرتا چیه که میخونین؟، نمیتونستین ذهنیت این همه آدمی رو که در مراسم امشب، امام حسین خیالی و بسیار ذلیلی که شبیه به امیر قطر بود و نه امام حسین علیه السلام رو شناخته بودن رو درستش کنین.
اما واقعیت چی بود که اینا اینجور سرش آورده بودن؟:
خب، میدونین که واقعه ی کربلا، یه چیزی نبود که یهویی شده باشه و از آدم ابوالبشر تا خاتم پیغمبرای عالم، محمد مصطفی صلوات الله علیه واسش گریه کردن و وعده ی اومدنش رو داده بودن.
حتی مثلاً میدونین که وقتی حضرت عباس علیه السلام به دنیا اومده بودند، حضرت علی علیه السلام دستای کوچیک شون رو میبوسیدن و مدام به واقعه ی سی و پنج سال دیگه ی کربلا اشاره میکردن و خیلی ماجراهای دیگه که میذارم و رد میشم.
حالا شما تصور کنین، امام حسین علیه السلامی رو که میدونه قراره چی سر خودش و خونوادش بیاد و میدونه که قراره کشتی نجات امت پیغمبر و مایه ی نجات اسلام واقعی بشه، رفته کربلا.
آیا رواست که چنین کسی که درجه ی انسانیش هم به مراتب بالاتر از حضرت ابراهیمیه که با دست خودش کارد میکشید به گلوی اسماعیلش وایسه و نذاره که علی اکبر بره میدون؟!.
سؤال دیگه ای که پیش میاد اینه که الآن بنیهاشم کجا هستن که نزدیک بود امام حسین بره بجنگه و شهید بشه و اینکه اصلاً حضرت علی اکبر کجا بود که نزدیک بود دیر برسه و امام بره بجنگه و ای بسا اگه حضرت رقیه سلام الله علیها معطلش نمیکرد، تا اومدن علی اکبر علیه السلام، اصلاً امام حسین (ع) شهید میشدند!.
راستی!، این حضرت زینب سلام الله علیهایی که رفته بودند برای امام سلاح بیارن، چرا با خودشون فکر نکرده بودن که چطور من برم برای امام زمانم سلاح بیارم و ایشون برن به میدون و بجنگن ولی دو تا آقازاده ها شون اصلاً انگار در جریان نیستن؟!.
بازم خدا رو شکر که حضرت رقیه سلام الله علیها بودند! وگرنه من نمیدونم این حضرت علی اکبر و ابلفضل علیهما السلام و قاسم و عبدالله و بچه های حضرت زینب و مادر شون چی میخواستن جواب خدا رو بدن؟!.
خدا وکیلی بچه ها، شما برین مقاتل رو بررسی کنین، تنها شهیدی که از بنیهاشم رفت خدمت امام و اذن میدون خواست و امام فوری موافقت کردند، همین علی اکبر علیه السلام بودند.
آخه مثلاً قاسم ابن الحسن علیه السلام که رفتند، امام فرمودند تو یادگار برادرم حسن علیه السلام هستی و کلی قاسم گریه کرد و به زور رضایت گرفت.
نه اینکه امام نمیخواستن بذارن ایشون برن میدون ولی به این راحتیها هم نبود که اونها اجازه بدن و امام هم بگن باشه برو و اول کلی از این شهدا اشک گرفتند و بعد فرستادند شون میدون.
حالا چرا این کار رو کردند، خود شون بهتر میدونن ولی قطعاً از سر ضعف و اینکه اون شهدا حیفند نبود، آخه برای پسر بزرگ خود شون علی اکبر علیه السلام، که میدونین هر پدری نسبت به پسر خودش ترحم میکنه، تا ایشون اومدند برای اذن جهاد، فوری فرمودند که برو پسرم ولی قبلش اول برو با اهل حرم (زن و بچه ها و محارم) وداع کن و بعد برو میدون.
البته شنیدم بعضیها میگن امام فرمود جلوم چند قدم راه برو و اذون بگو برام که من درستش رو الآن خاطرم نیست و بهتره بنویسم که نمیدونم.
حتی امام دیدند که بانوان محترمه ی حرم، علی اکبر علیه السلام رو محاصره کردند و به ایشون میگن که به غربت ما رحم کن و خود امام حسین علیه السلام اومدند و به بانوان فرمودند که رها کنید علی اکبر رو که او الآن غرق شده ی در ذات خداست و ایشون رو با زره پیغمبر به میدون فرستادند و …
بله!، امام حسین اینجوری بودن و همیشه از خود شون بیشتر مایه میذاشتن، تا دیگران و حتی شاید احترامی که به یتیمها میکردن، به بچه های خود شون نمیکردن.
از اون گذشته، اصلاً به قول شهید مطهری حضرت لیلا سلام الله علیها اصلاً کربلا تشریف نداشتند که امام این همه جزع و فزع کنن که آآآآی لیلا بیا که بدبخت شدیم رفت پی کارش و به خدا قسم شنیدم که حتی وقتی حضرت علی اکبر علیه السلام تیکه تیکه شدند و به شهادت رسیدند، امام به بانوان فرمودند که مبادا بلند گریه کنید که دشمن صدای شما رو بشنوه و خوشحال بشه!، نکته ای که شهید مطهری هم به اون اصرار و تأکید داشتند!، منتها از اونجایی که نوشتم امام به ایتام بیشتر از بچه های خود شون حرمت میکردن، برای شهادت حضرت قاسم ابن الحسن علیه السلام دیگه نفرمودند که زنها شیون و گریه نکنند و اتفاقاً فرمان به عزاداری دادند ولی واقعاً نمیدونم واللاه اینا در مورد حضرت علی اکبر علیه السلام، این شر و ورها رو اینا از کجا آورده بودند و چسبونده بودند به بنده ی خدا امام حسین!.
جالب بود که در تعزیه ی اینها، وقتی علی اکبر علیه السلام اصرار میکرد که به میدون جنگ بره، امام حسین در اومد و گفت، آخی که هیجده سال از عمرم تباه شد!.
