کتاب سفر سرخ، (آشنایی با فرمانده پیروز سپاه هویزه، شهید سید حسین علم الهدی) تألیف نصرت الله محمود زاده/قسمت شصت و سوم

“شهید علم الهدی و یارانش در شب شهادت و آغاز مرحله ی دوم عملیات نصر”
«حسین» شانه نصرت را فشرد و به سوی آقای خامنه‌ای رفت. با وجود خستگی، آن روز غروب به گونه‌ای دیگر به او نگاه می‌کرد. وقتی در آغوشش قرار گرفت، خستگی فراموشش شد و گفت:«این روند را باید ادامه دهیم تا به خرمشهر برسیم.»

– این آرزوی تو از دل بی‌قرارت می‌جوشد. از اولین روزی که در جبهه شوش یافتمت، پی به نهاد ناآرامت بردم. این معرکه‌ها بستر آرامش شماست، با این وجود نباید این قدر جلو می‌رفتید.

– ما در مسیری قرار گرفته‌ایم که باید از خود مایه بگذاریم تا این آتش را خاموش کنیم. اگر شعله‌های جنگ را مهار نکنیم، نظام را خواهد بلعید.

– امکانات شما در چه حد است؟ مشکلی که ندارید.

– امکانات ما همان است که چند روز قبل طی نامه‌ای برای شما نوشتم. ما هنوز به تعداد نیروهایمان اسلحه نداریم، اما تنها مسأله‌ای که نگرانش نیستیم، همین است. پیشروی امروز ما تا قلب توپخانه دشمن ادامه داشت.

آقای خامنه‌ای متن نامه را به یاد آورد. ادوات و تجهیزاتی که حتی یک گروهان نظامی را نمی‌توانست پشتیبانی کند. اکنون که می‌دید حسین و یارانش با چه انگیزه‌ای به قلب دشمن یورش آورده‌اند، در دل او را تحسین کرد و حرفهایش را پذیرفت که راه مقابله با یورش نیروهای عراقی، جلوداری شجاعترین نیروها در میدان‌های نبرد است. حرف‌های حسین او را یاد دکتر چمران، شهید غیور اصلی و گندمکار انداخت. وقتی این افراد را در امتداد هم قرار می‌داد، جبهه مستحکمی در نظرش مجسم می‌شد که امکان نفوذ دشمن را غیر ممکن می‌ساخت. آقای خامنه‌ای فکر کرد:«شاید آنچه مرا تا این جا کشانده، همین انگیزه باشد. ما داریم یک جنگ روانی راه می‌اندازیم و با نیروهای اندک و حداقل امکانات این نکته را جا می‌اندازیم که تقویت ایمان تنها راه جلوگیری از هجوم دشمن است. شاید حسین می‌خواهد مسیر طولانی انقلاب را در زمانی کوتاه طی نماید. اگر شهدا اینطور فکر می‌کنند، در این صورت ما نمی‌توانیم استراتژی جنگ را غیر از این بنا کنیم. آن‌ها خود طالب این روش هستند. دخالت ما در انتخاب این راه بیهوده است. زیرا سرچشمه این راه عاشورای حسینی است. باید این پیام را به امام برسانیم.»

غروب پانزدهم دی ماه ۱۳۵۹ برای آقای خامنه‌ای لحظه‌ای فراموش نشدنی بود، طوری که خود ساعت چهار بعد از ظهر لقمه‌ای نان خشک را ناهار خود کرده بود. این نان خشک را نیز حسین برایش فراهم کرده بود. نیروها هر کدام جایی برای استراحت پیدا کرده بودند. حسین باید خود را به نیروها می‌رساند. این را آقای خامنه‌ای از حرکاتش می‌فهمید.«او به مکان دیگر تعلق دارد.» حسین دستش را دراز کرد، اما آقای خامنه‌ای با تمام وجود او را در ‎آغوش فشرد و پیشانی‌اش را بوسید.

حسین سوار تنها وانتی شد که برای عملیات فراهم کرده بود، همان مسیری را که قبل از عملیات برای مین گذاری جاده‌های عراقی می‌آمد، گرفت و رفت. به راندن در تاریکی عادت داشت. علامت کنار جاده خاکی را تعقیب کرد. اگر همین جاده‌ی کنار رودخانه را ادامه دهد به روستایی که محل تجمع نیروهاست، می‌رسید.
فردی در سیاهی دست تکان داد. توقف کرد. مردی بود با لباس محلی. حسین او را شناخت. از اقوام بوعذار بود. روستایش در اطراف رودخانه واقع شده بود. حسین پیش‌دستی کرد.

