به بهانه ی بیست و شش مرداد ماه، سالروز ورود اولین کاروان اسرای سر افراز اسلام به میهن/خاطرات خواندنی تلخ و شیرین از آزادگان بزرگوارمان در زندانهای رژیم بعثی صدام

سلام کشور عشقیای عزیز.
امروز، بیست و ششم مرداد نود و سه، بیست وچهارمین سالگرد ورود اولین کاروان اسرای عزیزمونه که در بند رژیم صدام بودن و با غرور و افتخار از مرز خسروی به کشور وارد شدن و مورد استقبال بسیار عالی هم وطنامون قرار گرفتن.
اما اون کاروان فقط شامل هزار نفر از آزاده های سر افرازمون بود و ظاهراً چهل و یک هزار نفر دیگه هنوز در بند بودن و بعدها به جمع پر شور ملت ملحق شدن هرچند که ظاهراً پنج شش هزار نفری فکر میکنم که اصلاً به کشور بر نگشتن یا لا اقل به عنوان آزاده بر نگشتن و شهید یا مفقود شدن.
این دوران برای این عزیزای آزاده، قطعاً دارای تلخیها و شیرینیهایی هم بوده که برای اونا خاطره انگیز و دارای تجربه و برای ما شنیدنی و آموزشین که قصد دارم چنتا از اونا رو تقدیمتون کنم اما لازم دونستم، قبل از نوشتن این خاطرات، به دوستای هم پایگاهی تذکر بدم که این پیش زمینه ی ذهنی رو داشته باشیم که به هر حال، عزیزای ما که در بند اون رژیم بودن، حکم اسیر جنگی اونا رو داشته و اونا این تصور رو داشتن که خب، کسایی که تو میدون جنگ عده ای از ما رو کشتن، حالا اسیر ما هستن و ما باید از اونا انتقام بکشیم و مراقبشون باشیم که دیگه کسی از ما رو نکشن و این حس انتقام و مراقبت اونا از عزیزای ما وقتی بیشتر میشده و برای ما هم قابل درک تر میشه که بدونیم اونا اولاً به مبانی اعتقادی ما و برخورد با اسرای جنگی از نگاه ما اعتقاد نداشتن و براشون اصول جنگهای بین المللی و کلاسیک و مرسوم دنیا ملاک بوده، دوماً متوجه قدرت واقعی اون عزیزا چه تو میدون نبرد و چه تو پشت جبهه ی ایران و حتی پشت جبهه ی خود عراق و شیعیان این کشور که اکثریت قاطع مردم اونجا رو تشکیل میدادن و میدن بودن.
و در آخر هم اینکه اگه حتی اونا این دو مهم رو هم متوجه نبودن که بودن، روحیه ی مقاومت و پایداری اسرای عزیز و بزرگوار ما و خاصیت تسلیم ناپذیری و معنوی اونا این جلادهای گرگ صفت رو هرچه بیشتر جری و عصبانی میکردن به گونه ای که بعضی از اسرا تو خاطراتشون به صراحت میگن که فرمانده های پادگانها و اسارتگاه های اونا بارها میگفتن که به خدا قسم ما اسیر شماییم و نه شما اسیر ما.
خب، حالا که قراره خاطراتی رو بخونیم که ممکنه ناراحتمون کنه، اجازه بدین یه چنتا خاطره ی خنده دار از اون دوران رو بنویسم که خودم از اسرای عزیزمون شنیدم تا یه خورده خلقتون آماده بشه و زیاد آزرده خاطر نشین از این پست انشا الله.
البته یادمون نره که گذشت زمان، چیزی جز عزت عزیزای آزاده ی ما و ذلت و خاری حزب رو سیاه بعث باقی نذاشت و اون دوران با همه ی خاطرات خوب و بدش، فقط به خاطره تبدیل شد؛ هرچند که این خاطرات قطعاً یادگاریهای خودش رو برای عزیزای ما به جا گذاشت.

آقای صفایی دوست پدرم تعریف میکرد که وقتی مسؤول آمار یا یکی دیگه از مسؤولین اسارتگاهشون متوجه شیطنت یکی از بچه ها میشه تصمیم میگیره که اونو جلوی جمع تمبیه کنه تا مثلاً عبرت بقیه بشه.
پس، ازش میپرسه/ تو اسمت چیه؟، جواب میشنوه/ چغندر!.
فامیلیت چیه؟، هویج!.
بعدش وقتی همه رو جمع میکنه میگه/ امروز این اسیر رو مجازات میکنم تا برای شما هم مایه ی عبرت بشه که اسمش هست، چغندر، هویج!.
با شنیدن این اسم همه ی اسرای عزیزمون به خنده میفتن و این نقشه و برنامه ی عراقیها هم فقط به خنده ی بچه ها منتج میشه.
یا معلم زبان و عربیمون تو دوران راهنمایی آقای برزگر برای بچه ها تعریف کرده بودن که/
وقتی اونا رو سرشماری کرده بودن و یه جا جا داده بودن، مسؤول اون اسارتگاه اومده بود و گفته بود با ایما و اشاره که کدومتون عربی بلدین؟.
همه ی بچه ها یه نفر رو نشون داده بودن.
قرار شده بود این فرمانده هرچی میگه این اسیر بنده ی خدا هم ترجمه کنه.
هی این فرمانده حرف میزده و هی اون اسیر مترجم هم که بنده ی خدا مثل بقیه ی اون گروه تازه اسیر شده بوده و از جو اسارتگاه ها خبر نداشته و خلاصه هنوز تنش از بی پرواییهای انقلابیگری پر بوده، حرفای اون فرمانده رو با عبارتی مثل اون مرتیکه ی خر میگه و یا این بیشعور میگه، برای بچه ها ترجمه میکرده!.
اما بعدش که حرفای فرمانده عراقی تموم میشه، اون فرمانده با زبون فارسی به اون مترجم طفلی میگه/ خب، حالا خودت بیا بریم که کارت دارم!.
میگفت/ یه نیمساعتی بردنش و وقتی برگشت، با حالتی از درد و پرخاش میگفت/ اگه دفعه ی دیگه هر فلان فلان شده ای گفت که من عربی بلدم، خودم میکشمش!.
خب، لطفاً از این به بعد، به چند خاطره ی تلخ و شیرینی توجه بفرمایین که از وبلاگ رسمی تکریت یازده انتخاب کردم.
ببخشید که خاطره ها زیادن ولی به خوندنشون می ارزه و یه امروز روز این عزیزاست.