آیا واقعاً یه پدر شهید عادی در مورد شهادت فرزندش از چنین عبارات ذلیلانه و پستی استفاده میکنه که امام حسین علیه السلام استفاده کنن؟!.
حتی بیسوادها یه کفن داده بودند دست امام حسین مفلوک و ساختگی شون که تن حضرت علی اکبر کنه و هی غر بزنه که تا حالا کی دیده پدر کفن کنه تن بچش؟!، حال اونکه حضرت علی اکبر علیه السلام مثل قاسم علیه السلام و فرزندان خانم حضرت زینب سلام الله علیها نوجوون که نبودند که کفن بپوشند و مرد جنگی محسوب میشدند و زره بر تن کردند و اتفاقاً زره پیغمبر (ص) رو هم پوشیدند نه کفن!.
در مورد این هم که اول اصحاب شهید شدند و بعد بنیهاشم هم اینجوری نبود که مثلاً امام حسین یه مشت بچه و قوم و خویش بیخیال داشته باشند و بشینن بشینن تا امام خودشون بخوان برن میدون، بعد حضرت رقیه سلام الله علیها بیان به گریه و زاری که آآآی پدر نرو میدون که فلان میشه و بهمان میشه، بعد حضرت علی اکبر علیه السلام که تأکید میکنم، معلوم نیست تا حالا کجا بوده بیاد بگه بابا من میخوام برم میدون و این مسخره بازیها!.
حقیقت اینه که از وقتی که قطعی شد نبرد امام حسین علیه السلام با لشکر یزیدی تکفیری، بین بزرگ بنیهاشم از جهت اصحاب امام حسین، یعنی حضرت عباس علیه السلام و بزرگ اصحاب امام حسین علیه السلام از غیر بنیهاشم، یعنی حبیب ابن مظاهر یا بریر که من الآن دقیقش رو به خاطر ندارم ولی احتمالاً حبیب درست تره، صحبت در گرفت که اول بنیهاشم فدای امام بشن یا اصحاب غیر بنیهاشمی.
حضرت عباس علیه السلام میفرمودند اگر شما پیش از ما شهید بشین، ممکنه دشمن بگه بنیهاشم رفتن خود شون رو بین اصحاب پنهان کردن و دارن اینا رو به کشتن میدن یا چیزی شبیه به این و این موضوع برای ما بنیهاشم خیلی خوب نیست ولی حبیب استدلال میکردند که ما نمیتونیم جواب خدا رو بدیم که چطور بود که ما بودیم و اولاد امام حسین علیه السلام رفتن به میدون و شهید شدند و آخر هم حرف حبیب به کرسی نشست و پسندیده تر هم همین استدلال حبیب بود.
حالا البته حتی اگر چنین موضوعی هم نبوده باشه، باز پسندیده تر این بود که اول اصحاب شهید بشن و بعد نوبت به بنیهاشم برسه ولی هر چی هم که بود، موضوع روی نظم خاصی بود و اینقدر که در تعزیه هایی مثل این نمایش داده میشه وضع لشکر امام حسین علیه السلام بی نظم و آشفته نبود که هر کی رسید بره میدون تا تموم شن! و اتفاقاً و بر خلاف این روایت ذلیلانه ای که تعزیه خونها ارائه دادند، فضای حاکم بر اصحاب سید الشهدا علیه السلام، بسیار هم شجاعانه بود و این رو از رجزهای این بزرگواران هم میشه فهمید.
حالا دیگه فاکتور بگیریم اینها رو که بعد از تعزیه بچه ها میگفتند چه علی اکبر لهی بود این علی اکبر اینها که تا رفت میدون دو نفر اومدن شهیدش کردن!، حال اونکه علی اکبر واقعی چنان به دل دشمن زده بود که به معنی واقعی در دل اونها رعب ایجاد کرده بود! و اینکه شمر ساختگی اینها در وسط معرکه سیگار میکشید و امام حسین و علی اکبر و شاید حتی حضرت زینب سلام الله علیها هم اینقدر وضع شون خوب و رو به راه بود که در حال صحبت با هم آب معدنی مینوشیدند!.
آخرش اینکه ببخشید سر تون رو درد آوردم ولی به خدا قسم دلم سوخت که اینجوری به اسم امام حسین علیه السلام و به نیت خدمت به امام هم حتی، عده ای جاهل به خود شون اجازه بدن که یه امام حسین ساختگی درست کنن و اینجوری ذلیلانه بین مردم عامی ای که ممکنه مقتل ندونن و آشنایی نداشته باشن با جزئیات شهادت این بزرگواران، شهیدش کنن تا از مردم اشک بگیرن و کاسبی کنند.
به نظرم صحیحتر این باشه که اگه ما میخوایم برای امام شهید مون روضه بخونیم یا تعزیه اجرا کنیم، اول باید امام رو بشناسیم و بدونیم داریم از کی و چی دفاع میکنیم، آخه هر چی که نباشه، خود خدا بهتر میتونه از من و شما فکر کنه و برای اولیای خودش سرنوشتی رو مقدر کنه که بسیار عزت مندانه تر از تخیلات ناقص من و شما باشه.
البته اینم درسته که شماها این تعزیه رو ندیدین و شاید نقد تعزیه ای که شما ندیدین هم به لحاظ ظاهری شایسته نباشه ولی نوشتم که بدونین، به خدا قسم، هستند در جامعه ی ما کسانی که امام حسین و دین رو طوری برای ما شرح میدن که اصلاً هیچ شباهتی با واقعیات در روایات اونها نیست و بدونیم اگر ایرادی در ذهن ما به وجود میاد در مورد این روایات، این ایرادها به تخیلات اون افرادی که این جفنگیات رو بافتن داره و نه واقعیات دینی ما!.
پس بیایم همه با هم، واقعیات رو از منابع شون جویا بشیم، نه از دهان مردم چرا که حکایت حقیقت از دهان مردم، حکایت یک کلاغ چهل کلاغه ولی حکایت استخراج واقعیات از منابع شون، اون حکایت صحیحیه که لا اقل اگه صد در صد واقعیات نیست، اینجوری که دیدین از اون دور هم نیست و به واقعیات نزدیک تره و قابل اعتنا تر هم هست/یا حسین شهید و مظلوم علیه السلام.