– سلام حاج شویش.کجا؟

– حسین! تبریک می‌گویم. باورم نمی‌شود. دیشب جرأت قدم زدن در منطقه را نداشتیم، امشب چه غوغایی است. من تا روستای حاج غالب با تو می‌آیم.

حسین با حاج شویش در جریان ملاقات با امام آشنا شده بود و اکنون او اسلحه به دست در کنار رزمندگان می‌جنگید. او برای سرکشی به خانواده‌اش می‌رفت. روستا در صد متری رودخانه کرخه‌کور قرار داشت. کنار مدرسه کوچکی که چهار کلاس بیشتر نداشت، ایستاد.

هر بیست نفر در یکی از کلاسها جمع شده بودند و مشغول غذا خوردن بودند. سهم هر کدام قوطی کنسروی بود با تکه‌ای نان خشک. حسین کنار دست قدوسی و حکیم نشست و از قوطی کنسرو آن‌ها چند لقمه برداشت. خستگی همه را بی‌حال کرده بود. حسین به تخته سیاه کلاس چشم دوخت:«بابا نان داد» این جمله با گچ کم رنگی روی تخته نوشته شده بود.«اکنون این دانش‌آموزان کجایند که بابا برایشان نان بیاورد؟ اصلاً نان‌گیر بابا می‌آید؟ این‌ها که با شیر گاو میشی نان آور یک خانواده هستند، اکنون در حاشیه کدام شهر چشم به روزگار نامشخص خود دوخته‌اند؟

حسین دفتر یادداشتش را بیرون آورد. غیر از قدوسی همه خوابیده بودند. شوق ادامه عملیات در حسین غوغایی به پا کرده بود.»

– سکوت امشب این دشت حکایتی دیگر دارد، حسین.

– به چه فکر می‌کنی، محمود؟

– به آینده. ما به کجا می‌رویم. سکوت دشت هویزه مرا یاد کویر خراسان می‌اندازد.

– می‌ترسی؟

– ترسم از انتهای این مسیر است که گمان می‌کنم به عمر ما کفاف ندهد.

– اگر افق این عملیات را دنبال کنی، از نگرانی در می‌آیی.

قدوسی با سکوت دشت هویزه همراه شد. در پس این سکوت غوغایی می‌دید که نمی‌دانست، چیست. حسین ترجیح داد او را تنها بگذارد. از مدرسه خارج شد و کنار کرخه پشت سیل بند میان سنگری که متعلق به عراقی‌ها بود، نشست. چراغ قوه کوچک خود را به دفتر تا باند و قلم را به کار گرفت. باز هم با این جمله شروع کرد:«من در سنگر هستم.»

دوست داشت یادداشتهای شبی را که کنار همین رودخانه در سنگر بود، ادامه دهد.

«در دل سنگر خدا سخن می‌گویم. این خانه کوچک، این سنگر، این گودی در دل زمین، این گونیهای بر هم تکیه داده شده، پر از حرف است. فریاد است، غوغاست. من به یاد انس علی‌ابن‌ابی‌طالب با تاریکی شب و تنهایی او می‌افتم. او با این آسمان پر ستاره سخن می‌گفت سر در چاه نخلستان می‌کرد و می‌گریست. راستی فاصله‌اش با من زیاد نیست. از دشت آزادگان تا کوفه و کربلا بیست کیلومتر است.

در این خانه کوچک که انتخاب کرده‌ام، روزها، لحظات به گونه‌ای می‌گذرد و شبها به گونه‌ای دیگر. روزها با خود در تنهایی سخن می‌گویم و با دوستانم در جمع نماز جماعت. در لحظاتی که اسلحه بر دوش دارم، به فکر شمشیر علی‌ابن ابیطالب- ذوالفقار- می‌افتم. به فکر اسلحه ابوذر می‌افتم و دست پرتوان او. خدایا این اسلحه را در دست من به سرنوشت آن شمشیرها نزدیک گردان.