بیمارستان تکریت صلاح الدین

حسینعلی قادری

بیمارستان تکریت ( واقع در شهر تکریت – استان صلاح الدین) برای اسرا دارای ۳ بخش بوده که یک بخش آن به شرح زیر می باشد:

۱٫بخش اسهال این بخش ۷اتاق کوچک و یک توالت و حمام دارد این بخش از نظر قانونی برای ۲۶ نفر ظرفیت دارد ولی اکثرا ۲۵۰ الی ۳۰۰ نفر بستری می شدند در بین مریضا
حتی پا درد کلیه درد و ناراحتی های قلبی و ….. یافت می شد اسهال عادی و خونی و چرکی بین اسرا بیداد می کرد و در تنها توالت آن اکثر اوقات ۱۰ نفر یافت می شد.
افراد
دارای اسهال بعلت مسری بودن اسهال اکثر اسهال خونی می گرفتند و بدون اینکه حتی مریضی شان خوب شود به اردوگاه برمیگشتند.نوع غذا برحسب بیماری نبود برای اسهالی
صبحانه… و شام آب گوشت{سس نمک} و از همه بدتر وضع بد غذا خوردن بیماران بود که ۵ یا ۶ نفر بدون قاشق در یک ظرف با همان دست های آلوده مشغول غذا خوردن می شدند.

بیمارستانی شبیه به غسال خانه

این بخش دارای یک آبسرد کن بود ولی بعلت زیادی افراد آبگرم کن نام گرفته بود و طهارت گرفتن و دست شستن مشکلی بزرگ بود و مریض هایی که از اردوگاه مراجعه میکردند
بعد از ۴۸ ساعت دکتر تنها پرونده آن را بررسی می کرد و مستقیم بیماران را نمی دید و چه بسا مریض هایی که به علت عدم توجه به شهادت رسیدند.از جمله شخصی ۴۵ ساله
بنام نور الله به عنوان مریضی قلبی از اردوگاه ۱۶ به بیمارستان اعزام می شوند چندین روز آنجا بود تا اینکه بهیاران اسیر به دکتر تذکر دادند ولی یک بار هم دکتر
اون رو ویزیت نکرد.بعد از چند روز به اسهال خونی دچار شد و بعد از مدت کوتاهی به شهادت رسید و گاهی بی توجهی نگهبان موجب شهادت برادران می گشت.مثال شخصی بنام
کاک رضا از اهالی گیلان غرب بعد از مدتی که به بیماری اسهال دچار شده بود به او اجازه ی اعزام به بغداد داده شده بود و نگهبان به این مسئله بی توجهی کرد. و
بعد از یک روز وقتی که در حال انتقال او بوده در آمبولانس به شهادت رسید.و فقط ۱۰مورد قتل عمد توسط کارکنان بیمارستان انجام گرفت.شخصی از اردوگاه ۱۶ بعنوان
ضعف و کمردرد به بیمارستان اعزام شد دکتر مربوطه برای کسب تجربه توسط سرنگ از کمر او اسپرم کشید که در جا در زیر دست این دکتر کل بدن او خشک شد و به شهادت
رسید. شخصی دیگر بنام صفر از اردوگاه ۱۲ بسبب کتک نگهبان فلج شده بود فقط به خاطر اینکه اسم او بعنوان مخالف بود دکتر توجهی به او نکرد و بعد از یک روز به شهادت
رسید.

جنایات رژیم بعث در بیمارستان

عمل و اتاق عمل:برادرانی که احتیاج به عمل داشتند هرگز اتاق عمل را نمی دیدند . اما برادرانی که به اتاق عمل وارد می شدند شب قبل انتخاب می شدند.به آنها روغن
کوچک داده می شد و ۲۴ ساعت به آنها غذا داده نمی شد.روز بعد برای آموزش به اتاق عمل میبردند و چاقو و وسایل را به دست دانشجویان بی تجربه می دادند تا نحوه ی
عمل را یاد بگیرند. و اکثر برادران شهید شده به جای برادران زنده از اتاق عمل بیرون می آمدند.چون از روده و معده ی آنها نمونه برداری میکردند وضعیت… در همان
حال آنها را رها می کردند و برادران به شهادت میرسیدند.اما برادران شهید را رها نمی کردند و برای کالبد شکافی به سرد خانه می بردند و بدن را می شکافتند و خیاطی
می کردند و همان طور رها میکردند. و از دیگر جنایات برادرانی که آمپول بی هوشی زیادی تزریق کرده بودند چون به هوش نمی آمدند پوست پای آنها را با قیچی میبریدند
تا به هوش آیند.از اول مرداد ۶۷ تا ۶۸ حدودا ۸۰ نفر به شهادت رسیدند.آخرین جنایت در بیمارستان بعقوبه برادری به نام محمد حسین دهقان از قلعه به مدت ۸ روز در
آنجا بستری می شود و بعد از آن به بیمارستان بعقوبه انتقال داده میشود که موجب عفونت محل جراحی شده و بعد از مدتی به شهادت رسید.
////

ود که جوابی برایش نداشتم

سال سوم اسارت بود.اواخر سال ۱۳۶۸ در اردوگاه بعقوبه زندانی بودیم.امام رحلت کرده بود و پرچم ولایت را به دست مقام معظم رهبری داده بودند.آن زمان مسئله مرجعیت
آقا مطرح نبود.سؤالی در ذهنم بود که جوابی برایش نداشتم و آن این بود که اگر مرجع تقلید افراد فتوائی داشته باشد و رهبری نظری مغایر با فتوا داشته باشد تکلیف
مقلدین چیست.آیا به فتوای مرجع تقلید خود عمل کنند یا نظر رهبری؟
شبی چهره دلربای رهبرم را در خواب دیدم و همین سؤال را از معظم له پرسیدم.ایشان فرمودند حکم ولی فقیه ارجح است. سؤال دیگر پرسیدم.عرض کردم آقا بچه ها خیلی نگرانند
و اسارت طولانی شد کی آزاد می شویم.آقا فرمودند نگران نباشید اواخر اسارت است.چند ماه بعد تبادل شروع شد و اولین گروه از اسرا در تاریخ ۲۶ مرداد ۶۹ آزاد شدند.