درباره خادم پايگاه

به نام خداي امام و شهدا. اسمم محمد حسنيه. تاريخ تولدم، سي و يك خرداد هزار و سيصد و شصت و هشته. يعني دقيقا هيوده روز بعد از رحلت امام به عرش سفر كرده به دنيا اومدم!. خودم كه فكر ميكنم خداوند منو به خاطر خدمت به نايب امام زمانم، امام خامنه اي به اين دنيا فرستاده. نابينام. لیسانس تاریخ از دانشگاه پيام نور شهرستان اوز استان فارس. از اونجايي كه عشقم امام و شهدا و رهبر قهرمان، بصير، صبور و ابلفضليم امام خامنه اي بوده و هست، تصميم به انتخاب اين رشته ي دانشگاهي گرفتم و الآن هم تو اين پايگاه در خدمت شمام. من هميشه اين احساس رو داشته و دارم كه اگه ما تاريخو بخونيم و به ديگران هم ياد آور بشيم، ميتونيم جواب خيلي از مسؤوليتها، از جمله داشتن تعهد نسبت به حفظ ارزشها و پاسداري از اين انقلاب عزيز، كه حاصل خون شهداي عزيز‌مون و خون دلهاي بهترين مردم تاريخ بشريته، يعني مردم تاريخساز و حماسه آفرين ايران سربلند رو بديم. اميدوارم تو انجام اين وظيفه، به ياري خدا و تلاش فردي خودم، به علاوه ي ديدگاه هاي مصلحانه ي شما بازديد كننده هاي فهيم و باشور و شعور موفق باشم... راه های ارتباط با این کمترین: ایمیل: mohammad.hassani90@gmail.com شماره ی تماس: 09175586066 آیدی اسکایپ: mohammad.hassani68 ما همان نسل جوانيم كه ثابت كرديم، در ره عشق، جگردارتر از صد مرديم. هر‌كجا بوي خميني به سر افتد ما را، دور سيد علي خامنه اي ميگرديم...
این نوشته در پيام ولايت, تاريخ اسلام, حرف دل, خنده دار, سياسي, شهدا, علمي, فرهنگي, متفرقه, مذهبي, مصيبت, نقد ارسال و , , , , , , , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.
136 بازدید

2 پاسخ به بیچاره امام حسین!، چقدر ذلیلانه!/خاطره ای خواندنی از من در مورد تعزیه ای که همین دیشب در مورد امام حسین خیالی تعزیه خوانها دیدم

  1. کتیبه زیبا هیوا می‌گوید:

    سلام.
    روزتون مبارک جناب حسنی…

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پربازدیدهای هفته

مطالب پربازدید