گاهی این تصور غلط به ذهنم می‌آید که همه چیز تکرار می‌شود و عادت را احساس می‌کنم، اما زندگی در این خانه‌ی کوچک که یک قلب پر تپش است، یک دل خاکی است، در زمین خدا، در متن پاکی نمی‌تواند تکرار پذیر باشد، زیرا لحظاتی با خدا سخن می‌گویم و لحظاتی و ساعاتی با شهدا و زمانی به خود می‌اندیشم و زمانی به خمینی، روح خدا و به مردم و فضای پرغوغای راهپیمایی و لحظه‌ای هم… آری… تنهایی موهبتی است الهی، در تنهایی از تنهایی بدر می‌آییم در تنهایی به خدا می‌رسیم. در این خانه محقر، در این خانه فریاد و سکوت، در این خانه سرد و گرم، سردی زمستان، گرمای خون، خانه نمناک و شیرین، خانه‌ای بی‌شکل، ولی زیبا. خانه‌ی کوچک و با عظمت به کوچکی قبر و عظمت آسمان[۷][۷]…»
(۵)

برای رسیدن به خاکریزی که باید مرحله ی دوم عملیات را از آن جا آغاز می‌کردند، هیچ وسیله‌ای نبود، جز همان وانتی که حسین آورده بود. راننده برای دومین بار این مسیر پنج‌کیلومتری را طی کرد و هر بار تعدادی را به خاکریز کنار جاده جفیر منتقل کرده بود. کامیونی توجه نصرت را جلب کرد. «چطور است آن را روشن کنیم و بقیه را با آن منتقل کنیم؟»

نظرش را با حسین در میان گذاشت. حسین به او اجازه‌ی این کار را داد. نصرت پشت کامیون عراقی نشست، سوئیچش نبود. سیم‌های پشت سوئیچ را به هم متصل کرد. تا بلکه روشن شود، اما موفق نشد. اسماعیل گفت:«یک نفربر به این سمت می‌آید. بگذار هلش بدهد.»

نصرت پشت فرمان نشست و منتظر ماند. با یک ضربه نفربر، کامیون روشن شد، کامیون ترمز نداشت و بی‌اختیار جلو می‌رفت. نصرت کامیون را پشت تلی از خاک هدایت کرد و نگهش داشت.

به همان وانت اکتفا کردند و به سختی خود را به خاکریز رساندند. حسین از دور که به خاکریز نگاه می‌کرد، آن را در غباری می‌دید که به نظرش مشکوک می‌آمد. نزدیکتر شد. صدای انفجار تعداد زیادی گلوله کاتیوشا آن‌ها را غافلگیر کرد. حسین پشت خاکریز که رفت، حکیم و جولا را دید که شتابان به سویش می‌آیند.

– انگار قصد پاتک دارند. نیم ساعت است که این‌جا را زیر آتش گرفته‌اند. گرای یک کاتیوشا را روی این خاکریز تنظیم کرده‌اند و هر چهل گلوله‌اش را پشت سر هم روانه می‌کنند.

حسین مسیر غبار را که در دویست متری خاکریز بود، تعقیب کرد.
– مثل اینکه دشمن در منطقه جفیر خود را تقویت کرده است. جهت عملیات، به سمت پادگان حمید است، اما آن‌ها از جفیر قصد پاتک دارند. این عمل آن‌ها خطرناک است. ممکن است ما را غافلگیر کنند. به نیروها بگو آماده باشند تا در صورت دستور پیشروی، مرحله ی دوم را آغاز کنیم.

حسین با بی‌سیم با فرمانده گردان تماس گرفت، تانک‌ها پشت سرشان موضع گرفته بودند و به سوی خاکریز عراقی‌ها که در یک کیلومتری قرار داشت، شلیک می‌کردند. حسین فعال شدن عراقی‌ها از سمت جفیر را با سرهنگ در میان گذاشت و از او خواست که به جفیر بیشتر توجه کند. وقتی سرهنگ به فرمانده گردان تانک دستور داد کمی جلوتر بکشند، حسین دلش گرم شد و پشت خاکریز به مواضع عراقی‌ها خیره شد.

یک کامیون عراقی در اثر شلیک گلوله‌ تانک خودی آتش گرفته بود. نیروهایی که در دو سمت جاده ی جفیر موضع داشتند، روحیه گرفته بودند. حسین در سمت راست و کریم در سمت چپ.