نوشته شده توسط کمیته فرهنگی.
////

اعدام مخالفین
سعید الهی..اعدام مخالفین ساعت ۴ صبح بود، من و ۷ نفر دیگر از آزادگان در سلول مخوف محجر در مرکز پلیس بغداد الرشید در بدترین شرایط سلول به ۱۲۰ سانت و طول ۲۲۰
سانت ختم شده بود که نوبتی میخوابیدیم ناگهان صدای باز شدن درب ورودی اصلی شنیده شد . چون اولین روز بود از جریان خبر نداشتیم و نگو هر شب این کار صورت میگیرد
و از سلول های مجاور که عراقی ها نگهداری میشدند تعدادی را حدود ۲۰ یا ۳۰ نفر را از سلول بیرون می اوردند و دست آنان رو میبستند و چشم اونها رو چشم بند میزدند
و دست راست اونها رو یه پارچه زرد رنگ مثل کاپیتان های فوتبال می زدند و برای اعدام به محوطه بیرونی هدایت میکردند و با گذشت ۱۲ دقیقه با صدای رگبار میفهمیدیم
اونها رو اعدام کردن و هر از گاهی ۱ یا دو نفر رو برای ایجاد رعب و وحشت برمیگرداندند و این کار چند سالی که ما در اون مکان بودیم ادامه داشت و این جنایت اعدام مخالفین
صدام رو من به عینه دیده ام .

بعدها از کسانی که برای اعدام آورده میشدند سوال کردم …جرم ها ..سرباز فراری با پدرش..تاخیر در حضور به موقع در جبهه…فرار از جبهه….خاموش کردن تلویزیون
هنگام سخنرانی صدام….فعال مذهبی ….حضور در شهر مذهبی….حضور در انتفاضه….عدم حضور در استقبال صدام …کشیدن عکس صدام……تمرد در صدور دستور و …
ب أی ذنبٍ قتلت؟ (اشاره به آیه ای از سوره ی مبارکه ی تکویر که به معنی به چه جرمی کشته شد است)
شبها با همدیگر دعا میخواندیم و آنها نیز به عربی مرثیه سرایی می کردند در میان اعدامیها اکثریت شیعه بودند و در مورد امام و حضور در نجف و خانه ی ایشان خاطره داشتند.
////

هرکس حق اسیر رو بخوره!
الهی
عرض کنم در اردوگاه موصل ۳ تن از برادران فلفل کاشته بودند وفلفل ها رو گذاشته بودند تا درشت بشه برای اینکه از تخم اونها استفاده کنند تا مجدد کشت کنند و قرمز
و بزرگ و حسابی تند شده بود.
چند روز مانده بود تا بچینیم که یه سرباز عراقی فضول و شکمو، تازه وارد اردوگاه شده بود..

خبری از این فلفل ها نداشت که جریان از چه قراره غروب که اسرا رفتند داخل سلول ها….این سرباز شکمو وارد باغچه شد و فلفل ها رو چید..و از قرار معلوم بهش فشار
اومد رفت دسشویی و چون نگهبانها قبل از رفتن به دستشویی دستشونو کمتر می شستند من در حال نگهبانی پشت پنجره سلول ۸ بودم چشمت روز بد نبینه این سرباز مادر مرده گلاب بروت از دسشویی در
اومد مثل مرغ پرکنده به بالا و پایین میپرید و من رو خنده گرفته بود چون از جریان با خبر بودم چون با دست فلفلی به اونجایی که نباید دست میزد زده بود با خودم
گفتم حالا حق اسیر میخوری بکش و اومدم وسط اردوگاه حالا نخند کی بخند همه اردوگاه در حال خنده و فردا که هیچی یه هفته دیگه ندیدیمش فلفل کار خودش رو کرده بود و
بعدا خودش برای روح الله تعریف کرده بود که دیگه حق شما رو نخواهم خورد و این عبرته برای کسای که حق اسیر رو بخورند!.
////

مهدی عراقی!
احمد چلداوی

مهدی یکی دیگر از زندانیهای عراقی بود که چهره ای جذاب و زیبا داشت. او همراه نگهبان می آمد و بدون حتی یک کلمه حرف زدن، ظرف های ما را برای شست و شو می برد.
معلوم بود حسابی مغضوب بعثیهاست که او را مجبور به نوکری اسرای ایرانی کرده بودند. این قضیه برای ما خیلی ناراحت کننده بود. مظلومیت از سر و روی این بنده ی
خدا می بارید و چهره ی معصوم و زیبایش بر این مظلومیت میافزود. مدتها بود یک چهره ی عراقی غیر وحشی ندیده بودیم. در تمام این مدت ما حق صحبت با او را نداشتیم.
یک روز او را در حال گریه کردن دیدم. زندانبان او را دلداری میداد. خیلی دلم برایش سوخت. دنبال فرصتی بودم تا با او صحبت کنم، تا اینکه یک روز او را توی دستشویی
دیدم که دارد ظرفها را میشوید. با او سلام علیک و احوالپرسی کردم. از اینکه میتوانم عربی صحبت کنم تعجب کرد و گفت: «من فکر میکردم ایران عرب ندارد!» از او
پرسیدم که جرمش چیست و چرا آن روز گریه میکرد. با ترس و لرز و تند تند گفت: «اسمم مهدی است و از شیعیان ابالحسن علی (علیه السلام) و اهل نجف هستم. جرمم چند
روز تأخیر در معرفی خود به یگان نظام وظیفه است. حکمم اعدام رمی بالرصاص
[۱]
است. که ۵ ماه پیش آن را بریده اند ولی هنوز اجرا نشده است.»

از لحنش به بدبختی و مظلومیت ملت عراق پی بردم. لحن او در هنگام گفتن حکمش آنقدر عادی بود که انگار ابداً این احکام برای آن ها تازگی ندارد و تو گویی این سرنوشت
محتوم شیعیان در حکومت صدام است. از او برای تأکید پرسیدم:«گفتی حُکمت چی بود؟» مجددا با آرامش گفت:«اعدام رمی بالرصاص.» در هنگام جواب دادن به این سؤالِ مکرر،
حتی آن تردید اولیه نیز مشاهده نمیشد. …

——————————————————————————–

[۱]
یعنی اعدام با شلیک گلوله

////

خشتمال
خاطــــرات آزاده علی اصغر افضلی

یکی از کلماتی که دائما بر سر زبان عراقیها بود و معنـــــــای خیــلی بــدی هـم نداشت همین کلمه قشمـــــار بود. یک روز فرمانده اردوگاه مان که یک سرگرد
عـــــراقــی بود هوس کرد به جمع اســـرای ایرانی بیــــاید و از گذشته آنها اطلاعاتی کسب کند. غافـل از آن که شیــــرمردان ایرانــی برای تمـــــام ســـؤالات
او پاسخ های آمــاده و عجیـب و غریبی در چنتـه داشتند. به هرحــال سرگرد عراقی به میان اسرا آمد و پس از چندین ســــؤال شروع به پرسیدن از شغـــل گذشته اسرا
کرد. هر یک از اســـرا پاسخ عجیب و غریبی میداد. تا این که نوبت به یکی از اســرایی که در کنــار من ایستاده بود رسید . سرگرد عراقی با کلمات عربــی و فارسی
آمیخته به هـم از او پرسید : انت وقتـی چنت فی ایران شغل تو چی بود؟ اسیـــر ایرانی خیلی جـــــدی و بدون آن که بخندد گفت :

سیدی! خشتمال، سرگرد عراقی برای یک لحظـه فکــــر کرد که اسیر ایرانی به او گفت قشمار، بنا بر این با عصبانیت گفت: شی اتـگول قشمار؟ قشمار چی داری میگی؟ اسیر
ایرانی دوباره با قاطعیت گفت: سیدی گلتکم خشتمـال لا قشمــــــــار آنی فی ایران چنت خشتمال. سیدی من به شما گفتم خشتمــــــــــال نه قشمــــــار، من در ایران
خشتمال بودم . سرگرد عراقی مجبور شد مترجم را صدا کند و معنای دقیق خشتمال را از اوبپرسد. مترجم هم با دقت و حوصله زیاد شغل خشتمــــــالی را برای جنــــاب
سرگرد توصیف کرد . سرگرد عراقی که از دست بچه ها حســـــابی کـــلافه شده بود و مشخـص بود از آمدن در میان اســرای ایرانی سخت پشیمـــــان گردیده است رو به
همان اسیر ایرانی کرد و با عصبانیت تمام چند جمــله عربی گفت و رفت . مترجم هم ضمــن سانسور کردن بعضی از کلمات زشت سرگرد این جوری برای ما خلاصـــه کرد که
سرگرد گفت : آخه اینـــــــــــم شغـــــــل است که تو برای خودت انتخـــــاب کردی قشمـــــــــار!!!!.همه بچـــه ها شـــــروع به خندیدن کردند و مشغــــــــــول
کارهای روزانه خود شدند .
////

سرباز عراقی: تو تشنه آب فرات هستی؟
مجید نصیری

عزیزان با نوحه معروف ومشهور عاشقان حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام آشنا بوده ٬هربار این ابیات خوانده میشود٬ اشک از اعماق وجود شیعیان “آل الله “روان
شده .خداوند رحمت کند مرحوم حجت الاسلام احمد کافی را که با زیبایی کلام ومدیحه ثرایی این اشعار را به روح روان مستمعین میرساند ٬لذت خواندن این اشعار هیچگاه
از اذهان خارج نمیشود .

بر مشامم می رسد هر لحظه بوی کربلا بر دلم ترسم بماند آرزوی کربلا

تشنه آب فراتم ای اجل مهلت بده تا بگیرم در بغل قبر شهید کربلا

سال ۱۳۶۶ من با آزاده عزیز،ابو طالب کریمی٬ از بچه های استان خراسان رضوی و شهرستان بردسکن ٬در کناری نشسته بودیم، ابوطالب با خود آن اشعار را زمزمه میکرد ٬هردو
اشک میریختیم برای یک لحظه “محمود ب” از کنار ما رد شد ٬صدا به گوشش رسید.روز طی شد وبه داخل اسایشگاه رفتیم نگهبانها که “محمود ب”را عامل نفوذی خود میدانستند
او را از آسایشگاه برای بدست اوردن اطلاعات خارج کرده ٬حدود بیست دقیقه ای گذشت که او را برگرداندند .درب اسایشگاه قفل شد ٬همه از اینکه آن روز را به خیر پشت
سر گذاشته بودیم خوشحال٬ آنکاردها را باز کرده و هر کسی به کاری مشغول شد تا اعلام خاموشی .

صبح روز بعد تعدادی از نگهبانها کابل بدست وارد شدند٬ ابتدا سراغ ابو طالب بعد هم من و اقای محمد صفری را گرفتند.این افراد جملگی بجان ما سه نفر افتاده و تا
جایی که میتوانستند با کابل و مشت لگد زدند و زدند و زدند .رو به ابوطالب میگفت تو تشنه آب فرات هست؟٬ الان مدت یک سال است که آب فرات را میخوری ٬هنوز تشنه
ای وی را نزدیک شیر آب برده و مجبور کردند تا آب بنوشد٬ آنقدر که دیگر توان ایستادن نداشت.

بعد از ابوطالب نوبت من شد با فریاد و ضربات پی در پی میگفت “انت حزب الله الان ونه الله” یعنی تو حزب اللهی هستی ٬الان خدا کجاست به فریادت برسد .دیگر نمیتوانستم سخن بگویم از ضربات وارده به سرم گیج شده٬ آسایشگاه دور سرم میچرخید ٬صدا را میشنیدم ولی فراموش کرده بودم که چه به سرم آورده اند٬مانند جسدی در کنار ابوطالب
افتادم.

پس از ما دو نفر نوبت آقای صفری شد. این بنده خدا چند روز قبل به “محمود ب”برگشته بود ٬جواب جاسوس بازی او را داده ٬ او را هم به جرم مخالفت با آنها مورد هجوم
ناجوان مردانه خود قرار دادند. بقدری ضربات شدید بود که خدا میداند ٬اما خواست او ان بود که ما بتوانیم تحمل کنیم ٬نعش آقای صفری را نیز در کنار ما رها نمودند
٬بعد هم شروع به نصیحت کردن بقیه دوستان حاضر در آسایشگاه هفت قدیم کردن که این سزای مخالفین ماست ٬هرکس با ما مخالفت کند سزایش این است ٬.درب اسایشگاه را
بسته ٬از محل دور شدند .تمامی دوستان برای رسیدگی به حال ما سه نفر جمع شدن؛ اونچه در پایان کار بود ٬دشمن را ناراحت میکرد .با تمامی ناملایمات شروع کردیم به
خندیدن ٬خندهای از عمق جان .
////

عجب! در این شهرغریب مگر کسی هم هست که مرا بشناسد؟
به نقل از وبلاگ آزادگان سرافراز (آزاده سرافراز احمد غلامی) نقل از وبلاگ اسیر ۶۱۴۳

سلام… ارتش بعث عراق برای اینکه قدرت خودش را به رخ مردم عراق بکشد و زهر چشمی هم از اسیران تازه به اسارت درآمده بگیرد،تصمیم گرفت اسیران والفجرمقدماتی، که
حدودا ۲۰۰۰نفر بوده و تاریخ ۲۱بهمن ۱۳۶۱به اسارت درآمده بودند در چندین شهر عراق بچرخاند، اولین شهری که ما را چرخاندند، شهر عماره یا به قول خودشون العماره
بود، فقط ۲۴ ساعت از اسارت ما گذشته بود که وارد این شهر شده و مورد استقبال عده زیادی از ارازل و اوباش قرار گرفتیم که این استقبال همراه بود با شعارهای زشت
و فحشهای رکیک و اعلان حمایت از دیکتاتور عراق با این شعار: باالروح باالدم نفدیک یاصدام!!