ناگهان صدایی وحشتناک همه را غافلگیر کرد. این صدا برای مدتی قطع نشد. انگار همان گلوله‌های کاتیوشا بودند که پشت خاکریز در یک ردیف کنار هم منفجر می‌شدند. صدای ناله عده‌ای بلند شد. همه درازکش منتظر ماندند. نصرت در انتهای خاکریز بود. چشمش به وانتی افتاد که پر از مهمات بود. کریم به او اشاره کرد که مهمات را تخلیه کند و با وانت مجروحان را از پشت خاکریز عقب ببرد. نصرت به کمک چند نفر،جعبه‌های مهمات و آذوقه را تخلیه کرد. صدای ناله جوانی که یک پایش قطع شده بود، به گوشش رسید و ترجیح داد از انتهای خاکریز مجروحان را سوار کند، زیرا این وانت، تنها وسیله ی نقلیه ی آن‌ها به حساب می‌آمد. هنوز هیچ آمبولانسی به آن‌جا نرسیده بود. نصرت به راننده گفت که از انتهای خاکریز شروع کند. همین که وانت می‌رسید، نیروها مجروحان را سوار می‌کردند و راننده حرکت می‌کرد. نصرت مجروحان را کنار هم خواباند و پتویی رویشان انداخت. وقتی به انتهای خاکریز رسید، تعدادشان ده نفر شد که دو نفر در همان دم شهید شده بودند. حسین این صحنه را که دید، دستور داد نیروها به داخل سنگر بروند و منتظر بمانند. مجدداً با فرماندهی تماس گرفت. اوضاع به نظرش مشکوک می‌آمد.

«چرا دستور حمله صادر نمی‌شود؟ این همه معطلی برای چیست؟ عراقی‌ها دارند به ما نزدیکتر می‌شوند.»

شرایط طوری بود که باید خود تصمیم می‌گرفت. قدوسی از داخل سنگر صدایش زد.

– فرماندهی با شما کار دارد.

حسین سراسیمه گوشی بی‌سیم را گرفت. همین طور که گوش می‌داد، لبخندی بر چهره‌اش نقش بست. گوشی را به بی‌سیم چی داد و به قدوسی و حکیم گفت:«بروید آماده شوید. تا نیم ساعت دیگر پیشروی آغاز خواهد شد.»

– چرا این همه تأخیر؟ دو ساعت از ظهر گذشته.

– ما موظف هستیم به دستورات فرماندهی عمل کنیم.آن‌ها این عملیات را فرماندهی می‌کنند، نه من و تو.

درباره خادم پايگاه

به نام خداي امام و شهدا. اسمم محمد حسنيه. تاريخ تولدم، سي و يك خرداد هزار و سيصد و شصت و هشته. يعني دقيقا هيوده روز بعد از رحلت امام به عرش سفر كرده به دنيا اومدم!. خودم كه فكر ميكنم خداوند منو به خاطر خدمت به نايب امام زمانم، امام خامنه اي به اين دنيا فرستاده. نابينام. لیسانس تاریخ از دانشگاه پيام نور شهرستان اوز استان فارس. از اونجايي كه عشقم امام و شهدا و رهبر قهرمان، بصير، صبور و ابلفضليم امام خامنه اي بوده و هست، تصميم به انتخاب اين رشته ي دانشگاهي گرفتم و الآن هم تو اين پايگاه در خدمت شمام. من هميشه اين احساس رو داشته و دارم كه اگه ما تاريخو بخونيم و به ديگران هم ياد آور بشيم، ميتونيم جواب خيلي از مسؤوليتها، از جمله داشتن تعهد نسبت به حفظ ارزشها و پاسداري از اين انقلاب عزيز، كه حاصل خون شهداي عزيز‌مون و خون دلهاي بهترين مردم تاريخ بشريته، يعني مردم تاريخساز و حماسه آفرين ايران سربلند رو بديم. اميدوارم تو انجام اين وظيفه، به ياري خدا و تلاش فردي خودم، به علاوه ي ديدگاه هاي مصلحانه ي شما بازديد كننده هاي فهيم و باشور و شعور موفق باشم... راه های ارتباط با این کمترین: ایمیل: mohammad.hassani90@gmail.com شماره ی تماس: 09175586066 آیدی اسکایپ: mohammad.hassani68 ما همان نسل جوانيم كه ثابت كرديم، در ره عشق، جگردارتر از صد مرديم. هر‌كجا بوي خميني به سر افتد ما را، دور سيد علي خامنه اي ميگرديم...
این نوشته در انقلاب اسلامي, پيام ولايت, تاريخ اسلام, حرف دل, دفاع مقدس, سياسي, شهدا, علمي, فرهنگي, متفرقه, مذهبي, نقد ارسال و , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.
68 بازدید

2 پاسخ به کتاب سفر سرخ، (آشنایی با فرمانده پیروز سپاه هویزه، شهید سید حسین علم الهدی) تألیف نصرت الله محمود زاده/قسمت شصت و سوم

  1. مناقصه می‌گوید:

    ممنون اطلاعات خوبی بود.

    لطفا اگر اطلاعات کامل تری دارید در سایت قرار دهید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پربازدیدهای هفته

مطالب پربازدید