گرسنگی و تشنگی و دردشکنجه های شب گذشته امانمون را بریده بود،فشارشدید دستشویی و درد مثانه، این درد را دوچندان کرده بود، شکنجه روحی و داد وفریاد زخمی ها،دردی
مضاعف بر همه این دردها بود!

در یکی از خیابونها، ناگهان شنیدم که یک نفر با صدای بلند، مرا به اسم صدا می زند! محمدرضا اقبال،محمدرضا اقبال!! غافل ازاینکه اسم و فامیلم را روی لباس بسیجیم
نوشته بودم و دراین ضرب وشتمها، این موضوع را فراموش کرده بودم، با خودم گفتم عجب! در این شهرغریب مگر کسی هم هست که مرا بشناسد؟ صورتم را برگرداندم تا ببینم
این فرد باصطلاح آشنا چه کسیست؟ که این جوان حدودا ۲۰ساله،با ترکه اناری که در دست داشت، آنچنان برگردن وصورتم نواخت که تا چندین روز اثرش مانده بود،

البته فقط بنده نبودم که اینطور مورد مهمان نوازی صدام دوستان قرار می گرفتم بلکه همه اسیران به شکل های مختلف مورد استقبال ومهمان نوازی قرار گرفته وهرکدام
خاطراتی را دارند که به این راحتی نمی شودبیان کرد…. احساس سوختن به تماشا نمی شود!! یکدم بسوز تا ببینی چه می کشم!… یادش بخیر!
منبع :اسیر ۶۱۴۳ محمدرضا اقبال
////

چطور شد که عراقیها برای ما هندوانه آوردند؟!

خادم الاسراء کربلائی و.ا.م«شوریده اصفهانی»

سلام.یک بار توی اردوگاه نمی دانم چطور شد که عراقیها برای ما هندوانه آوردند. هر آسایشگاه ۱۶۰ نفر اگر اشتباه نکنم ۱۰ تا هندوانه دادند برای ۱۶۰ نفر . یعنی هرگروه
۱ هندوانه. شهردار آسایشگاه که دائی دری بود چند تا هندوانه را از وسط نصف کرد. یکی سرخ بود یکی صورتی یکی سفید!!! خب حالا باید چیکار کرد؟؟!! چند نفری جمع
شدند فکر کنم رضا جمشیدی مسئول آسایشگاه بود و فکرها رو ریختند روی هم نتیجه این شد که تمام هندوانه ها را با قاشق گل کنند و بریزند توی سطل در ضمن چون تابستانها
بعضا یخی آورده میشد رفتند حانوت و یک کم یخ خریداری شد«با این ۱/۵ دینار یا ۱۵۰۰ فلس چه کارها نمی کردیم» یخ خورد شد و به فاصله یک وجب یک وجب لابلای هندوانه
ها ریخته شد تا وقتی که بچه ها داخل میشوند یک هندوانه درست حسابی بخورند . خب به همه هم هندوانه سفید می رسید هم قرمز هم صورتی. خلاصه کلام اینکه رفتیم بیرون
و فکرها همه در این بود که بعد ورود به آسایشگاه و نزدیکیهای غروب یک دلی از عزا در میاریم.

خلاصه وقتی سوت آمار را زدند نشستیم توی صف. صف اول یا دوم بود که … سریع اومد داخل و یک پارچ برداشت و رفت سراغ کیسه شکر و دو سه تا پارچ شکر ریخت روی هندوانه
ها ؛ یادم رفت که بگم بخاطر وجود هندوانه سفید و صورتی شیرینی هندوانه خیلی کم شده بود. خلاصه درب سطل را گذاشت و رفت سر جای خودش. حدود ۱/۵ یا ۲ ساعت بعد دائی
دری رفت سراغ سطل که شکر روش بریزه . آزاده… گفت: دائی من ریختم . دائی دری گفت چند تا پارچ!! گفت ۳ تا . دائی دری هم هندوانه ها را به آرامی زیر و رو کرد
تا شکر به خورد همه هنداونه ها برود. بعد یک گل هندوانه برداشت گوشه ای از آن را شکست تا تکه ای را آزمایش کند تا اگر شیرینیش کم است کمی شکر اضافه کند. وقتی
گل هندوانه را دهنش گذاشت کمی مکث کرد و بعد صورتش درهم شد. انگار زهرمار خورده. به طرف حوضچه جلوی آسایشگاه رفت و محتویات دهنش را خالی کرد. بعدش دو سه بار
تف کرد. برگشت به طرف ن. گفت چی ریختی داخلش!!!! م.ن با تعجب گفت: شکر! دائی دری یک تکه هندوانه برداشت و گفت بخور. وقتی م.ن تکه ای را خورد متوجه اشتباه خودش
شد. بعله . ایشان بجای برداشتن شکر از کیسه کناری سه تا پارچ نمک داخل هندوانه ها ریخته بود. خلاصه بقول ما اصفهانی ها یک اشکنجه کامل. خلاصه کار از کار گذشته
بود. نمی شد هندوانه ها را ریخت حیف بود. چندین بار سطل از آب پر شد و به آرامی هندوانه ها حرکت داده شد تا نمک داخل اون گرفته بشود و بعد سطل از آب خالی شد.
سپس حدود ۶-۷ پارچ شکر داخل آن ریخته شد و هی هم زده شد تا کمی از شوری کم شود. وقتی هندوانه بین ما تقسیم شد شروع به خوردن آن کردیم هندوانه شور و شیرین!!!
نگاهی کردم به سمت م.ن دیدم بدجوری توی لاک خودش رفته و ناراحته. با صدایی که بقیه بشنوند بلند گفتم اشکالی نداره خیری توش بوده شور و شیرین برای دل درد خیلی
خوبه . لبخند به لب همه بچه ها نشست و م.ن هم به تلخی و آرامی لبخند زد

////

«بیلمیرم»
بازجویی از اسرا

مسعود هادوی از آزادگان ۸ سال دفاع مقدس در این باره می گوید: در مقر سپاه سوم و هفتم عراق که «ماهر عبدالرشید» فرمانده آن بود از من بازجویی کرد. دستهایم را
از پشت دستبند زده بودند. قبل از ترجمه حرفهایم سرهنگی که فارسی بلد بود، پرسید میتوانی انگلیسی صحبت کنی به انگلیسی گفتم «نه». گفت عربی بلدی گفتم «لا».
گفت ترکی بلدی گفتم «بیلمیرم». عصبانی شد و با پوتین به دهانم کوبید. آنقدر مرا زدند که چهار بار بیهوش شدم. بازجو به من گفت من به هر زبانی از تو سوال میپرسم
جواب میدهی آن وقت میگویی نه انگلیسی بلدی نه عربی، نه فارسی و نه ترکی؟

////

شلوغ نکنید بابا
الهی

جریان ( بابا ) رو نمیدونم کسی از آزادگان یادش هست یا نه؟
بالاخره در اسارت برادران صاحب لقبی شدند به نام بابا،

حالا من تعریف میکنم از اون چیزی که یادمه و اگه کسی دیگه جوری دیگه یادشه برامون پیام بذاره اصلاحش میکنم، در عراق اردوگاه ها سربازان عراقی با توجه به اینکه
بدو ورود به اردوگاهها فارسی بلد نبودند و از اسرا کلماتی رو یاد میگرفتند و در گفتارشان بیان میکردند، مثلا میگفت حرکت کن بابا………شلوغ نکنید بابا ……….یاالله
۵ نفر ۵ نفر بابا……..این کلمه بابا رو همه جا بعد از جملاتش تکرار میکرد، در همین گیر و دار یه روز با یکی از برادران در حال قدم زدن بودیم که صحبت از ایران
رفتن و ازدواج و بچه دارشدن بود و این دوست ما گلایه میکرد که پیر میشیم معلوم نیست که بریم و بچه دار بشیم خلاصه کسی هم فکر نکنم یه روزی به ما بگه بابا تا
حرف دوستمان رسید به کلمه کسی به ما نمیگه بابا.

یادم نیست دقیقا کدوم نگهبان عراقی بود شاخ به شاخ ما در راهرو داشت میومد و ما هم هواسمون نبود رسیدیم به هم یهو نگهبان گفت وین بابا………… کجا بابا!!!

حالا ما رو خنده گرفته بود از اینکه بالاخره کسی پیدا شده درست زمان صحبت از بابا بدون خرج و زن و بچه و خانه داری و اجاره خونه و حقوق معوقه و ماده ۱۳ و ۱۹۰
و بدون مصوبه و بی درد سر به ما گفت باباسرباز هم مات وحیران که چی شده از کنار هم گذشتیم جاتون خالی رفتیم یه گوشه ای حالا نخند کی بخند آخه خندیدن هم یه جورایی
ممنوع بود.
////

ما ۴ نفر
الهی

سلام تا حالا با آفتابه شربت تو توالت خوردی؟ ما ۴ نفر در اردوگاه موصل ۴ سال ۶۷ به لحاظ اینکه از اتاقمون برای ده فجر لوازم ممنوعه به قول عراقی ها گرقته بودند.(لوازم
ممنوعه .عکس امام..روزنامه دست ساز..عکس .کاریکاتور صدام…….خیلی چیزهای دیگه) توسط حزب بعث بازداشت موقت شده بودیم که برای محاکمه به بغداد اعزام شویم برای
همین توی اردوگاه در سلول های جدای از اتاق نگهداری می شدیم و غذا محدود تر از بقیه اسرا که در اردوگاه بودند داده میشدیم و کلا محدودیت خروج از سلول هم داشتیم
و یه سلول ۴ در ۳ جنب مطبخ همون آشپزخانه نگهداری می شدیم که حدودا ۱۰۰ روز هم طول کشید تا برای محاکمه در دادگاه انقلاب عراق به بغداد برده شدیم.

غروب، موقعی که تمام اسرا ۵ بعد از ظهر به داخل اتاق ها هدایت میشدند تازه نوبت ما بود که ۱۰ دقیقه برای رفع حاجت از سلول خارج شویم،یه نگهبان درب سلول و یکی
هم درب توالت منتظر بدرقه ما میشد و غذا محدود و آب محدود بود، اجازه بردن آب یه سلول هم نبود.

ما مثل فیلتر هوا شده بودیم دلیلش این بود که پشت این سلول مطبخ بود و محل عبور دود آشپزخانه شده بود و ما هم همچون فیلتر هوا رو تسویه میکردیم برای شستن صورت
و رفع حاجت که به توالت میرفتیم از داخل بینی دود غلیظ بیرون میومد و چون روز ها هم جلو سلول یه نگهبان بود که اسرا چیزی به ما اضافه بر سازمان نرسونند.

یه روز با غفلت نگهبان …یکی از بچه ها اومد پشت درب سلول و گفت که داخل یه آفتابه در توالت سوم ردیف اول یه آفتابه پر شربت براتون قرار میدم و موقع رفع حاجت
فیض ببرید و خلاصه گذشت تا عصر شد و نوبت به ما رسید و نگهبان گفت زود برید و زود برگردیدحالا ما ۴ نفر چطوری بریم که نگهبان هم متوجه نشده نزدیک توالت که ۲۰
متری فاصله داشت رسیدیم سریع هماهنگ کردیم یه نفر بایسته بیرون و بگه آب قطع و آفتابه رو هم بگیره دستش و توزیع کنه شربت رو نگهبان هم خوشبختانه جلو نیومد و
امورات وفق مراد شد توی توالت یه شربت سیر نوشیدیم البته با لوله آفتابه و برگشتیم به سلول ها این کار چند روزی ادامه داشت.

حالا جالبتر از این رو بگم توی این بخور بخور شربت و اطلاع رسانی قبل تامین شربت یه سری اطلاع رسید و توالت رو شمارش عوض کردن و بالاخره وقت موعود فرارسید مثل
همیشه از سلول که بیرون آمدیم، دیدیم این دفعه نگهبان.
عراقی قبل از ما برای رفع حاجت رفته دست بر غذا همون توالتی رفته بود که شربت بود و همون آفتابه را استفاده کرده بود وقتی من رسیدم درب ورودی اون خارج شد ومن
وقتی دست و لباس جاسم رو دیدم فهمیدم ای دل غافل رکب خوردیم خر بیار معرکه بار کن ………به من گفت شنو هذا (چیه این) آفتابه به دست نیمی از شربت< نیمی دیگر بر اعضا جوارح جاسم لباس جاسم هم چسبیده به بدن رنگ زرد شربت هم نمایان گفتم (ما ادری شتگول)نمیفهمم چی میگی؟ گفت قشمار ..ماتدری لو ماتشوف (نمی فهمی میبینی که ) خلاصه اون روز من ممنوع الرفع حاجت شدم!!! همین سرباز رفته بود و به فرمانده ایرانی اردوگاه که اون موقع محرم آهنگران بود جریان رو تعریف کرده بود وخلاصه چند روزی رفع حاجت با اعمال شاقه داشتیم.نگهبان قبل از ورود به توالت تمام 40 یا 50 تاآفتابه ها را چک می کرد قبل خروج برای توالت تمام توالت ها رو نگهبان ها تفتیش می کردند بعد نوبت ما میشد وچند وقتی تا آب از آسیاب بیفته محروم از نوشیدن شربت در آفتابه اون هم داخل توالت بودیم............... //// مگه خودت خواهر مادر نداری دنبال من راه افتادی ؟ نقل از وبلاگ پای اسب الهی/ با سلام / یکی از اسرا درموصل4 بند ما به نام غدیرعلی امیری یک شب زمستون پتو به سر داشت و تو آسایشگاه قدم میزد. دو نفر هم دنبالش بودن. اونها هم توی حال و هوای خودشون بودن که یک دفعه ای غدیرعلی امیری برگشت و گفت مگه خودت خواهر مادر نداری دنبال من راه افتادی و آسایشگاه از خنده ترکید! //// خوشحال ترین افراد اردوگاه راوی : یک اسیر ایرانی در اردوگاه عراق ببخشید می توانید نخوانید ولی اگر حالتان بهم خورد خودتان را ملامت کنید اگر می خواهید از همین الان تصمیم بگیرید دیگر نخوانید ولی حس فضولی یا مودبانه تر بگویم کنجکاوی نمی گذارد که ادامه ندهید خب این دیگر تصمیم شماست من خواستم هشدار بدهم شاید خاطره من آنقدرها هم خاطره نباشد یک نوع رویداد است نه رویداد که در مسائل سیاسی می گویند حالا نمی دانم هر چی هست این است که این اتفاق افتاده است و من بد جوری در ذهنم مانده است خب دیگر روده درازی بس است من این خاطره رو تعریف می کنم ،یک روز در اوج نیاز به توالت مرا بیرون کشیدند حدس نمی زدم چرا ولی گفتند مسئول آسایشگاه گفته این شلوغ میکنه! منو شلوغی! هیهات، همچنانکه در تب دسترسی به توالت می سوختم منتقلمون کردند به سلول انفرادی این اولین بار بود از زمان اسارتم که من رو به سلول انفرادی می بردند عجب جایی، تنگ و کوچیک ،داغ و تاریک و از همه بدتر توالت هم نداشت من از زور ادار داشتم می ترکیدم خدایا چه کنم هر چی هم به نگهبان گفتیم اثر نکرد گفت همینجا بزنید به دیوار، یکساعت گذشت خبری نشد و کیسه صفرای من دیگر داشت جواب می کرد، دو ساعت گذشت، تشنگی و از طرفی زور ادار طاقتم را طاق کرده بود هوای داخل بشدت گرم و فضا تاریک بود، ما چهارنفری که در یک سلول یک متر در یک متر با هم بودیم فقط میتوانستیم به قیافه هم در تاریکی نگاه کنیم و حسرت یک توالت دبش را بخوریم تا ظهر همینطور گذشت تا بالاخره از سلول بغلی پرسیدم چه می کنید گفتند که ما زدیم به دیوار، من هم به دوستای هم سلولی گفتم بچه ها مجوز صادر شد، بزنید به دیوار، حالا دیوار در جایی که یک متر در یک متر است به دیوار هم ادرار کنیم به خودمان بر می گردد بناچار همین کار را کردیم و سعی کردیم فاصله بگیریم تا ادار خیسمان نکند بهر حال چاره ای نبود یک روز با فشار توالت بسر اومده بود و ما خیلی خوشحال بودیم شاید آن ساعت خوشحالترین افراد اردوگاه ما بودیم. //// فقط پسرخاله ها و پسر عمو ها این را بخوانند محمد حسن مفتاح نمی دونم شما هم از آن دسته پسر عمو ها و پسر خاله ها هستید که قرار بود با هم عکس بگیرید یا نه ؟آره همان روزی را می گم که عراقی ها آمدن عکس بگیرند بعد از عکس گرفتن چند نفری که قرابت قوم و خویشی داشتند از عراقی ها خواستند که یک عکس جدا گانه از آونا بگیرند تعدادی از بچه ها هم دلشان هوس فیل هندوستان کرد و به هم گفتند بیاید ما هم بگوییم اقوام هستیم تا یک عکس دیگر از ما بگیرند عراقی ها هم که دیدند تعداد آنها زیاد شد گفتند هر کس قوم و خویش است بیاد بیرون تا دوباره عکس بگیریم ,هر کسی دست دیگری گرفت و قوم و خویش شدند خلاصه کمتر کسی بود که قوم و خویش نداشته باشد , بعد از آنکه همه بیرون آمدند درها را بستند و همه را در حیاط اردوگاه به خط کردند سربازها سوال کردند همه شما قوم و خویش هستید بچه ها با صدای بلند گفتند بله , گفتن بله همان و فرود کابل ها بر سر آنها همان , خلاصه که کاری بر سر آنها آوردند که فراموش کنند به نزدیک ترین اقوام خود هم بگویند ما با هم قرابت داریم . خوشبختانه در آن روز من قوم و خویش پیدا نکردم //// یدالله اکبری مرده! وبلاگ پا بپای آزادگان نوشت: روز دوم اسارت ,عراقی ها ثبت اسامی را انجام می دادند نوبت یکی از دوستان شد: سرباز عراقی : شینو اسمک (اسمت چیه؟) - یدالله -لقب (فامیل؟) -اکبری - شینو اسم ابوک(نام پدر؟) -مرده(فوت شده) فردای اون روز زمان آمارگیری اسامی رو می خوندند.نوبت به یدالله رسید. سرباز عراقی :یدالله اکبری مرده که بعد از اون همه غم و سختی باعث شد بچه ها بخندند. //// چرا خبر سلامتی اسیر را به خانواده‌اش نرساندید؟ قلی هادوی عملیات والفجر مقدماتی تمام شده بود. از این که نتوانسته بودیم در عملیات شرکت کنیم ناراحت بودیم. سردار شهید الیاس حامدی معاون گردان صاحب الزمان(عج) رادیو کوچکی داشت که اخبار جبهه ها را از آن پیگیری می کرد. یک روز که موج رادیو را می چرخاند بر حسب اتفاق رادیو عراق را گرفت. وقتی گوینده اعلام کرد که با چند نفر از اسرای ایرانی قصد مصاحبه دارد شهید حامدی کمی مکث کرد تا از اسرا خبری کسب کند. بعد از چند لحظه اسیری خود را اهل اندیمشک معرفی کرد و گفت: با شماره تلفنی که اعلام می کند خبر سلامتی او را به خانواده اش برسانیم. شهید حامدی شماره تلفن را یادداشت کرد و گفت: بیا برویم به خانواده اش خبر بدهیم... بنا به دلایلی آن روز نتوانستیم خبر سلامتی آن برادر را به خانواده‌اش برسانیم. شبِ همان روز شهید حامدی دو سید نورانی را در خواب می بیند که به او می گویند: چرا خبر سلامتی اسیر را به خانواده‌اش نرساندید؟ این اسیر پسری به نام عباس دارد که دیشب تا صبح برای پدرش گریه کرده است. آن دو سید بزرگوار به شهید حامدی می گویند: شماره تلفنی را که یادداشت کرده‌اید اشتباه است و شماره تلفن صحیح را به الیاس می دهند. صبح وقتی شهید حامدی خواب را برایمان تعریف کرد مو در بدنمان سیخ شد. وقتی به اندیمشک رسیدم اول شماره تلفنی که آن اسیر اعلام کرده بود را گرفتیم، دیدیم کسی جواب نمی دهد. من گفتم بهتر است همان شماره ای را بگیریم که در خواب به شما الهام شد. همین کار را کردیم، پیرمردی جواب ما را داد. بعد از احوالپرسی آدرس او را گرفتیم و به اتفاق هم به سمت منزل این مرد که عربی تکلم می کرد رفتیم. وقتی الیاس ماجرای خواب را برای ایشان تعریف کرد ،به خصوص در مورد اسم پسر کوچک اسیر و گریه ی شب گذشته اش مطالبی را گفت، آن مرد عرب بلند شد و گفت: تا امروز شک داشتم ولی دیگر باورم شد که شما سرباز واقعی امام زمان (عج) هستید. راوی: قلی هادوی از رزمندگان لشکر ویژه 25 کربلا منبع:فارس //// اگر دلش به اون انجیرباشہ جواب خدارو چی میدی ؟ ایوب علی نژاد با سلام یہ روز جلوی آسایشگاہ دہ میخواستم چند تا انجیر بچینم با بھرام فرهادی خدابیامرز مشورت کردم گفت اگر یک اسیر دیگر ببیند و دلش به اون انجیر باشہ جواب خدا رو چی میدی ؟ منصرف شدم دیگر نگاھم رو از اون انجیر گرفتم. اما حالا کی چی میبرہ چی میبینہ چی میخورہ !خدا منو ببخشد گم شدم!!!! منبع/ http://takrit11.blogfa.com/category/1

درباره خادم پايگاه

به نام خداي امام و شهدا. اسمم محمد حسنيه. تاريخ تولدم، سي و يك خرداد هزار و سيصد و شصت و هشته. يعني دقيقا هيوده روز بعد از رحلت امام به عرش سفر كرده به دنيا اومدم!. خودم كه فكر ميكنم خداوند منو به خاطر خدمت به نايب امام زمانم، امام خامنه اي به اين دنيا فرستاده. نابينام. لیسانس تاریخ از دانشگاه پيام نور شهرستان اوز استان فارس. از اونجايي كه عشقم امام و شهدا و رهبر قهرمان، بصير، صبور و ابلفضليم امام خامنه اي بوده و هست، تصميم به انتخاب اين رشته ي دانشگاهي گرفتم و الآن هم تو اين پايگاه در خدمت شمام. من هميشه اين احساس رو داشته و دارم كه اگه ما تاريخو بخونيم و به ديگران هم ياد آور بشيم، ميتونيم جواب خيلي از مسؤوليتها، از جمله داشتن تعهد نسبت به حفظ ارزشها و پاسداري از اين انقلاب عزيز، كه حاصل خون شهداي عزيز‌مون و خون دلهاي بهترين مردم تاريخ بشريته، يعني مردم تاريخساز و حماسه آفرين ايران سربلند رو بديم. اميدوارم تو انجام اين وظيفه، به ياري خدا و تلاش فردي خودم، به علاوه ي ديدگاه هاي مصلحانه ي شما بازديد كننده هاي فهيم و باشور و شعور موفق باشم... راه های ارتباط با این کمترین: ایمیل: mohammad.hassani90@gmail.com شماره ی تماس: 09175586066 آیدی اسکایپ: mohammad.hassani68 ما همان نسل جوانيم كه ثابت كرديم، در ره عشق، جگردارتر از صد مرديم. هر‌كجا بوي خميني به سر افتد ما را، دور سيد علي خامنه اي ميگرديم...
این نوشته در پيام ولايت, تاريخ اسلام, حرف دل, خنده دار, دفاع مقدس, سياسي, شادي آور, شهدا, فرهنگي, متفرقه, مذهبي, مصيبت, نقد ارسال و , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.
78 بازدید

2 پاسخ به به بهانه ی بیست و شش مرداد ماه، سالروز ورود اولین کاروان اسرای سر افراز اسلام به میهن/خاطرات خواندنی تلخ و شیرین از آزادگان بزرگوارمان در زندانهای رژیم بعثی صدام

  1. سردار زمان می‌گوید:

    سلام برادرم خوبی؟چه قدر ماشالله خوب و بروزی
    فقط احساس میکنم من و شما پستامون یه خورده طولانیه به منم میگن ولی در کل عالیه…..

    • خادم پايگاه می‌گوید:

      سلام سردار!.
      خداییش این پست رو واقعاً درست میگین، خیییلی طولانیه انصافاً ولی خب راستش اون دو سال قبل که داشتم کپی میکشیدم، حیفم اومد دستچین کنم و فک میکنم کلاً اون وبلاگ رو کپی کردم آوردم اینجا!/خخخ.
      شایدم نیتم این بوده که با توجه به جو ناپایدار بلاگفا، میخواستم از اون وبلاگ ارزشی بکاپ یا همون پشتیبان تهیه کنم تا اگه خدایی ناکرده مطالبشون حذف شد، بیان اینجا دنبالشون بگردن!/خخخ.
      به هر حال، دستم درد نکنه!/خخ، آخه بدون اینکه خودشون بخوان بهشون لطف بزرگی کردم!/هاهاهاها…
      سپاس برادر!.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پربازدیدهای هفته

مطالب پربازدید